کد خبر:۸۸۸
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۶:۲۶
تعداد بازدید: 5028
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
سنگ قبری سفید با امضای آشنای جلال آل احمد
با خودم فکر می کنم این جا مردی آرام گرفته که در طول 44 سال زندگی یک لحظه از حرکت نایستاد و همیشه جاری بود. مثل اندیشه ها و داستان هایش.
بعدازظهر دم کرده یک روز شهریوری است اما هوا گرفته و ابری. باد گرمی که از سمت راست می وزد گونه را داغ می کند. وارد حیاط مسجد می شوم. با این که هنوز مانده تا پاییز برسد اما این گرما و کم آبی باعث شده درختان طراوت همیشه را نداشته باشند. کف حیاط زیر پایم با برگ های زرد و سرخ فرش شده است. حیاط مسجد خالی است. تنها صدای نجوای قرآن می آید و صدای بادی که گاه گاهی می وزد و برگ های گسترده در سطح حیاط را جمع می کند و سنگ قبرهای خاکستری را نمایان. آرام قدم برمی دارم تا خلوت 30، 40 ساله خفتگان این خاک را بر هم نزنم. درختان سرو و کاجی که در اطراف است نشان می دهد که حیاط با صفایی بوده است.

حیاط به دو بخش قبرستان و گذرگاه عادی تقسیم شده. انتهای بخش قبرستانی حیاط، بعد از حوض خالی و باغچه قدیمی، مجموعه مسقفی است که فضای عمومی اش به حسینیه ارشاد می ماند، صدایی از پشت سرم می شنوم: «دنبال گور خاصی هستی؟» پیرمرد 60، 70 ساله ای است»، می گویم: «قبر جلال». لبخند کمرنگی می زند و می گوید: «مثل همه. دنبالم بیا.» لحظه ای درنگ می کنم و بعد به دنبالش می روم. می گوید: «بیشتر کسانی که اینجا می آیند به هوای قبر جلال می آیند.» و در شیشه ای تالاری که در انتهای حیاط است را می گشاید. داخل سالن پر از سنگ قبرهای منظم و به هم پیوسته است. در میانه سالن جلوتر از یک منبر چوبی قبری بلندتر از سایر قبرها قرار دارد که اطرافش پر از صندلی های فلزی است.

پیر مرد که حالا می دانم متولی اینجاست و نامش مصطفی محمدی، برایم حرف می زند: «این قبر حاج آقا رضا فیروزآبادی بانی مسجد و بیمارستان است.» هیچ عکسی از حاج آقا فیروز آبادی نیست. یاد سریال دکتر قریب می افتم و بازی رضا کیانیان در نقش حاج رضا فیروز آبادی با آن همه دقت برای رساندن داروهای گران به بیماران مستمند. با خودم می گویم یادم باشد خواستم بروم سردر بیمارستان را ببینم که آیا جمله معروف «تا ابد لعنت خداوند بر کسی که بیمار فقیر و محتاج را درمان نکرده از اینجا بیرون بفرستد.» هست. می پرسم خانه حاج آقا فیروزآبادی هنوز همان جا توی بیمارستان است. جوابی نمی شنوم. حواس آقا مصطفی به جای دیگری است. اطراف این قبر پر از قبرهایی است که نام خانوادگی فیروزآبادی به دنبال اسامی ساکنان ابدیش است. آقا مصطفی می گوید: «ببین دخترجان اون ردیف آخر رو می بینی، ته سالن یک سنگ قبر سفیده که روش یک امضاست، یک تاریخ مرگ و یک تاریخ تولد، اون جا زیر اون عکس، قبر جلال همان جاست.»

به سمت جایی که نشان داده می روم. سنگ قبری سفید با امضای آشنای جلال آل احمد 1302 - 1346. بی اختیار این جمله در ذهنم نقش می بندد: «هر آدمی سنگی است بر گور پدر و مادرش.» سنگ گور جلال ساده است. شاید تمثیلی از این حرف خودش که کسی را ندارد که سنگ گورش باشد.

با خودم فکر می کنم این جا مردی آرام گرفته که در طول 44 سال زندگی یک لحظه از حرکت نایستاد و همیشه جاری بود. مثل اندیشه ها و داستان هایش. مردی که دائماً می گفت باید کاری کرد. می دانم بودن جلال در این جا یک قرار موقتی بوده که دائمی شده است. جایی خوانده بودم او در وصیتنامه اش خواسته بود جسدش را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند ولی از آنجا که وصیت وی مطابق شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی به امانت گذاشته شد تا بعدها مقبره ای در شأن او ایجاد شود و این کار هیچ گاه صورت نگرفت.

آقا مصطفی برایم صندلی می آورد و می گوید: «هر سال 18 شهریور اینجا شلوغ می شود و خانمش و برادرش می آیند. اما امسال چند سالی است که هردوشان بیمار بودند و مراسم خاصی برگزار نمی شود. گاه گاهی بچه های مدرسه های شهر ری و دانشجوها می آیند سر مزارش. البته سالگردش نه، چون مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیلند. از آقا مصطفی می پرسم از بازسازی چه خبر، می گوید: «چند وقتی آمدند و قرار بود اینجا را سامان دهند. در و دیوارها را هم درست کردند. اما هیچ اتفاقی نیافتاد. می بینید.» یادم می افتد سال گذشته زمانی که این بازسازی شروع شد میراث فرهنگی اعلام کرد بازسازی قبر جلال و مسجد فیروزآبادی بدون هماهنگی بوده است.

روی دیوار بالای سر قبر پر از یادگاری هایی از دوستداران جلال طی این 40 سال خاموشی اوست: «جلال تو آفتاب سرزمین ادب بودی، چه زود غروب کردی، جلال عزیز همیشه با ما هستی، جلال راه تو و قلم تو جلوه زندگی ما است، جلال ما را به خط و خال شبانی فریفت، چقدر زود آمدی و نفهمیدیم چقدر زود رفتی .... با تاریخ ها و خط های متفاوت. آقا مصطفی می گوید: «هر کس می آید یک یادگاری می نویسد و کمی بالای قبر جلال می ایستد.» بالا سر قبر تابلویی با عکس جلال آل احمد قرار دارد که در کنارش نوشته شده: «آرامگاه جلال آل احمد مردی که در میقات خسی شد و در ادبیات همو که جلال آل قلم بود.» کار گروه ادبیات و تربیت معلم شهید مفتح شهر ری بود.

دلم نمی آید از اینجا بروم اما باید رفت. به قول خود جلال نباید ماند، باید رفت. باید کاری کرد. از در سالن که بیرون می آیم در آستانه در خروجی مقبره محمد همایون، موسس حسینیه ارشاد را می بینم. وارد حیاط می شوم. انتهای حیاط حس می کنم تصویر مردی بلند قامت و لاغر را می بینم که ایستاده و نگران است در فراموشی مفرط تاریخی تلاشش برای جوانان گم شود.تهيه كننده: فرزانه ابراهیم زاده-سرمايه
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
انتشار یافته: ۶
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۵۲ - ۱۳۸۸/۰۳/۱۹
0
1
سلام
همیشه عاشق نوشته های جلال و همسر عزیزشان خانم سیمین دانشور بوده ام عاشقانه ترین لحظاتم را با عاشقانه های آندو در کتاب نامه نگاری شان سپری کرده ام و چه بسیار جملات زیبایی که از آن کتاب یادداشت کرده ام و برای عشق زندگی خودم روزها وشبها زمزمه کرده ام .
متن زیبایتان اشک بر دیدگانم آورد متن زیبا ودلنشینی بود متشکرم
ناشناس
|
-
|
۱۱:۲۱ - ۱۳۸۹/۰۲/۱۱
0
1
سلام
دیگه نمی تونم تحمل کنم
18 اردیبهشت بالای قبر جلالم ... می خوام بالای سرش فقط اشک بریزم
http:marri.blogfa.com
محسن بنی اسد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۳۲ - ۱۳۸۹/۰۹/۰۵
1
1
ممنون ازتو که باعث شدی برا اولین بار ازته دل گریه کنم وخوشحالم که به یاد جلال آل احمدبود وناراحت از اینکه چرا باید گریه کرد
SAMI
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۳۷ - ۱۳۹۰/۰۲/۱۴
0
0
من همیشه عاشق جلال بودم و هستم جلال یادت گرامی برای شادی روحش صلوات
meysamjaberiyan
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۱۷ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۲
0
0
فقط میگم آفرین و بس
بهروز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۸/۱۳
0
0
بنده امروز بر سر این مدفن بودم . از مهجوریت و انزوای جلال تاسف خوردم که این اسطوره ادب پارسی ایا چنین جایی در شانش هست؟ قلم بسیار خوبی دارید خانم ابراهیم زاده موفق و موید باشید
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: