کد خبر:۱۰۸۵
تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۳۸۷ - ۱۱:۴۵
تعداد بازدید: 3695
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
یک تبعیدی در جستجوی میهن خیالی
گفت‌و‌گو با نویسنده فرانسوی یک روز قبل از دست‌یابی به نوبل
برنده نوبل ادبیات امسال یک روز پیش از اعلام نامش به عنوان برنده این جایزه ادبی با یک نشریه فرانسوی به گفت‌گو پرداخته است. ژان‌ماری گوستاو لوکلزیو در این مصاحبه درباره «میهن خیالی»، احساس خارجی بودنش در فرانسه و جایزه نوبل صحبت می‌کند. متن کامل این مصاحبه در پی می‌آید.
ظهر روز پنج‌شنبه ۱۸ مهرماه، آکادمی نوبل از ژان‌ماری گوستاو لکلزیو به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۸ نام برد. دقیقا یک روز پیش از اعلام برنده نوبل ادبیات مجله فرانسوی «Le Magazine littéraire» مصاحبه‌ای با این نویسنده فرانسوی انجام داده است. او در این مصاحبه درباره «میهن خیالی»، احساس خارجی بودنش در فرانسه، ژانر رمان و جایزه نوبل صحبت می‌کند. متن این مصاحبه در پی می‌آید.

آثار شما را عرفانی، فلسفی و حتی بوم‌شناختی دانسته‌اند. آیا شما این توصیفات را قبول دارید؟

سخت است که آدم آثار خودش را توصیف کند. اگر قرار باشد خودم آثارم را ارزیابی کنم می‌گویم که آن‌ها بیش از هرچیز به خودم شبیه‌اند. به عبارت دیگر برای من بیش از اینکه ابراز نظراتم مهم باشد ابرازم خودم و اعتقاداتم مهم‌است. وقتی می‌نویسم سعی می‌کنم ترجمانی از رابطه‌ام با حوادث و اتفاقات روزمره را ارایه دهم. ما در زمانه مشکل‌زایی زندگی می‌کنیم. زمانه‌ای که در آن همواره با ایده‌ها و تصاویری آشفته مورد هجوم قرار می‌گیریم. شاید امروز نقش ادبیات این باشد که این آشفتگی را انعکاس دهد.
آیا ادبیات می‌تواند این آشفتگی را تحت تاثیر قرار داده و در آن تغییر شکل ایجاد کند؟

در حال حاضر ما دیگر این جسارت را نداریم که مانند دوران سارتر [متفکر فرانسوی] بگوییم یک رمان می‌تواند دنیا را تغییر دهد. امروزه نویسنده‌ها تنها می‌توانند ناتوانی سیاسی خود را ضبط کنند. وقتی آثار سارتر، کامو، دوس‌پاسوس یا اشتاینبک را می‌خوانید می‌بینید که این نویسندگان بزرگ و متعهد به آینده بشر و قدرت کلمه ایمان داشتند. یادم می‌آید وقتی ۱۸ساله بودم سرمقاله‌هایی که سارتر، کامو و موریاک در نشریه «L’Express» می‌نوشتند را می‌خواندم. آن نوشته‌ها مقالات

اگر قرار باشد خودم آثارم را ارزیابی کنم می‌گویم که آن‌ها بیش از هرچیز به خودم شبیه‌اند متعهدی بودند که راه را نشان می‌داد. آیا امروزه تصور وجود مقالاتی در روزنامه‌ها که بتوانند مشکلات روزمره ما را حل کنند امکان‌پذیر است؟ ادبیات امروز، ادبیات ﻳاس است.

مردم فکر می‌کنند شما نویسنده غیرقابل‌طبقه‌بندی‌ای هستید و این شاید به این دلیل باشد که فرانسه هرگز تنها سرچشمه الهامات شما نبوده. رمان‌های شما قسمتی از دنیای خیالی جهان‌شمول هستند. کمی مثل آثار «Rimbaud» و «Segalen»؛ نویسندگانی که منتقدان ادبی فرانسه به‌سختی توانسته‌اند طبقه‌بندی خاصی برایشان پیدا کنند.

اول باید بگویم که اصلا برایم مهم نیست که غیرقابل‌طبقه‌بندی باشم. کلا من فکر می‌کنم که اولین خاصیت رمان این است که قابل طبقه‌بندی نیست. به عبارت دیگر رمان ژانری چند‌شکلی‌ست که خود قسمتی از گونه‌های مختلف است، آمیخته‌ای از ایده‌ها که نهایتا منعکس کننده دنیای چند‌قطبی ماست.

من هم مثل شما فکر می کنم که تشکیلات ادبی فرانسه، که گفته می شود وارث ایده‌های جهان‌شمول «Encyclopedistes» است، همیشه تمایل رقت‌انگیزی برای به حاشیه راندن ایده‌‌هایی از سایر مکان‌ها داشته و به آن‌ها انگ «بیگانه» و خارجی بودن زده‌است. «Rimbaud» و «Segalen» در زمان خود بهای این موضوع را پرداختند. حتی امروز هم آثار نویسندگان جنوبی تنها در این صورت در فرانسه به چاپ می‌رسند که حاضر شوند تحت دسته‌بندی «خارجی» قرار بگیرند. مثالی که اکنون به ذهنم می رسد درباره نویسنده موری‌تیوسی به نام «آناندا دوی‌»ست که وقتی من عضو هیات خوانندگان «گلیمارد» بودم از کارش دفاع کردم. جواب آن‌ها این بود که دستنوشته‌اش به اندازه کافی خارجی نیست!


چرا شما این‌قدر مجذوب سایر فرهنگ‌ها هستید؟

فرهنگ غرب بیش از حد یکپارچه شده‌ و بیشترین تاکید ممکن را بر جنبه شهری و تکنیکی خود قرار داده‌است و به همین دلیل از رشد روش‌های دیگر بیان مثلا روش‌های مذهبی و احساسی، جلوگیری کرده‌. آگاهی من از این موضوع است که باعث شده به سمت امروزه نویسنده‌ها تنها می‌توانند ناتوانی سیاسی خود را ضبط کنند سایر تمدن‌ها سوق داده شوم.


در بین نقاطی که به جستجوشان رفته‌اید به نظر می‌آید که دنیای دورگه‌های سرخپوست و سفیدپوست به طور کلی، و دنیای مکزیکی‌ها به طور خاص، جای بیشتری را در آثار شما گرفته باشند. شما چگونه اطلاعاتتان درباره مکزیک را بدست آوردید؟

من برای سربازی به مکزیک اعزام شدم. در طول دوسالی که در این کشور بودم موقعیت‌های خوبی برایم پیش آمد تا مسافرت کنم. در پاناما با قبیله «Embera» آشنا شدم و چهار سال (از سال ۱۹۷۰تا ۱۹۷۴) با این مردم جنگل‌نشین زندگی کردم. زندگی با آن‌ها تجربه بسیار موثری بود زیرا باعث شد نوعی زندگی را کشف کنم که هیچ شباهتی به آن‌چه در اروپا تجربه کرده بودم نداشت. مردم «Embera» در هماهنگی کامل با طبیعت و همین‌طور هم با محیط پیرامون و خودشان زندگی می‌کنند بدون اینکه نیاز داشته باشند تا به هیچ نوع قدرت قانونی یا مذهبی رجوع کنند. به نظر من فرهنگ خیلی جالبی داشتند و وقتی برگشتم و خواستم درباره به‌هم‌پیوستگی اجتماعی جامعه آن‌ها صحبت کنم منتقدان مرا به خامی و سادگی متهم کردند و گفتند که تحت تاثیر افسانه «وحشی نجیب» قرار گرفته‌ام، در حالی که من اصلا به دنبال آن مفهوم نبودم. نمی‌توانم درباره این مردم که با آن‌ها زندگی کردم صفت «وحشی» و یا «نجیب‌زاده» را به کار ببرم. آن‌ها معیارها و ارزش‌های متفاوتی داشتند.


شما این روزها وقت خود را بین «آلبوکورک» در «نیو مکزیکو»، جزیره «موری‌تیوس» که خانواده‌تان اصالتا اهل آن‌جا هستند و «نیس» که در آن بزرگ شده‌اید و مادرتان نیز در آن‌‌جا زندگی می کند، تقسیم می‌کنید. شخصیت‌های داستانی‌تان نیز مثل خودتان بین قاره‌ها در حرکتند، مثلا بعضی از داستان‌های مجموعه « Cœur brule et autres romances» در مکزیک می‌گذرد. اولین قسمت این مجموعه داستان دو زن است که در کودکی در مکزیک زندگی می‌کردند. کودکی آن‌ها تراماتیک بوده‌ و به نظر می‌آید که آن‌ها فرهنگ غرب بیش از حد یکپارچه شده‌ و بیشترین تاکید ممکن را بر جنبه شهری و تکنیکی خود قرار داده‌است و به همین دلیل از رشد روش‌های دیگر بیان مثلا روش‌های مذهبی و احساسی، جلوگیری کرده هنوز با گذشته خود درگیرند. آیا می‌توان گفت که این دو خواهر قربانی زندگی مهاجرتی هستند؟

آن‌ها قربانی تعلق هم‌زمان به دو فرهنگ مختلفند. برای بچه‌ها خیلی مشکل است که هم‌زمان با دو فرهنگ مختلف ارتباط برقرار کنند، آن هم دو فرهنگ کاملا متفاوت مثل فرهنگ مکزیکی که بی‌واسطه، خیابانی و کلا فرهنگی بیرونی‌ست و فرهنگ اروپایی که خانگی، بر پایه محیطی بسته و قوانین مدرسه است. هدف من بازگفتن برخورد فرهنگ‌ها بود.


چرا نام آن را «رمانس» گذاشتید؟

کلمه «رمانس» اندکی کنایه‌آمیز بوده و برای توضیح برخی شرایط تراژیک مناسب است. این کتاب شامل هفت داستان تاریک است. در داستان‌های رمانتیک احساس بیش از حقایق اجتماعی اهمیت دارد. من فکر می کنم نقش داستان این است که این لغزش مداوم بین هیجانات و دنیای اجتماعی واقعی را پررنگ کند. از طرف دیگر تمامی داستان‌های این مجموعه برگرفته از واقعیتند و بنابراین واقعی محسوب می‌شوند. آن‌ها دارای همان عنصر «احساسی»‌ای هستند که در صفحه خلاصه اخبار روزنامه‌ها هم پیدا می‌شود.


در کتاب‌های شما مرز بین ژانرها نامشخص است. آن‌ها از روش سنتی روایت دورند. آیا شما معتقدید که رمان، به عنوان ژانری که از قرن ۱۹ به ما به ارث رسیده‌، هنوز هم عمیقا تحت تاثیر ریشه‌های بورژوازی خود است و به همین دلیل نمی‌تواند پیچیدگی دنیای پست‌مدرن و پسااستعمارگری را به خوبی منعکس کند؟

رمان ژانری تقریبا بورژوا‌ست. در طول قرن ۱۹رمان به خوبی خوشبختی‌ها و بدبختی‌های طبقه بورژوا را متجسم کرده‌است. سپس سینما ظاهر شد. سینما نقش ستاره‌ای رمان را ربود و ثابت کرد که روش مؤثرتری برای به تصویر کشیدن دنیاست. بنابراین نویسنده‌ها سعی کردند قلمروی رمان را گسترش داده و از آن برای بیان نظرات و احساسات استفاده کنند. سپس آن‌ها متوجه انعطاف‌پذیری و روانی این ژانر شدند و فهمیدند که می‌توان آزمایش‌های مختلفی روی فرم آن انجام داد. پس از آن هر نسلی تغییرات زیادی در رمان ایجاد کرده‌ و با اضافه کردن عناصر جدید دوباره آن را ساخته‌است. مثلا نویسنده موری‌تیوسی «آبهیمانیو اوننوث» که اخیرا با چاپ ترجمه کتاب جدیدش «Lal Pasina» او را کشف کرده‌ام. کتاب او مرا تا حدی به یاد «اوژن تشکیلات ادبی فرانسه، که گفته می شود وارث ایده‌های جهان‌شمول Encyclopédistes است، همیشه تمایل رقت‌انگیزی برای به حاشیه راندن ایده‌‌هایی از سایر مکان‌ها داشته و به آن‌ها انگ «بیگانه» و خارجی بودن زده‌است سو» می‌اندازد. اوننوث از روش سنتی رمان استفاده می‌کند اما معرفی عناصر حماسی، ترانه و ریتمی که متعلق به فنون شاعری هندی‌ست این ژانر را واژگون کرده و بهبود می‌بخشد. نتیجه کار می شود «یهودیان سرگردان» یا «عجایب پاریس» که انگار بازنویسی «رامایانا»ست! (رامایانا شعر حماسی بزرگ هند است که به زبان سانسکریت توسط «والمیکی» نوشته‌شده‌است.)


رمان‌های شما دارای جنبه‌های اتوبیگرافیک نیز هستند. آیا شما خود را ضابط تاریخ زندگی خود یا تجربیات خود در زندگی‌ می‌بینید؟

رمان‌نویس‌های مورد علاقه من «استیونسن» و «جویس» هستند. آن‌ها الهامات خود از نخستین سال‌های زندگی‌شان را به تصویر کشیده‌اند. بوسیله نوشتن آن‌ها دوباره گذشته خود را زندگی کردند و سعی کردند «چرا»‌ها و «چگونه»‌های آن را درک کنند. وقتی «اولیس» جویس را می‌خوانید می‌بینید که هدف او ارتباط دادن داستان با زمان کنونی نبوده، بلکه می‌خواسته هرچه را در خود دارد بیان کند، هرچه را که از او فردی را ساخته که هست. او تمامی صداهای ضعیف خیابان‌ها، ذرات کوچک گپ و گفت‌ها و تنبیهات بدنی مدرسه که در او وحشت ایجاد می‌کرده‌ را زنده کرده‌. «نایپول» هم در تخیلاتش به اولین سال‌های مدرسه‌اش برمی‌گردد. ادبیات تنها وقتی قوی است که می‌تواند نخستین احساسات، نخستین تجربیات، نخستین نظرات و نخستین ناامیدی‌ها را بیان کند.


وقتی کتاب‌های شما را می‌خوانیم این احساس به ما دست می دهد که شخصیت‌هایی که به تصویر کشیده‌اید به دنبال میهنی می‌گردند که فراتر از مفهوم تا حدی کوته‌فکرانه و سنتی ملت است. این «میهن خیالی» شما چگونه است؟

من خودم را یک تبعیدی می دانم زیرا خانواده‌ام کاملا موری‌تیوسی هستند. در طی نسل‌های مختلف ما از فرهنگ، سنت، غذا، فولکلور و افسانه‌های موری‌تیوسی تغذیه کرده‌ایم. فرهنگ موری‌تیوسی مرکب از فرهنگ‌های هند، آفریقا و اروپاست. من در فرانسه به دنیا آمدم و در این‌جا و با فرهنگ این‌جا بزرگ شدم ولی همواره به خود می‌گفتم که جای دیگری هست که میهن واقعی‌ من است، یک روز به آن‌جا خواهم رفت و خواهم فهمید که چه‌جور جایی‌ست. به همین دلیل در فرانسه همیشه کمی احساس «خارجی در هر لحظه جایی در فلسطین، آمریکای جنوبی یا آفریقا کودکی با ضرب گلوله می میرد. مردم هرگز درباره این موضوع حرف نمی‌زنند! بودن» می‌کردم. از طرف دیگر من عاشق زبان فرانسوی‌ام و فکر می کنم که زبان فرانسه کشور واقعی من است! اما با نگاه به فرانسه به عنوان یک ملت باید بگویم که به ندرت اولویت‌های آن را بخشی از هویت خود دانسته‌ام.


فکر می‌کنم اجداد شما فرانسوی باشند؟

خانواده «لکلزیو» در واقع اهل «موربیهان» در «بریتانی» هستند. در دوران انقلاب یکی از اجدادم به خاطر اینکه عضو ارتش انقلابی نشد (چون باید موهایش را کوتاه می‌کرد و او این کار را دوست نداشت) مجبور شد از فرانسه فرار کند. او به همراه خانواده‌اش سوار قایقی به نام «Le Courrier des Indes» شد تا به هند مهاجرت کند. اما وقتی قایق به سواحل موری‌تیوس رسید آن‌ها از قایق پیاده شدند چون همسرش اصالتا اهل آن‌جا بود و هنوز اقوامی در آن‌جا داشت. شاخه موری‌تیوسی خانواده «لکلزیو» از این جد شورشی و ماجراجو به‌وجود آمده‌اند. در واقع او قرار است قهرمان رمان بعدی من باشد. در حال حاضر مشغول نگارش فرایند سکونت او در جزیره موری‌تیوس هستم. نسبت به این مرد که به گوشه دیگری از جهان تبعید شد تا از چیزی فرار کند احساس نزدیکی می کنم. احساس می‌کنم که درکش می‌کنم.


می‌گویند که احتمال دارد برنده جایزه نوبل شوید. فرض کنید که فردا شما جایزه نوبل ادبیات را دریافت کنید، در مراسم اهدای جایزه چه خواهید گفت؟

سوال خیلی فرضی‌ای است! در مورد جایزه نوبل نمی‌دانم اما می‌دانم که دوست دارم در نظر عموم درباره چه چیزی صحبت کنم. دوست دارم درباره جنگی که کودکان را می‌کشد صحبت کنم. برای من این وحشتناک‌ترین چیز زمان ماست. ادبیات نیز وسیله‌ایست برای اینکه این تراژدی را به مردم یادآوری کنیم و دوباره آن را به صحنه بیاوریم. اخیرا در پاریس روی مجسمه زنان پرده کشیده‌اند تا یادآوری کنند که زنان افغانستان از نعمت آزادی محرومند. کار جالبی‌ست. به همین ترتیب باید روی مجسمه کودکان نقطه قرمز بزرگی بر روی قلبشان بکشیم تا یادآوری کنیم که در هر لحظه جایی در فلسطین، آمریکای جنوبی یا آفریقا کودکی با ضرب گلوله می میرد. مردم هرگز درباره این موضوع حرف نمی‌زنند!

گزارشگر: ثریتنکر چاندا
مترجم: سفانه‌محقق نیشابوری
منبع:ايبنا
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: