کد خبر:۵۵۵
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۵
تعداد بازدید: 3551
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
برشي از جامعه؛
دستفروشي که فرهنگ مي فروخت
او يک دستفروش معمولي نبود. درس خوانده بود، به سختي و تا دير وقت کار مي کرد آنهم نه هر کاري، کتاب مي فروخت.
شايد مواجه شدن با دستفروشان در پايتخت براي همه ما امري عادي شده باشد. همه ما هر روز با يکي دو نفرشان روبرو مي شويم. يکي فال يكي گردو مي فروشد ديگري بساط "سي-دي" هاي غير مجاز دارد و آن يکي سر چهارراه گل و بادکنک مي فروشد.

بي تفاوت و گاهي با کمي ترحم از کنارشان رد مي شويم و ديگر در خاطرمان باقي نمي ماند که چند دقيقه قبل از آنها رد شده ايم، اما همه دستفروش ها يکسان نيستند و حتي ساعتها و روزها بعد از اولين برخورد در ذهن باقي مي مانند. وقتي در ازدحام خيابان هايي که همه را با نور خيره کننده نئون هاي مغازه هاي لوازم خانگي و صوتي و تصويري و مبل و لباس و رستوران به مصرف بيشتر فرا مي خواند، به دستفروشي مي رسيم که فرهنگ مي فروشد و جنس کالايش کاغذ است و جوهر. لابد کمي مکث مي کنيم و درنگي.

گفتم با اين حساب چقدر درآمد داري؟ خيلي اصرار کردم تا بالاخره گفت حدود هفتصد_ هشتصد هزار تومان که سهم خودش حدود دويست هزار تومان است. گفتم با اين مقدار خرج و دخلت مي خواند که گفت هر چه باشد از دزدي بهتر است.

ساعت حدود 30/10 شَب بود که در هياهوي جمعيتي که براي خريد و تفريح در اين چند روزه تعطيلي به خيابانها سرازير شده بودند مشتي کتاب که خيلي مرتب کنار خيابان چيده شده بودند توجهم را جلب کرد. با يک نگاه اجمالي مي شد فهميد که کتابها از نوع کتابهاي کميابي هستند که کمتر در بازار نشر يافت مي شوند و يا شايد ديگر تجديد چاپ نشده اند. از ديوان ايرج ميرزا و کتابهاي شريعتي تا داستانهاي هدايت و چوبک تا رمانهاي قديمي وکتابهاي تاريخي و مذهبي و گاهي هم مجلات تاريخ گذشته لاتين.

اما همه را منظم چيده بود و روي همه کتابها را با پوشش نايلني پوشانده بود تا گرد و غبار عبور بي مهاباي عابران بر کتابها ننشيند. من هم داشتم مثل بقيه از کنارش رد ميشدم که گفتم شايد بد نباشد چند کلمه اي با او صحبت کنم. اولش خيلي محتاط بود و از حرف زدن مي ترسيد.مي ترسيد همين کاسبي مختصرش اگر به گوش اين و آن برسد تعطيل شود. بالاخره بعد از کلي قول و قرار که با هم گذاشتيم کنار خيابان روي جدول ها نشستيم و گپ زديم. خيلي تعجب کردم وقتي گفت که مهندس عمران است و از بيکاري مجبور شده کنار خيابان بساط کند. گفت براي کار کردن در رشته تحصيلي اش احتياج به پول و پارتي دارد و هيچکدام را نداشته است که کارش راه بيافتد. کار جالبي کرده بود و کتابها را حتي اجاره مي داد ميگفت با اين روش تعداد بيشتري مي توانند از کتب استفاده کنند.

حتي مي شد کتاب را بخري و ظرف يک روز پس بياوري و کتاب ديگري ببري اصلا يک کتابخانه عومي کوچک راه انداخته بود. گفتم با اين حساب چقدر درآمد داري؟ خيلي اصرار کردم تا بالاخره گفت حدود هفتصد_ هشتصد هزار تومان که سهم خودش حدود دويست هزار تومان است. گفتم با اين مقدار خرج و دخلت مي خواند که گفت هر چه باشد از دزدي بهتر است. گفتم چرا کتاب؟ گفت که نمي تواند خيلي غير فرهنگي باشد! بعد کم کم درد دلش باز شد و گفت که مستأجر است و به سختي اجاره اش را مي پردازد.

نمي خواست خيلي وارد حوزه خصوصي زندگي اش شوم.مرتب تاکيد مي کرد که فايده اين صحبتها چيست و وقتي از اثرات مثبتش مي گفتم با لحن نا اميدانه اي مي خنديد. از همه بيشتر از مأموران شهرداري مي ترسيد که نکند از روي گزارش من جاي او را پيدا کنند و به سراغش بيايند. حتي گفت براي اينکه بتواند کنار خيابان باشد و کار کند مجبور است به برخي از شهرداري چي ها پولي هم بدهد. از اينکه نمي تواند مغازه اي اجاره کند و کاسبي کند دل خوني داشت. مي گفت اجاره ها آنقدر بالا است که توان پرداخت آن را ندارد. باز گفت که شغلش فرهنگ فروشي نيست و دارد فرهنگ عرضه مي کند.

وقتي قرار شد با مسئولين چند کلمه اي حرف بزند و بگويد براي او چه کاري بايد بکنند گفت که لازم نيست براي او کاري انجام دهند. گفت اگر آنها براي جامعه کار کنند و درست کار کنند مشکلات او هم خود به خود حل خواهد شد. شايد اين رويکرد به مشکلات از يک کتابفروش کنار خيابان بعيد باشد که هست اما او يک دستفروش معمولي نبود. درس خوانده بود، به سختي و تا دير وقت کار مي کرد آنهم نه هر کاري، کتاب مي فروخت. مشتري آمده بود و بايد به مشتري مي رسيد، مقداري چانه زد و بالاخره کمي بالا و پايين کتابي را فروخت و همچنان عابران بي مهابا از کنار ما رد مي شدند.تهيه كننده : رضا منتظري
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: