کد خبر:۳۸
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۰۹:۳۰
تعداد بازدید: 6549
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
سیدمحمدحسین بهجت تبریزی
ناگفته‌هایی از زندگی خصوصی شهریار از زبان دخترش
اين مطلب در یك‌صدمین سال تولد «محمدحسین شهریار» ناگفته‌هایی از زندگی این شاعر بلند آوازه معاصر توسط دخترش «شهرزاد بهجت تبریزی»‌ منتشر شد.
شايد اين مطلب خيلي جديد نباشد ولي خواندن آن خالي از لطف نخواهد بود :
در اين كتاب و در بخشی از این ناگفته‌ها می‌خوانیم: پدرم سیدمحمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1285 هجری (شمسی) در تبریز متولد شده است. پدرش از وكلای درجه یك تبریز و مردی نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بیشماری از خوان كرم او سیر می‌شدند و فكر می‌كنم همین بلندی طبع و بخشندگی پدرم، صفاتی است كه از پدرش به ارث برده است.
پدرم ایام كودكی را در قراء خشگناب و قیش فورشاق گذرانیده، كه هیچوقت خاطرات خوشی را كه در دهكده‌های مزبور داشته فراموش نكرد. اولین شعرش را در چهارسالگی سروده و آن موقعی بوده كه مستخدمشان به نام «رویه» برای ناهارش آبگوشت تهیه كرده بود.
درباره خاطرات ایام كودكیش می‌گوید: روزی با بچه‌های محل مشغول بازی بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگی كه در وسط حیاط خانه بود خیره شده و شروع به خواندن شعر كردم. سخنانی موزونی كه نمی‌دانستم چگونه به مغز و زبان من می‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صدا كرد، به صدای بلند پدرم برگشتم، با حالتی تعجب آمیز پرسید: این اشعار را از كجا یاد گرفتی؟ گفتم: كسی یادم نداده، ‌خودم می‌گویم. اول باور نكرد ولی بعد از اینكه مطمئن شد، در حالیكه صدایش از شوق می‌لرزید به صدای بلند مادرم را صدا كرد و گفت: بیا ببین چه پسری داریم!
یك بار دیگر در هفت سالگی شعر گفته است و آن هنگامی بوده كه مانند بیشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپیچی كرده و به حرف او گوش نداده بود، ولی بعدا پیش خود احساس گناه كرد و گفته است: من گنه كار شدم وای به من/ مردم آزار شدم وای به من!
در كودكی از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرده و تحصیلات مقدماتی را با قرائت گلستان پیش او فرا گرفت. و در همان اوان با دیوان خواجه الفتی سخت یافت، بعد از اینكه تحصیلات متوسطه را در مدرسه «فیوضات» و «متحده» به پایان رسانده،‌در سال 1300 به تهران رفته و دنباله تحصیلات خود را در مدرسه «دارالفنون» ادامه داد، تا اینكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شده و مدت پنج سال در این دانشكده به تحصیل مشغول بوده ولی عشق و روحیه مخصوصش كه اصلا با پزشكی و مخصوصا با جراحی سازگار نبوده، او را از تحصیل پزشكی باز می‌دارد، چنانكه خودش می‌گوید: بعد از هر عمل جراحی كه انجام می‌دادم احساس ضعف می‌كردم و حالم به هم می‌خورد.
بعد از ترك تحصیل به خراسان رفته و به دیدار كمال الملك نقاش معروف، نائل آمده و شعری نیز به عنوان «زیارت كمال‌الملك» به همین مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بوده و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد خدمت بانك كشاورزی شده، در سال 1316 حادثه ناگواری در زندگیش رخ داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمی‌كند. مخصوصا اینكه موقع مرگ پیش پدرش نبوده و از این بابت خیلی متاثر است.
هم‌زمان با مرگ پدرش، مادرش به تهران رفته و پرستاری پسرش را به عهده گرفته و بابا در كنار مادرش رفته رفته خاطره مرگ پدر را كم كم فراموش می‌كرده ولی چون سرنوشت اساسا بازی‌های عجیبی دارد و به قول بالا «علی الاصول نوابغ همیشه ناكامند» مدتی بعد برادرش را نیز از دستداده و سرپرستی چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچك‌ترین‌شان چند ماه بیشتر نداشته و مانند یك پدر دلسوز از آنها مواظبت كرده، آنها نیز محبت‌های عمو را هیچوقت فراموش نمی‌كنند و پدرم در اصل فرقی بین ما و آنها قائل نیست.
عاشقی‌اش نیز موقعی بوده كه با آنها زندگی می‌كرده، بعد از بزرگ شدن بچه‌های عمویم و موقعی كه به اصطلاح دست هر كدام به كاری بند شده و بعد از اینكه پدرم مادرش را از دست داد، تنها حیاطی را كه در تهران داشته با وسایلش به بچه‌‌های برادرش بخشیده و تنها با یك جامه دان لباس‌هایش به تبریز می‌آید و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب می‌شده ازدواج كرده و علت دیر ازدواج كردنش، در 48 سالگی، به علت مسئولیتی بوده كه در مقابل بچه‌های برادرش داشته، چنانكه می‌گوید: یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم.
بعد از ازدواج با مادرم، در تبریز با شراكت خواهرش خانه‌ای خریده كه در این خانه من به دنیا آمده‌ام، و سپس بعد از گذشت زمانی، خانه‌ای برای خود خریده است.
من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه یادم می‌آید در ایام كودكی در تمام گردش‌ها و یا شب‌شعرهایی كه می‌رفت،‌حتی در رسمی‌ترین آنها، مرا همراه خویش می‌برد. هنگامی كه در بدو ورودش به هر مجلسی صدای كف زدن‌ها فضا را می‌شكافت و یا به هر جای كه قدم می‌گذاشت مردم دورش را احاطه می‌كردند حس كنجكاوی كودكانه‌ام تحریك می‌شد كه او كیست و او را با پدر بچه‌های دیگر مقایسه می‌كردم آخر چرا برای آنها كسی كف نمی‌زند؟
یكشب یادم هست كه از یكی از انجمن‌های ادبی برگشته بودیم، بابا طبق معمول دفترچه شعرش را در قفسه‌ای كه كتاب های دیگرش در آن قرار داشت قرار می‌داد و نظرش را در باره شعرهایی كه آنشب خوانده شده بود برای مادرم بازگو می‌كرد كه من ناگهان به طرفش رفتم و در حالی كه دو دستی پایین كتش را چسبیده بودم با لحنی كودكانه پرسیدم: باب چرا مردم تو را ایهمه دوست دارند؟ لبخندی زد، لحظه‌ای چند در چشمانم نگریست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام هیچوقت فراموش نمی‌كنم، بعد مرا بغل كرده صورتم را بوسید و مدتی درباره شعر و شاعری با جملاتی ساده و در حالی كه سعی می‌كرد برای من قابل فهم باشد توضیح داد. از همان موقع شخصیت او جلو چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال كم احساس كردم با اشخاص عادی فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همین جهت روزها خانه نبود و برای بابا كه كارمند بانك كشاورزی بود اجازه داده بودند كه دیگر كار نكند و با خیال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم با اینكه خدمتكاری داشتیم كه از من مواظبت كند ولی در غیبت مادرم بیشتر اوقات پهلوی پدرم بودم. موقعی كه از بازی خسته می‌شدم بغل او به خواب می‌رفتم و اوباریم لالائی می‌خواند.
یادم هست در اوقات بیكاری و زمانی كه من از بازیگوشی خسته شده و در گوشه‌ای آرام می‌نشستم شعرهایی به زبان تركی كه برایم قابل فهم بود به من یاد می‌داد و بعد در هر مجلسی در حضور جمع از من می‌خواست كه بازگو كنم. می‌توانم به صراحت بگویم كه بیشتر از مادرم با او مانوس بودم و وقتی با او بودم هیچوقت سراغ مامان را نمی‌گرفتم.
یك روز خوب یادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه دیدم بابا لباس پوشیده و از مامان نیز می‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بیرون نمی‌رفت. با تعجب پرسیدم بابا كجا می‌رویم؟ جواب داد: هیچ دلم گرفته می‌خواهم كمی قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتادیم. از چند خیابان و كوچه گذشتیم تا اینكه به كوچه‌ای كه بعدها فهمیدم اسمش «راسته كوچه» است رسیدیم و از آنجا وارد كوچه فرعی تنگی شدیم، كوچه بن بست بود و در انتهای آن دری قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگی مآب هی نق می‌زدم و می‌گفتم بابا تو چه جاهای بدی می‌آیی! بابا به آهستگی جواب داد عزیزم داخل نمی‌رویم و بعد مدت طولانی به صراحت می‌توانم بگویم یك ربع یا بیست دقیقه به در نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد. نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد، شاید گذشته را می‌دید و یا شاید خود را همان بچه‌ای احساس می‌كرد كه هر روز حداقل بیست بار از آن در بیرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكیه داد، قطره‌های اشك به سرعت از چشمانش سرازیر شده و شانه‌هایش از شدت گریه تكان می‌خورد. من لحظاتی مبهوت به او نگاه می‌كردم ولی او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اینكه مدتی بعد آرام گرفت، آه عمیقی كشید و در حالی كه چشمانش را پاك می‌كرد به من گفت: «اینجا خانه پدری من است، من مدت چهارده سال اینجا زندگی كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتادیم و قسمت‌های مختلف خانه را از بیرون به من نشان داد. وقتی به خانه برگشتیم شعری تحت عنوان «در جستجوی پدر» سرود كه فكر می‌كنم یكی از با احساس‌ترین شعرهایی است كه به زبان پارسی سروده شده.
در همان ایام بچگی كتابچه شعر بابا را ورق می‌زدم و او بدون اینكه مانع شود و فقط مواظف بود كه كتابچه را پاره نكنم، با نگاهی محبت آمیز مرا می‌نگریست.
در سنین پائین و مواقعی كه به مدرسه نمی‌رفتم حیدر بابا و شعرهای تركی كه برایم قابل فهم بود به من یاد می‌داد. كمی كه بزرگتر شدم و سواد خواندن پیدا كردم خودم كتابچه شعر او را خوانده و اشعاری را كه زیاد دوست داشتم حفظ می‌كردم. پدرم معمولا تا پاسی از شب گذشته به عبادت و خواند قرآن می‌پردازد و بعد از فراغت با خواند كتاب های شعر و بیشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمی‌خوابد، مگر مواقعی كه واقعا خسته باشد. به همین جهت شب ها چراغ اتاقش همیشه روشن است.
یادم هست شب‌هایی كه نصف شبی بیدار می‌شدم و به اتاقش می‌رفتم بعضی مواقع او را در حال سرودن شعر می‌دیدم كه در این حال معمولا اشعاری را كه می‌سراید زیر لب زمزمه می‌كند و روی تكه كاغذی كه در دست دارد می‌نویسد. نمی توانم قیافه او را در این حالت تشریح كنم. فقط این را می‌گویم كه كاملا جدا از محیط زندگی در عالم دیگری سیر می‌كند به طوریكه اگر در این حال صدایش كنی انگار از خواب بیدار شده، وقتی او را در این حال می‌دیدم به هیچوجه دلم نمی‌آمد كه او را از آن حال بیرون بیاورم ولی مواقعی كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل می‌شدم و او با خوشرویی از من استقبال می‌كرد و بعد شروع به خواند جدیدترین شعرش می‌كردم و بعد از من می‌خواست كه بخوابم. ولی وقتی اصرار مرا برای نشستن می‌دید شروع به صحبت می‌كرد. از گذشته‌هایش برایم می‌گفت، از روزهای سختی كه در تهران دور از خاناده گذرانیده، از عشقش و از ناكامی‌هایش و از اینكه چگونه كسی را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتیاق گوش می‌كردم.
یادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اینكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن می‌شود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من نیز به سرعت اتاق راترك می كردم. چندی بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مریم) و دو سال بعد برادرم (هادی) به دنیا آمدند. مواقعی كه دورش جمع می‌شدیم و بچه‌ها از سروكولش بالا می‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما برای هر كداممان شعرهایی می‌گفت.
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۳
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۴ - ۱۳۸۷/۱۲/۰۶
0
1
اون طوری که من از فیلم فهمیدم اصلا ارتباطی با گفته های شما نداشت.
چرا اعتراض نکردین؟
نسرین علیزاده
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۴۲ - ۱۳۹۰/۰۲/۲۵
0
0
با سلام
خانم شهرزاد بهجت تبریزی
دوست داشتم راجع به شخصیت این شاعر بزرگ تحقیقی در زمینه‏ی روان‏شناسی انجام دهم آیا کمکم می‏کنید.
الهام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۰۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۴
0
0
سلام .من تعجب می کنم چرا به این همه ضعفی که در فیلم کمال بود اعتراضی نکردید او واقعا شهریار را ویران کرد ومن همیشه با یاد ان فیلم اعصابم خورد می شود شما می گویید مادر تان آموزگار بود در حالیکه در فیلم او را بی سواد نشان دادندو........
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: