کد خبر:۵۴۹۹
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۳:۱۸
تعداد بازدید: 3165
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
عامل جنايت در بازسازي صحنه قتل: اصلا پشيمان نيستم!
جواني که با طعمه قرار دادن يک دختر، جوان ۲۵ ساله اي را به ضرب گلوله کشته و جسد او را داخل چاهي در بيابان هاي اطراف روستاي امرغان مشهد انداخته بود، صبح روز گذشته ....
جواني که با طعمه قرار دادن يک دختر، جوان ۲۵ ساله اي را به ضرب گلوله کشته و جسد او را داخل چاهي در بيابان هاي اطراف روستاي امرغان مشهد انداخته بود، صبح روز گذشته در بازسازي صحنه جنايت خود به خبرنگار خراسان گفت: از اقدام خود اصلا پشيمان نيستم! او نظر سوئي به خواهرم داشته، حتي در خارج از يکي از شهرهاي مرزي خراسان رضوي او را اذيت کرده بود، وقتي خواهرم اين موضوع را به من گفت، حدود ۲ هفته بود که آرام و قرار نداشتم و براي کشتن آن جوان ۲۵ ساله نقشه مي  کشيدم تا اين که ...
اين ها بخشي از اعترافات جوان ۲۶ ساله اي به نام جواد است که طي يک جنايت مسلحانه، جوان ۲۵ ساله اي به نام «و. پ» را به ضرب گلوله کشته و سپس روي جسد اسيد ريخته بود. به گزارش خراسان، متهم به قتل، صبح روز گذشته در محل ارتکاب جنايت واقع در چاه هاي اطراف روستاي امرغان در حضور قاضي علي اکبر صفائيان (قاضي ويژه قتل عمد) و کارآگاه رمضاني (افسر پرونده) درباره جزئيات اين جنايت هولناک گفت: پس از چند روز با دختري به نام سحر که قرار بود با او ازدواج کنم تماس گرفتم و از او خواستم تا به «و. پ» زنگ بزند و به بهانه برقراري رابطه او را به مشهد بکشاند. بار اول وقتي سحر به او زنگ زد، بلافاصله تلفن را قطع کرد اما آن جوان دوباره با شماره سحر تماس گرفت. پس از آن که سحر توانست اعتماد او را جلب کند با او در آزادشهر قرار گذاشت، من هم به محل رفتم اما چون او با فرد ديگري آمده بود نتوانستم کاري انجام بدهم و منصرف شدم اما اين بار از سحر خواستم تا به او بگويد تنها به محل قرارش بيايد. وقتي او دوباره به محل قرار در منطقه قاسم آباد آمد من و فردي به نام «خ» که راننده پژو۴۰۵ بود به همراه سحر به محل قرار در خيابان مرواريد رفتيم. او نرسيده به محل قرار دوستش را پياده کرد و خودش به طرف سحر آمد. در همين هنگام من اسلحه را از داخل خودرو برداشتم و با زدن يک ماسک به صورتم به طرف آ ن ها رفتم و در يک لحظه با اسلحه ضربه اي به پيشاني اش کوبيدم که خون از صورتش فواره زد. سپس او را داخل خودرو انداختم و دست هايش را با طناب بستم. با رفتن سحر از محل، ما هم به طرف جاده قديم قوچان حرکت کرديم و پس از عبور از کنار کال زرکش و چندين روستا به ابتداي جاده خاکي رسيديم و از ميان زمين هاي کشاورزي عبور کرديم و پس از طي مسافت زيادي در کنار يک رودخانه توقف کرديم. «خ» مي خواست از اين کار من جلوگيري کند اما من توجهي نداشتم او را از خودرو پياده کردم و پس از طي حدود ۲ کيلومتر مقتول را به اين جا(محل جنايت) آوردم. او به شدت ترسيده بود، مي گفت من حاضرم با خواهرت ازدواج کنم و يک دست و يک پايم را هم مهرش کنم، اما من او را داخل گودال بزرگ کنار چاه انداختم و گلوله اي به سرش شليک کردم که به داخل چاه افتاد.شب بعد دوباره به محل بازگشتم و يک بطري ۴ ليتري اسيد را روي جسد ريختم و متواري شدم. وي در پاسخ به اين سوال مقام قضايي که اسلحه را از کجا آوردي و نحوه آشنايي ات با «خ» (متهم فراري) چگونه بود؟ گفت: من موادمخدر مصرفي ام را از او مي خريدم و بدين ترتيب با هم آشنا شده بوديم تا اين که بعد از اين ماجرا از او خواستم تا يک اسلحه برايم تهيه کند.متهم ادامه داد: من اسلحه را به مبلغ يک ميليون و ۳۵۰ هزار تومان از او خريدم و به او گفتم با فردي اختلاف حساب دارم و مي خواهم او را تنبيه کنم. اما پس از وقوع قتل ديگر از او اطلاعي ندارم! بنابر اين گزارش، افسر پرونده در ابتداي بازسازي صحنه قتل و درباره چگونگي دستگيري عامل اين جنايت هولناک در مقابل دوربين قوه قضاييه گفت: در تاريخ 90.3.25 اعضاي يک خانواده با مراجعه به پليس آگاهي اعلام کردند که فرزندشان از روز گذشته مفقود شده است. پس از بررسي هاي مقدماتي و تحقيق روي آخرين تماس هايي که با فرد گمشده گرفته شده بود، دختر ۱۷ ساله اي به نام سحر دستگير شد که با اعتراف وي ماجراي آدم ربايي لو رفت و اين احتمال براي کارآگاهان قوت گرفت که فرد مفقودي به قتل رسيده است. بنابراين با انجام يک سري فعاليت هاي اطلاعاتي و پليسي در نهايت متهم اصلي ماجرا در مشهد دستگير شد و به قتل «و. پ» اعتراف کرد. سپس با راهنمايي وي، به محل جنايت آمديم و جسد را با کمک ماموران آتش نشاني از داخل چاه بيرون آورديم. با پايان يافتن بازسازي صحنه قتل، عامل اين جنايت مسلحانه در حالي که هيچ گونه نگراني در چهره اش مشاهده نمي شد، به خبرنگار خراسان گفت: من تا کلاس پنجم ابتدايي درس خوانده ام و پس از آن ترک تحصيل کردم. او در پاسخ به اين سوال که اکنون از جنايت خود پشيمان هستي؟ گفت: اصلا، چرا بايد پشيمان باشم. گزارش خراسان حاکي است: به دستور قاضي صفائيان متهم اين پرونده جنايي در حالي که حلقه هاي قانون بر دستانش گره مي خورد، روانه زندان شد تا تحقيقات پليس براي دستگيري متهم فراري اين پرونده ادامه يابد.
منبع :خراسان
 
------------------------------------------
 

قرباني اسيدپاشي اعلام كرد ؛ 3 وعده دولت به آمنه 

دختر جوانی که با گذشت از خواستگار اسیدپاش، دیدن را به او هدیه کرده است در کش و قوس درمان خود دیه کامل یک انسان را می‌خواهد.
آمنه بهرامي گفت: نصف درمانم صورت گرفته است و تاكنون 500 ميليون تومان براي اين موضوع هزينه كردم و 400 ميليون تومان ديگر نيز براي درمانم احتياج دارم؛ در اين باره دولت 3 وعده داده است كه با گذشت 6 روز هنوز اجرا نشده است كه يكي از اين وعده، درمان بوده است.
مجيد موحدي 7 سال پيش پس از خواستگاري از آمنه بهرامي و دريافت پاسخ منفي با پاشيدن اسيد به صورت آمنه، وي را براي هميشه نابينا و صدمات جبران‌ناپذيري را به صورت او وارد كرد. آمنه بهرامي با گذشت از قصاص مجيد درباره اينكه آيا كشور‌هاي اسپانيا و ايتاليا از تو حمايت كردند، اظهار داشت: كشور‌هاي اسپانيا، ايتاليا و هلند درباره درمان و ادامه زندگي، خواستار كمك به من بودند و در واقع با اين شرايط در هر كشوري مي‌رفتم، حمايت مي‌شدم. وي ادامه داد: ديه كاملم را مي‌خواهم؛ در واقع ديه يك انسان؛ دادگاه مطرح كرده كه ديه زن، نصف ديه مرد است و به من نيز نصف آن تعلق مي‌گيرد كه من اين موضوع را قبول نكردم. اين دختر جوان گفت: پرونده‌ام درباره موضوع ديه در حال بررسي است و در حال حاضر اين پرونده براي رسيدگي مجدد به دادگاه برگشته است. آمنه بيان كرد: در دادگاه اعلام شد كه از نظر قرآن موضوع ديه بررسي مي‌شود كه من گفتم اين موضوع را قبول ندارم چرا كه در قرآن آمده است كه زن نيمه كامل‌كننده مرد است، نه نصف مرد؛ در حقيقت زن امروز ما كه پا به پاي مرد تلاش مي‌كند، چرا بايد نصف مرد باشد. وي افزود: اين موضوع كه من نصف مجيد موحدي هستم را قبول ندارم، بخشش من از قصاص در ابتدا براي رضاي خداوند بود و اينكه مي‌خواستم ايران واقعي را به مردم نشان دهم همچنين به خاطر روح و روان خود نيز گذشت كردم. اين دختر جوان عنوان كرد: ‌نصف درمانم صورت گرفته است و تاكنون 500 ميليون براي اين موضوع هزينه كردم و 400 ميليون تومان ديگر نيز براي درمانم احتياج دارم؛ در اين باره دولت 3 وعده داده است كه با گذشت 6 روز هنوز اجرا نشده است كه يكي از اين وعده‌ها، درمان بوده است.
 
----------------------------------------
 
 
دوستي خياباني!

يک دل نه صد دل عاشق شده بودم و شب و روزم را نمي فهميدم. هر چه از خانواده ام مي خواستم که به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بروند آن ها قبول نکردند. پدر و مادرم مي گفتند تا زماني که وضعيت شغلي ات مشخص نشود نبايد از ازدواج حرفي بزني.

پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۱۲ مشهد افزود: در اين شرايط سعي مي کردم دختر مورد علاقه ام را قانع کنم تا صبوري به خرج دهد ولي او هر روز مي گفت برايش خواستگار آمده است و بيشتر از اين نمي تواند براي خانواده اش بهانه جويي و دليل تراشي کند.

من با استرس و نگراني که داشتم دست به کار شدم و بالاخره موفق شدم در يک شرکت مشغول کار شوم. با اين خبر خوش به ديدن دختر مورد علاقه ام رفتم و گفتم که تا چند هفته ديگر به خواستگاري ات خواهم آمد اما او که به ظاهر از شنيدن اين حرف شاد شده بود گفت: عجله نکن چون حالا که ديگر اميدوار شده ايم بهتر است پول هايت را پس انداز کني تا بتوانيم براي آينده برنامه ريزي خوبي داشته باشيم. يک سال گذشت و حدود ۳ ميليون و ۵۰۰ هزار تومان پول جمع کردم. لادن يک روز گفت: مادرش مي خواهد يک آپارتمان برايش بخرد. او به بهانه اين که بايد نظر موافق خانواده اش را جلب کنم از من خواست يک کادوي گران قيمت براي جشن تولد مادرش تهيه کنم. من که به حرف هاي اين دختر خانم اعتماد داشتم همراه او به طلافروشي رفتم و يک گردنبند شيک به مبلغ ۳ ميليون و ۲۰۰ هزار تومان خريدم. سپس به ديدن مادر لادن رفتم و هديه تولد را دو دستي تقديم کردم.حدود ۲ ماه از اين ماجرا گذشت و دختر مورد علاقه ام ۵۰۰ هزار تومان ديگر نيز به بهانه هاي مختلف از من گرفت. با اين وضعيت دوباره جيبم خالي شد و لادن مي گفت بايد چند ماه ديگر صبر کني. موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم و آن ها که ناراحت شده بودند گفتند براي مجلس خواستگاري آماده شويم. لادن موافقت نمي کرد که ما به خواستگاري اش برويم و مادرش نيز در تماس تلفني به مادرم جواب سر بالا داد. من و دختر مورد علاقه ام سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا کرديم و حدود دو هفته هيچ خبري از هم نداشتيم. پسر جوان افزود: ديگر کلافه شده بودم و براي گفت و گو با مادر لادن به خانه آن ها رفتم ولي فرد ديگري در خانه را به رويم باز کرد و گفت: اين منزل را به تازگي خريده است.من با تحقيقاتي که انجام دادم فهميدم پدر لادن بازنشسته شده است و آن ها براي هميشه به شهر خودشان نقل مکان کرده اند. ۴ ماه از اين ماجرا گذشت و بالاخره او تلفنم را جواب داد و گفت: با پسر عمويش ازدواج کرده است. باورم نمي شد چه مي شنوم و با عصبانيت گفتم پس پول هايي که از من گرفتي را برگردان ولي لادن با حالتي تمسخر آميز گفت: ما با هم حساب و کتابي نداريم. با شنيدن اين حرف اعصابم به هم ريخت و شماره تلفن او و مادرش را به چند نفر دادم تا برايشان ايجاد مزاحمت کنند.
 
 
 
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: