شاید باور این قضیه در ذهن هرکسی نگنجد که مردی برای رسیدن به هوی و هوس نفسانی خود، بخواهد مونس و همدم خود را با زهری کشنده از پای درآورد. عباس با تهمتهایی که به او میزند، میخواهد خطاها و گناهان خود را پنهان کند. با همسر خود از همان سالهای اول زندگی سر ناسازگاری پیدا کرده بود و به بهانههایی پوچ مهسا را نسبت به زندگی با خودش دلزده و خسته میکرد تا وی به خواست و اراده خود از زندگیاش پا بکشد ولی این زن هیچ گاه دوست نداشت که به بهایی بسیار ناچیز آن را از دست بدهد به همین دلیل با جسمی ضعیف و دلی آکنده از درد و رنج تمام سختیها و بهانهگیریهای شوهرش را به جان خرید تا بتواند آشیانهای را که با هم ساخته بودند همچنان استوار و پابرجا نگه دارند. او مرا طعمه هوس هاي شيطاني خود کرده است. اما ديگر خسته شده ام و نمي خواهم باج بدهم. کاش هيچ وقت اين زن را نديده بودم و در آن روز لعنتي فلج مي شدم و پا به آن کافه سنتي نمي گذاشتم. پسر جوان با صدايي بغض آلود در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: هر چه مي کشم از دست غرور و خودخواهي هايم است. ۸ سال قبل بعد از مرگ پدرم احساس دلتنگي و غربت عجيبي داشتم و تنها اميدم به مادرم بود. اما او با مرد ديگري ازدواج کرد و مرا به پدربزرگ و مادربزرگم سپرد. من دوران نوجواني ام را در وضعيت بسيار تلخ و اسف باري گذراندم و در واقع پرستار پدربزرگ و مادربزرگم شده بودم. جالب اينجاست که مادرم و خواهران و برادرانش خيلي کم به ما سر مي زدند و هر موقع به ديدن پدربزرگ و مادربزرگ مي آمدند يک بسته پول کف دستم مي گذاشتند و مي گفتند اين حق تو است چون وظيفه سنگيني را برعهده گرفته اي. هيچ کس از من نمي پرسيد حالت چه طور است، چه کار مي کني و چه برنامه اي براي آينده داري. با اين اوضاع و احوال دنبال فردي مي گشتم که بتوانم با او درد دل کنم و رازدارم باشد. ولي افسوس که مرتکب اشتباه بزرگي شدم و در دام نگاه هوس آلود زني افتادم که ۲۳ سال از من بزرگ تر است. اولين بار در يک کافه سنتي با او روبه رو شدم و براي چند ثانيه نگاه ما به هم گره خورد. او با وجود آن که دوستم نيز همراهم بود بلند شد، جلو آمد و کنارم نشست. هيچ وقت فکر نمي کردم اين آشنايي برنامه اي حساب شده از طرف آن زن براي سوء استفاده هاي کثيف باشد. پسر جوان در حالي که سرش را به نشانه شرم و خجالت پايين انداخته بود آهي کشيد و افزود: «اعظم» با وعده و وعيدهاي زياد مرا خام کرد و آماده شده بود تا با او که زني مطلقه است و به ظاهر وضع مالي خوبي دارد ازدواج کنم. ما مدتي به طور مخفيانه با هم رابطه داشتيم و هر روز که مي گذشت بيشتر در عالم سرگشتگي و گمراهي غرق مي شدم. زن مورد علاقه ام نيز آن قدر مکارانه عمل کرد که مرا در قعر لجنزار هوس هاي پليد فرو برد و ديگر به هيچ چيز و هيچ کس جز او فکر نمي کردم. اعظم در کمتر از چند ماه زمينه ارتباط نامشروع من و زن ديگري را نيز فراهم کرد و در اين شرايط ترک تحصيل کردم و کلاس هاي دانشگاه را کنار گذاشتم.من غافل از آن بودم که اين زن از طريق سيگارهاي مشکوک مرا به دام موادمخدر نيز انداخته است و پس از آن که حسابي گرفتار شدم او نقشه خود را عملي کرد و در چند مرتبه يادم داد تا از خانه پدربزرگ، دايي و خاله ام سرقت کنم. نمي خواستم تن به اين کارها بدهم اما وابستگي به مواد روان گردان فکر و عقلم را پايمال کرده بود و قدرت تصميم گيري درستي نداشتم. اما از کرده خود پشيمان بودم و وقتي فهميدم اين زن قصد دارد از من براي خرده فروشي موادمخدر استفاده کند خودم را عقب کشيدم و به اينجا آمدم تا واقعيت را بگويم. مي خواهم خودم را از اين فلاکت نجات بدهم. اما اي کاش من که با آن همه سختي بزرگ شدم و پا به دانشگاه گذاشتم بيشتر قدر خودم را مي دانستم و به راه خطا نمي رفتم. از همه جوان ها خواهش مي کنم نگاه خود را مهار کنند و قدر خود را بيشتر بدانند.