کد خبر:۹۲۱
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۷:۴۸
تعداد بازدید: 2726
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
نگاهی به وضعیت زنان فروشنده
زنانی که مرد شده‌اند
حقوق ماهی 90 تومان، پول خورد، خوراک و آب، برق و تلفن می‌شود. از روی بیکاری و تنهایی ناچاراً فروشنده شدیم به امید چندرغازی که سال به سال مبلغ ناچیزی اضافه می‌شود.
از همان بیرون مغازه چهره فروشنده جوان با موهای مدل روز و آرایش غلیظ چهره و شال عقب نشسته توجه هر مشتری را جلب می‌کند، دختری هجده- نوزده ساله که رل یک مانکن زنده را ایفا می‌کند. وقتی که وارد مغازه می‌شوم و درخواست گفت‌و‌گویی کوتاه با وی را می‌کنم از نحو پاسخگویی‌اش می‌شود جنوب شهری بودنش را حدس زد.

در ابتدا از پاسخگویی امتناع نمی‌کند اما همین که صاحب مغازه که خانم جاافتاده، ساده و سنگینی است از راه می‌رسد از پاسخگویی صرفنظر می‌کند، انگار می‌ترسد در پاسخ به سوالاتی که نمی‌داند چیست موقعیت شغلی‌اش به خطر افتد. صاحب مغازه با بهانه‌تراشی‌هایی که فروشنده‌ من کم‌سن و سال‌، بی‌تجربه و تازه‌کار است مرا به سوی مغازه‌ای راهنمایی می‌کند که 2 خواهر قریب 15 سال در آنجا فروشندگی می‌کنند. در حالی که ذهن آشفته‌ام ناگفته‌های دختر جوان را در ضد و نقیضی حدس و گمان‌هایم جست‌و‌جو می‌کند

به سمت پایین خیابان روانه می‌شوم. کمی پایین‌تر در همان سوی خیابان، زهرا و خواهرش سال‌هاست که روزمرگی خود را در چهار دیواری کوچک یک مانتو‌فروشی با کل کل سر جنس و قیمت با مشتری سپری می‌کنند. برخلاف انتظار، درخواست مرا به راحتی و با روی خوش می‌پذیرند. با همان سوال اول من که "‌چرا فروشنده شدید؟" درد‌های 46 سال زندگی شاید تنها به معنای نفس کشیدن به یکباره در چشم‌ها و صورت خسته زهرا نمایان می‌شود. به جای فروشنده خونسرد و آرام چند لحظه قبل که تنها شنونده گفت‌و‌گوهای من با خواهرش بود حالا چهره‌ای خسته و شکسته را در پیش چشمان خود می‌بینم که از نامهربانی‌های مردم روزگار و نامردمی‌های روزگار نامهربان شکایت‌های خاموش دارد.پدرم 30 سال زحمت کشید، پدربزرگ هم وضع مالی خوبی داشت اما با فوت پدرم قبل از والدینش طبق قانون تنها چیزی که به ما رسید حقوق 180 هزارتومانی پدرم بود که باید میان من و خواهرم تقسیم می‌شد. براساس قانون از پدربزرگ به ما ارثی نرسید.

حقوق ماهی 90 تومان، پول خورد، خوراک و آب، برق و تلفن می‌شود. از روی بیکاری و تنهایی ناچاراً فروشنده شدیم به امید چندرغازی که سال به سال مبلغ ناچیزی اضافه می‌شود. پس از 15 سال کار هنوز هم بیمه نشده‌ایم‌. هیچ صاحب‌مغازه‌ای بیمه‌ای را که از 6 هزار تومان سال‌ها قبل به 70 تا 80 هزار تومان حالا رسیده را قبول نمی‌کند. «می‌گویند از بیمه سر می‌زنیم اما سر زدن آنها هم باری را که از روی دوش ما برنمی‌دارد بلکه باعث بیکاریمان هم می‌شود. هیچ صاحب‌مغازه‌ای فروشنده‌اش را بیمه نمی‌کند فقط به راحتی او را اخراج می‌کند.»

از زهرا می‌پرسم چه کاری را برای خانم‌ها مناسب می‌دانی، دوست داشتی خودت چه‌کاره بودی؟ با صدایی خسته می‌گوید: دوست داشتم خانه‌نشین بودم، از این همه نگرانی‌ها‌ی هر روزه، دلواپسی‌های اجناسی که به دستم سپرده شده خسته‌ام. همیشه نگران و مضطرب باید 6 چشمی اجناس را نگاه کنم، قلبم تند تند بتپد که مبادا چیزی از امانتی که به دستم سپرده شده کم شود.‌ باید با مریضی و سختی و بدبختی کار کنم؛ چون حقوق پدر بازنشسته‌ام کفاف زندگی را نمی‌دهد. زهرا که حالا به راحتی می‌شد نشانه‌های اعصابی خسته و روحی پریشان را در حرف‌هایش دید، گفت: «در میزان درآمدها در حق زن خیلی اجحاف شده است. می‌گویند مرد باید خرج یک زندگی را بدهد، باید زن و فرزندش را تامین کند اما نمی‌گویند زندگی یک زن مجرد و تنها چطور باید تامین شود.» چرا همان‌قدر که برای مرد احترام و ارزش قایل می‌شوند برای زن ارج نمی‌نهند؟ هجوم خستگی و کلافگی سال‌ها چانه زدن‌های بی‌ثمر با مشتری برای به قول زهرا چندرغاز حقوق، دلواپسی‌های یک دختر جوان که در گوشه یک چهار دیواری به نام محل کار سپری شده و بی‌ثمری و پژمردگی روزهایی را که سرپا و با خوش‌برخوردی ساختگی شب کرده است چهره خسته زهرا را لحظه به لحظه خسته‌تر و بی‌حوصله‌تر از قبل نشان می‌دهد.

زهرا همه‌ سختی‌های زندگی را حاصل غول تورمی می‌داند که هر روز بزرگتر از روز قبل است. به فاصله 2 خیابان از زهرا و خواهرش، ندا 28 ساله تصویر تازه خاصرات دیروز زهراست. ندا 8 ماهی می‌شود که به عنوان فروشنده در مغازه دوست برادرش مشغول به کار شده. آشنایی که برای او کار را با چاشنی نظافت و حمل اجناس و بانک روی‌ها همراه کرده است. حالا تمام ذهن ندا را کار حسابداری و بانک پر کرده است که اگر وقت و هزینه یک دوره حسابداری را داشت حسابدار بانک می‌شد غافل از تمام دردسرها و موانعی که حالا حتا لیسانسه‌های دانشگاهی را هم از نعمت یک کار 8 ساعته با حقوق مکفی، بند بند و سطر سطر قانون کار محروم کرده است.

ندا در طول 8 ماه عمر اشتغالش مزاحمت‌ها و زحمت‌های بسیاری را تحمل کرده است. حقایق پشت پرده کارهای بازاری که در مقابل صاحب‌کار از گفتنش شرم می‌کند و تنها در یک جمله به دور از چشم صاحب‌کارش از مزاحمت‌های یک مرد زن‌دار حرف می‌زند. از شرایط کاری‌اش می‌پرسم، می‌گوید: چیز خاصی نگفتند پوشش من به حد کافی ساده هست اما تذکراتی برای نخندیدن و حتا لبخند را شنیده‌ام. می‌گویم از سختی‌های کارت بگو که صاحب‌کارش می‌گوید: برای این همه چیز سخت است اگر بگوییم این را جا به جا یا آن را بیاور اما حالا نسبت به اول‌ها بهتر شده است و دوباره به سراغ مشتری می‌رود. ندا از میزان حقوق بی‌مزایایش هم راضی نیست. می‌گوید: حقوقم به همراه انعام و... به بالای 100 هزار تومان می‌رسد و کارم از ساعت 8 صبح شروع شده و تا 9 شب ادامه پیدا می‌کند که 3 ساعتی را میان روز استراحت دارم. آهی می‌کشد و اضافه می‌کند: دانشگاه که قبول نشدم برادرم این کار را برایم جور کرد. بالاخره هر کاری هم سختی خودش را دارد‌، باید تحمل کرد. بیمه‌ام نکرده‌اند و اگر هم بگویم، می‌گویند کار نکن کسی مجبورت نکرده و من هم سکوت می‌کنم.

نمی‌دانم سکوت ندا تا کی ادامه خواهد داشت آیا ندا همان زهرای فرداست. در میان این همه مغازه که دوشادوش هم قد کشیده‌اند بعضی اوضاع مناسب‌تری دارند و غزاله یکی از آنهاست. غزاله که 2 سال است در مغازه برادرش مشغول است، دلیل روی آوردنش به فروشندگی را نامطلوبی بازار کار خودش می‌داند و می‌گوید: من مهندس کامپیوترم و مدتی کافی‌نت داشتم اما دست در این کار زیاد شد و صرفی برایم نداشت، این شد که فعلاً در مغازه برادرم مشغول شدم. غزاله در مورد میزان درآمدش می‌گوید: در کل برای امرار معاش نمی‌توان روی این شغل حساب کرد. فقط می‌‌تواند یک کمک‌خرجی باشد شاید دلیل روی‌آوری بیشتر خانم‌ها به فروشندگی هم همین باشد. با این همه به اعتقاد من شغل مناسبی نیست و به عبارتی در شان هر کسی نیست. با این همه غزاله معتقد است فروشندگی فرصت خوبی برای شناخت اقشار مختلف جامعه است.تهيه كننده: مرضیه شهرسبز-تحليل روز
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: