کد خبر:۱۰۰۴
تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۸۷ - ۰۵:۴۲
تعداد بازدید: 1721
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
مايكل كرايتون از شرايط نويسنده شدن مي‌گويد
خجالتي و دست و پا چلفتي!
اين نويسنده در جواني يك بار اثري از جورج اورول را سرقت و به نام خود منتشر كرد و بعدها به اين نكته اعتراف كرد كه مورد توجه رسانه‌هاي ادبي دنيا قرار گرفت.
«مايكل كرايتون» كه نويسنده كتاب‌هاي علمي تخيلي بود را بيشتر با رمان‌هاي «پارك ژوراسيك» و «كنگو» در جهان مي‌شناسند كه پارك ژوراسيك تبديل به فيلمي به كارگرداني استيون اسپيلبرگ شد. او چهارم نوامبر امسال در سن 66 سالگي براثر سرطان در آمريكا درگذشت.«كرايتون» در حوزه ادبيات علمي تخيلي همچنين از موفق‌ترين نويسندگان هم‌عصرش بود و كتاب‌هايش تا به امروز بيش از 150 ميليون نسخه فروش كرده است.

«مايكل كرايتون» 23 اكتبر سال 1942 در شيكاگو به‌دنيا آمد و در نيويورك بزرگ شد. او در كالج هاروارد درس خواند و سپس تحصيلاتش را در دانشگاه كمبريج در انگلستان دنبال كرد و در نهايت در سال 1969 از دانشكده پزشكي دانشگاه هارولد مدرك دكتراي پزشكي گرفت. كنگو، افشاگري، دنياي گمشده (قسمت دوم پارك ژوراسيك)،‌ خط زمان و بعدي‌ از ديگر كتاب‌هاي اين نويسنده هستند كه تبديل به فيلم سينمايي شده‌اند. اين نويسنده در جواني يك بار اثري از جورج اورول را سرقت و به نام خود منتشر كرد و بعدها به اين نكته اعتراف كرد كه مورد توجه رسانه‌هاي ادبي دنيا قرار گرفت.

چه چيزي باعث شد به سراغ نويسندگي برويد؟

پدرم  روزنامه‌نگار بود. در سال‌هاي نوجواني او را در حال تايپ كردن در پشت ماشين تحرير مي‌ديدم، بنابراين از همان بچگي برايم عادي شده بود كه كسي شغلش اين باشد كه بنشيند و چيزي را تايپ كند. من سنم خيلي كم بود كه نويسندگي را شروع كردم. در كلاس سوم همه دانش‌آموز‌ها مي‌بايست نمايش عروسكي اجرا مي‌كردند و بيشتر بچه‌ها هم فقط تقليد مي‌كردند. من يك نمايشنامه 9 صفحه‌اي نوشتم و پدرم آن را روي كاغذ‌هاي كاربن دار تايپ كرد و آنها را دادم به بچه‌ها تا نقش خودشان را بدانند. در كلاس پنجم و ششم خيلي مي‌نوشتم، طوري كه معروف شدم. من بچه عجيب و غريبي بودم كه در مدرسه بدون اين كه معلم بگويد تكاليف اضافي مي‌نوشتم. من اين كار را انجام مي‌دادم فقط به خاطر اين كه اين كار را دوست داشتم. من پسر دراز و لق لقو و دست و پا چلفتي‌اي بودم و به نظرم نياز داشتم كه يك جور‌هايي از اين مسائل فرار كنم. موقعي كه 14‌سالم بود، پدر و مادرم با اتومبيلشان به وست سفر كردند و ما در آريزونا يادمان ملي سلن ست كريتر را ديديم. به نظر من بناي خيلي جالبي بود و مردم بايد با آن آشنا شوند. پدر و مادر من پيشنهاد دادند كه مقاله‌اي درباره اين بنا بنويسم و آن را براي چاپ به بخش سفر روزنامه‌نيويورك‌تايمز بدهم. اين بخش روزنامه نيويورك‌تايمز مقاله‌هاي آدم‌هاي معمولي را كه تجارب جالبي در زمينه سفر داشتند چاپ مي‌كرد. من هم مقاله را نوشتم و آن را براي روزنامه نيويورك‌تايمز فرستادم و آنها هم آن را چاپ كردند و اين براي من تشويق خيلي بزرگي بود. آنها آن موقع بابت آن مقاله به من 60 دلار دادند؛ هنوز ته چك آن را دارم. من براي روزنامه محلي شهرمان هم مطلب مي‌فرستادم، درباره تيم‌هاي ورزشي دبيرستاني و همين طور براي روزنامه مدرسه‌مان. بعد‌ها كه دانشجو شدم براي روزنامه دانشكده‌مان مطلب مي‌نوشتم.

ايده داستان‌هايتان را از كجا مي‌آوريد؟

كاش خودم مي‌دانستم! انگار اين ايده‌ها از هيچ جاي مشخصي نمي‌آيند. ولي من فكر مي‌كنم مردم اغلب روي ايده‌اي كه در پس يك داستان وجود دارد، تاكيد مي‌كنند. اول از همه اين كه در يك داستان صرفا يك ايده وجود ندارد، بلكه چندين ايده وجود دارد. دوم اين كه يك ايده به خودي خود ارزش چنداني ندارد، مگر اين كه كار‌هايي را كه براي آوردن آن ايده به روي كاغذ ضروري است، انجام بدهي. در روند نوشتن داستان، ايده‌اي كه در ذهن داشتيد اغلب دستخوش تغيير مي‌شود. مثل اين است كه ايده ساختن يك ساختمان را داشته باشيد و بعد بخواهيد آن ايده را عملي كنيد و ساختمان را عملا بسازيد. در اغلب موارد ساختماني كه ساخته مي‌شود با نقشه اوليه و اصلي‌اش فرق مي‌كند.

چگونه توانستيد به چنين نويسنده خوبي تبديل بشويد؟

با زياد نوشتن! من وقتي در دبيرستان بودم نويسندگي را با جديت و با استمرار انجام مي‌دادم.

براي كساني كه مي‌خواهند نويسنده بشوند چه توصيه‌اي داريد؟

متأسفانه بايد بگويم هيچ توصيه خاصي ندارم جز اين كه تا مي‌توانند بنويسند و به نوشتن ادامه بدهند. اغلب مي‌گويند كه اگر مي‌توانيد كار ديگري براي زندگي‌تان انجام بدهيد و شغل ديگري را شروع كنيد، معطل نكنيد، چون زندگي نويسندگان زندگي دشواري است. به نظرم اين توصيه خوبي است.

آيا وقتي كتاب‌هايتان منتشر مي‌شوند خودتان هم آنها را مي‌خوانيد؟

نه. نوشتن كتاب روند طولاني‌اي دارد و وقتي روانه كتابفروشي‌ها مي‌شود، من معمولا دارم روي كتاب جديدم كار مي‌كنم. من هر از گاهي گامي به عقب برداشته‌ام و به كتاب‌هاي اوليه‌ام نگاهي انداخته‌ام (واقعا منصفانه نيست بگويم كه آنها را خواندم، فقط تورقي كرده‌ام و پاراگرافي را از اينجا و آنجا خوانده‌ام.) معمولا كتاب‌هاي قبلي‌ام را دوست دارم، هرچند معمولا به نظرم مي‌رسد كه يك كس ديگر آنها را نوشته است.

چرا دوست داريد كتاب‌هاي علمي ‌ تخيلي بنويسيد؟

نمي‌دانم، من خودم زمينه‌اي علمي و فني دارم و داستان‌هاي علمي برايم جالب هستند. بنابراين معمولا  داستان‌هاي علمي ‌ تخيلي از ذهن من تراوش مي‌كنند. ولي من رمان‌هاي تاريخي و كتاب‌هاي غير داستاني هم نوشته‌ام. سعي مي‌كنم در مورد كتاب‌هايي كه از ذهنم خارج مي‌شوند، زياد قضاوت نكنم. فقط مي‌نويسم‌شان و حمل‌شان مي‌كنم. سعي نمي‌كنم خودم يا كارم را تعريف كنم، چون تعريف‌ها معمولا محدودكننده‌اند. دوست دارم كه آينده برايم واضح باشد.

چه چيزي موجب مي‌شود شما به اين سبك و شيوه داستان بنويسيد؟

نمي دانم. اين داستان‌ها خود به خود از ذهنم خارج مي‌شوند. بعضي وقت‌ها مردم از من مي‌پرسند: چرا فلان صحنه يا فلان شخصيت را نوشتي؟ من براي چنين سوال‌هايي جواب خوبي ندارم. براي من مثل لباس پوشيدن هر روزه به هنگام صبح است. اگر كسي از شما بپرسد چرا امروز اين لباس‌ها را پوشيديد؟ شما جوابي را سر هم مي‌كنيد، ولي واقعيت اين است كه از خواب بيدار شديد و لباسي را پوشيديد كه به نظرتان مناسب آن روز بوده.
وقتي هم تصميم مي‌گيرم صحنه خاص يا شخصيت خاصي را بنويسم، معمولا اين‌گونه است. چيزي را مي‌نويسم كه احساس مي‌كنم كاركرد لازم را در رمانم دارد.

خودتان چه جور كتاب‌هايي دوست داريد بخوانيد؟

در زمان نوجواني كتاب‌هاي علمي ‌ تخيلي زياد مي‌خواندم. الان تقريبا هميشه كتاب‌هاي غير‌داستاني مي‌خوانم. خيلي كم پيش مي‌آيد، داستان بخوانم.

آيا شخصيت‌هاي داستان‌تان را بر اساس آدم‌هاي واقعي‌اي كه مي‌شناسيد، خلق مي‌كنيد؟

معمولا نه. البته يكي دو بار تصميم گرفته‌ام به يك آدم واقعي پول بدهم تا بتوانم بدون آن كه تملقش را بگويم در كتابم از او استفاده كنم. ولي معمولا اين شخصيت‌ها را به طور پنهاني در داستان‌هايم مورد استفاده قرار مي‌دهم، طوري كه خود آن آدم‌ها متوجه نمي‌شوند كه از شخصيت آنها الگو برداري كرده‌ام. بعضي وقت‌ها هم شخصيت‌هاي داستاني‌ام را بر اساس شخصيت كساني مي‌نويسم كه مي‌شناسم‌شان. ولي آنها را ملاقات نكرده‌ام. مثلا در رمان پارك ژوراسيك خيلي‌ها متوجه شدند كه شخصيت آلن گرانت بسيار شبيه يك ديرين شناس دايناسور‌ها به نام جك هورنر بود. ولي من هرگز جك هورنر را از نزديك ملاقات نكرده بودم تا سال‌ها بعد كه فيلمي بر اساس رمان من ساخته شد. اغلب تكه‌ها و بخش‌هايي از شخصيت آدم‌هاي واقعي را در وجود يك شخصيت مي‌ريزم و به همين دليل آن شخصيت دقيقا مطابق يك آدم خاص نيست.

چه كساني بيشترين تاثير را روي حرفه نويسندگي شما داشتند؟

آرتور كانن دويل، مارك توين و آلفرد هيچكاك.

به چه سبك و شيوه‌اي كار مي‌كنيد؟

صبح زود از خواب بيدار مي‌شوم، معمولا ساعت 6 صبح، دو كيلومتر با ماشينم تا دفتر كارم مي‌رانم، و در آنجا در تنهايي كارم را شروع مي‌كنم؛ بيشتر سال را هم در تاريكي كار مي‌كنم. دوست دارم كه دور و برم ساكت و خلوت باشد و تنهايي خيلي راحت كارم را انجام مي‌دهم. دستيارم ديرتر از خودم مي‌آيد، طرف‌هاي ساعت 30/9  دقيقه.
تا وقت ناهار به كار كردنم ادامه مي‌دهم. بعد از صرف ناهار به نامه‌ها جواب مي‌دهم و يا با نوشته‌هايم ور مي‌روم.
حدود ساعت 3 بعد از ظهر كارم را تمام مي‌كنم و كمي حركات ورزشي انجام مي‌دهم و بعد هم به خانه مي‌روم.
من معمولا هر روز صبح كارم را با بازخواني نوشته‌هاي روز قبلم و ويرايش كردن آنها شروع مي‌كنم. البته سعي مي‌كنم به طور كامل گرفتار بازنويسي نشوم، بلكه هر روز كار جديدي انجام بدهم. ترجيح مي‌دهم كه نوشته هايم را به طور گذرا ويرايش كنم، مثلا نوشته‌اي را كه‌ امروز ويرايش كردم، مي‌گذارم بماند تا چند روز ديگر بروم سراغش.
سعي نمي‌كنم نوشته‌ام را به طور كامل ويرايش كنم چون مي‌دانم كه چند روز ديگر باز هم به سراغ آن خواهم رفت. با پيش رفتن رمان ساعت‌هاي طولاني‌تر و طولاني‌تري كار مي‌كنم. در اندك مدتي ساعت كارم را بيشتر مي‌كنم و از صبح يكسره تا وقت شام كار مي‌كنم. بعد از صرف شام دوباره تا سر شب كار مي‌كنم. معمولا مي‌توانم پيش‌نويس رمانم را طي چند ماه به پايان برسانم.

كجا به كامپيوتر علاقه‌مند شديد و آيا در بچگي از كامپيوتر خوش‌تان مي‌آمد؟

در زمان بچگي من چيزي به اسم كامپيوتر وجود نداشت. ولي از سال‌هاي پيش به كامپيوتر علاقه داشته‌ام؛ موضوع تزم در دانشگاه در دهه 1960 كامپيوتر بود، كامپيوتر بزرگ.IBM اين كامپيوتر آنقدر بزرگ بود كه يك ساختمان را در دانشگاه هاروارد به طور كامل اشغال كرده بود. در اواخر دهه 1970 به كامپيوتر‌ها علاقه‌مند شدم و در همان زمان بود كه راجع به آنها مطلب نوشتم. بنابراين من با گذشت زمان علاقه و توجهم به كامپيوتر بيشتر شد.

پس در بچگي چيزي به اسم كامپيوتر نداشتيد؟ ديگر چه چيزي در زمان بچگي نداشتيد؟

قبل از اين كه 10 سالم بشود چيزي به اسم تلويزيون در خانه ما وجود نداشت، تلفن مستقيم نداشتيم، جت لاينر نداشتيم، كارت اعتباري نداشتيم... خيلي چيز‌ها در زمان كودكي من وجود نداشت. در طول زندگي من اتفاقات زيادي رخ داده است!
مترجم: فرشيد عطايي-منبع: نيويورك تايمز
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: