کد خبر:۵۴۸۲
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۳:۰۵
تعداد بازدید: 2370
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
خرافه گرايي زن جوان رامجبوربه قتل کرد
پرداخت غرامت به قاتل يك‌كودك
دادگاهي در آلمان به قاتل يك كودك، بيش از 3 هزار يورو غرامت پرداخت كرده است.

دادگاهي در آلمان به قاتل يك كودك، بيش از 3 هزار يورو غرامت پرداخت كرده است.

در جريان تحقيق در يك پرونده كودك‌ربايي، پليس آلمان «مگنوس گوفگن» را تهديد كرده بود كه در صورت فاش نكردن محل پنهان كردن كودك با «دردي غيرقابل تصور» روبه‌رو مي‌شود. اين تهديد اكنون براي پليس آلمان دردسرساز شده است. بعد از شكايت قاتل از اين تهديد پليس، دادگاه ايالت هسن در آلمان حكم داده است كه «شأن انساني» آقاي گوفگن طي بازجويي پليس در جريان تحقيق درباره ناپديد شدن يك پسر ۱۱ ساله خدشه ‌دار شده است.

پليس در زمان دستگيري آقاي گوفگن در سال 2002، بر اين باور بود كه كودك ربوده شده

هنوز زنده است. پليس دليل اين اعتقاد خود را يك ميليون دلاري مي‌دانست كه پدر كودك به رباينده باج داده بود.

اما فرد متهم به ربودن كودك حاضر نبود محل پنهان كردن او را فاش كند. طي بازجويي، دو مامور پليس براي كشيدن حرف از زير زبان او، فرد تحت بازداشت را به تحمل «درد غيرقابل تصور» تهديد كردند.

مدتي بعد اين فرد به قتل كودك، از طريق خفگي به‌دليل بستن دهان او محكوم شد اما قاتل با طرح شكايتي مدعي شد كه در هنگام بازجويي با رفتاري غيرانساني از جانب پليس روبه ‌رو شده است.

يك سخنگوي اتحاديه پليس گفته است كه پذيرفتن اين حكم از نظر احساسي بسيار مشكل است.

او گفته است كه از بدرفتاري با متهمان دفاع نمي‌كند اما «اعضاي خانواده مقتول و همه شهروندان حق دارند كه انتظار داشته باشند پليس تمام تلاش خود را براي بازجويي از يك متهم به قتل انجام دهد تا دست كم قرباني در سريع‌ترين زمان ممكن پيدا شود.»

به هرحال آنچه اكنون در انتظار اين قاتل بي‌رحم است، 3 هزار يورويي است كه پليس بايد به او پرداخت كند. مگنوس گوفگن در سال 2002 «ياكوب فون متسلر» ۱۱ ساله را ربوده و او را به قتل رسانده بود.
 
 
-----------------------------------
 
 
خرافه گرايي زن جوان رامجبوربه قتل کرد

نويسنده: سيدخليل سجادپور
زني که مورد وسوسه هاي شيطاني يک دعانويس افغاني در مشهد قرار گرفته بود پس از پاشيدن اسيد به صورت وي، او را با ضربات چکش کشت.در حسرت داشتن فرزند مي سوختم از چند سال قبل که ازدواج کرده بودم بچه دار نمي شدم، از نگاه هاي ديگران بدم مي آمد هميشه احساس مي کردم اطرافيانم مرا «اجاق کور» مي دانند براي داشتن فرزند به هر دري زدم و به پزشکان متعددي مراجعه کردم اما... اين ها بخشي از اظهارات زن ۳۲ ساله اي است که روز گذشته خود را تسليم نيروهاي انتظامي کرد و پرده از راز يک جنايت برداشت. او که پس از ۲۴ ساعت جنگيدن با وجدان خود، به کلانتري مراجعه کرده بود به افسر نگهبان گفت: دعانويس افغاني را در منزلم کشته ام و هم اکنون جسد او داخل اتاق است. با اظهارات اين زن، بي سيم نيروهاي انتظامي به کار افتاد و ماجراي قتل مرد افغاني به نيروهاي گشتي اعلام شد. دقايقي بعد زن جوان در خودروي پليس نشست و مأموران به سمت منزل وي حرکت کردند.با اشاره زن جوان، خودرو پليس در مقابل منزل وي توقف کرد و مأموران به داخل منزل رفتند. آنان با مشاهده جسد مرد افغاني که به طرز فجيعي کشته شده بود بلافاصله با تلفن همراه قاضي ويژه قتل عمد تماس گرفتند و وقوع يک جنايت را به وي اطلاع دادند. لحظات به کندي سپري مي شد زن جوان سرش را ميان دستانش گرفت و در حالي که حلقه هاي قانون بر دستانش گره خورده بود در گوشه اتاق نشست. گرچه از آينده وحشت داشت اما از اين که توانسته بود عفت خود را حفظ کند خوشحال به نظر مي رسيد. چشمان اشکبارش را با گوشه چادر پاک کرد و در افکار خود غوطه ور شد. مأموران انتظامي در حال فراهم کردن مقدمات انتقال جسد به پزشکي قانوني بودند که خودرو قاضي ويژه قتل به داخل کوچه پيچيد و در مقابل منزل توقف کرد. با حضور قاضي علي اکبر صفائيان در محل ارتکاب جنايت، بررسي هاي قضايي در اين باره آغاز شد. جسد مربوط به مردي افغاني بود که صورتش بر اثر پاشيدن اسيد سوخته و سرش نيز با ضربات چکش شکسته بود. چهره خون آلود مرد افغاني بيانگر آن بود که حدود ۶۰ تا ۶۵ سال از عمرش مي گذرد. آفتابه اي که زن جوان با آن به روي مرد افغاني اسيد پاشيده بود به همراه چکش (آلت قتاله) ضبط شد. مقام قضايي پس از انجام تحقيقات اوليه و جمع آوري اسناد و مدارک مستندي که در محل ارتکاب جنايت باقي مانده بود دستور حمل جسد به پزشکي قانوني را صادر کرد.قاضي صفائيان سپس از زن جواني که خود را عامل اين جنايت مي دانست خواست تا چگونگي ماجرا را شرح دهد. او نگاه غم بارش را از زمين برداشت و آهي از ته دل کشيد و گفت: با آن که سال ها از ازدواجم مي گذشت بچه دار نمي شدم. داشتن يک فرزند برايم آرزويي دست نيافتني بود حاضر بودم همه اموالم را از دست بدهم اما خنده هاي يک کودک فضاي تاريک خانه ام را روشن کند به همين دليل به نزد هر پزشکي که ديگران معرفي مي کردند مي رفتم. هر دارويي را که تجويز مي کردند استفاده مي کردم اما انگار طلسم شده بودم تا اين که يکي از آشنايان گفت شايد جادو وجنبل شده باشي! او گفت: من فردي را مي شناسم که براي اين موارد «دعا» مي دهد آوازه او همه جا پيچيده و «دعاهايش» ردخور ندارد! با شنيدن حرف هاي او و مطالب ديگري که در اين باره شنيده بودم تصميم گرفتم تا نزد اين «دعانويس افغاني» بروم. آدرس منزل واقعي او را کسي نمي دانست به هر زحمتي بود آدرس را پيدا کردم و نزد مرد افغاني رفتم او هر بار تکه کاغذي به دستم مي داد و با دادن دستوراتي براي استفاده از دعا مبالغ زيادي از من پول مي گرفت اما «دعاهاي» او نيز تأثيري نداشت تا اين که وقتي دوباره به او مراجعه کردم و گفتم اين دعاها فايده اي ندارد به من گفت: براي تو بايد «دعاي مخصوصي» بنويسم تا به زودي لذت داشتن فرزند را بچشي! با اين حرف او نگاه هاي شيطاني اش را فراموش کردم اصلا فکر نمي کردم او که سن و سال بالايي دارد چنين «نيت شومي» داشته باشد. وقتي از او پرسيدم اين دعاي مخصوص را کي مي نويسي؟ گفت: فردا شب هنگام افطار به منزلت مي آيم و آن دعا را به تو مي دهم. به اين اميد که شايد اين بار نتيجه اي بگيرم با خوشحالي آدرس منزل را به او دادم و بيرون رفتم. آن شب مقدمات حضور او را فراهم کردم و با درست کردن غذا به انتظارش نشستم. او وقتي داخل منزل شد که من تنها بودم و از همان ابتدا شروع به خواندن «ورد» کرد وقتي غذايش را خورد کتابي را باز کرد و حدود ۲ ساعت مشغول خواندن آن شد. احساس بدي داشتم مي ترسيدم به چشم هاي هوس آلودش نگاه کنم در دلم غوغايي بر پا بود با خودم مي گفتم نکند نقشه شومي داشته باشد بنابراين به او گفتم اگر خواندن دعا تمام شد برو! اما او گفت: اين دعا را تا هنگام «سحر» بايد ادامه بدهم وگرنه تأثيري ندارد! نمي دانستم چه کار کنم سعي مي کردم خودم را در گوشه اي مشغول کنم اما نگاه هاي بي شرمانه اش آزارم مي داد تا اين که پس از گذشت چند ساعت به طرفم آمد. ترسيده بودم، تازه فهميدم که او چه قصد شومي دارد حتي اگر فرياد هم مي زدم در آن وقت شب کسي صدايم را نمي شنيد آبرويم در خطر بود نمي خواستم عفت خودم را از دست بدهم و تسليم نگاه هاي شيطاني دعانويس افغاني شوم وقتي او به طرفم حمله کرد ناگهان فکري به ذهنم رسيد بلافاصله به داخل دستشويي رفتم و قوطي اسيد را که براي باز کردن دستشويي خريده بودم داخل آفتابه ريختم و به داخل اتاق برگشتم او از جايش بلند شد که ناگهان اسيد را به صورتش پاشيدم او فرياد زد و با من درگير شد در همين هنگام پايش به پرده گير کرد و به زمين افتاد من که ترسيده بودم چکش را برداشتم و با آن چند ضربه به سرش زدم در حالي که خون از سر او به روي صورت سوخته اش مي ريخت به روي زمين افتاد و دقايقي بعد جان داد. اين زن ۳۲ ساله در ادامه ماجرا گفت: مدتي را داخل خانه نشستم نمي دانستم چه کار کنم عقلم به جايي نمي رسيد گريه مي کردم اما بي فايده بود حدود ۲۴ ساعت به همين ترتيب گذشت و من مدام با وجدانم درگير بودم تا اين که تصميم گرفتم خود را تسليم کنم امروز صبح به کلانتري رفتم و ماجراي قتل مرد افغاني را گفتم. اين گزارش حاکي است: قاضي صفائيان پس از شنيدن اظهارات زن جوان، دستور بازداشت وي را صادر کرد.


------------------------------------
 

استعفاي جمعي پليس در يكي از شهرهاي مكزيك
 
گويا كابوس كارتل‌هاي مواد مخدر در مكزيك و شهرهاي آن تمامي ندارد. در حالي كه چند روز پيش پليس مكزيك با انتشار فيلمي خبر از دستگيري «ال ديه‌گو» يكي از بزرگ‌ترين رهبران كارتل‌هاي مواد مخدر داده بود، باز هم خبري در رابطه با اين كارتل‌ها منتشر شده است. همه نيروهاي پليس يكي از شهرهاي مكزيك از ترس جان خود استعفا داده اند! پليس‌هاي شهر آسنسيون با تحويل دادن اسلحه‌ها و لباس‌هاي خود اعلام كرده‌اند ديگر سر كار خود حاضر نخواهند شد. آنها مي‌گويند از كارتل‌هاي قاچاق مواد مخدر مي‌ترسند. آنها معتقدند كه خشونت‌هاي اين گروه‌هاي قاچاقچي نشان داده است كه هيچ كس در برابر بي‌رحمي آنها امنيت جاني ندارد. يكي از رسانه‌هاي خبري مكزيكي خبر داده است كه بعد از استعفاي نيروهاي پليس شهر آسنسيون، نيروهاي ارتشي كنترل شهر را به دست گرفته‌اند تا امنيت منطقه تامين شود. آسنسيون يكي از شهرهايي است كه در مركز توجه فعاليت‌هاي قاچاقچيان مواد مخدر قرار دارد. درگيري‌هاي مرتبط با قاچاقچيان مواد مخدر در اين شهر، همچون ديگر مناطق مكزيك هزاران نفر قرباني در پي داشته است. استعفاي پليس در اين شهر مسبوق به سابقه است. پيش از اين هم نيروهاي پليس از ترس خشونت‌هاي كارتل‌هاي مواد مخدر در اين شهر استعفا داده بودند. در چند روز گذشته دو نفر از نيروهاي پليس در درگيري با قاچاقچيان جان خود را از دست دادند. نيروهاي پليس شهر آسنسيون همواره مورد حمله‌هاي مداوم قاچاقچيان مواد مخدر قرار مي‌گيرند. اين شهر يكي از خطرناك‌ترين شهرهاي مكزيك شناخته مي‌شود. فعاليت‌هاي گسترده كارتل‌هاي مواد مخدر در اين شهر زبانزد است. مردم آسنسيون همواره از دولت اين كشور به دليل ناتواني در برقراري امنيت در اين شهر انتقاد مي‌كنند. در پنج سال گذشته بيش از 40 هزار نفر در درگيري‌هاي مرتبط با قاچاق مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند. اگرچه دولت تدابير سختي را براي انهدام كارتل‌هاي مواد مخدر و كاهش خشونت‌هاي اين گروه‌ها به اجرا در آورده است اما گويا سياست‌هاي اتخاذ شده تاثير چنداني در روند كاهش بي‌رحمي‌هاي اين گروه‌ها نداشته است.
 
 
-------------------------------------------
 
 
کشف جسد دختر ۱۷ ساله در لانه فساد

جسد دختر ۱۷ ساله اي داخل يک منزل مسکوني که به لانه فساد تبديل شده بود، کشف شد. به گزارش خراسان، ظهر روز پنج شنبه گذشته ماموران کلانتري مشهد در جريان کشف جسد دختري در منطقه کنه بيست قرار گرفتند و براي بررسي موضوع به محل اعلام شده، عزيمت کردند. آنان با تاييد درستي خبر و حفظ صحنه، مراتب را به قاضي ويژه قتل عمد اطلاع دادند. با حضور قاضي صفائيان در محل کشف جسد، بررسي هاي پليسي و قضايي در اين باره آغاز شد. تحقيقات مقدماتي بيانگر آن بود که اين دختر با جوان غريبه اي که نسبتي با او نداشت از شب قبل داخل منزل بوده اند. در بازرسي از اطراف جسد تعدادي آلات و ادوات استعمال موادمخدر کشف شد و تحقيقات بيشتر نشان داد که اين منزل به لانه فساد تبديل شده است و افرادي به آن جا رفت و آمد داشته اند. بنابراين به دستور مقام قضايي اين منزل پلمب شد و جسد دختر جوان نيز براي انجام معاينات و تعيين علت دقيق مرگ به پزشکي قانوني انتقال يافت. با راهنمايي هاي قاضي صفائيان جوان ۲۲ ساله اي که با دختر جوان در اين منزل بود نيز دستگير و براي انجام بازجويي به کلانتري هدايت شد.منبع:خراسان
 
 

------------------------------------------
 
 
بند ناف نوزادي در رودخانه

گاهي برخي خاطرات آنقدر تلخ است كه هيچ‌گاه از ذهن پاك نمي‌شوند. در طول مدت خدمتم در نيروي انتظامي به پرونده قتل‌هاي بسياري رسيدگي كردم اما يك پرونده را هيچ‌گاه نمي‌توانم فراموش كنم. قتل نوزادي به دست مادرش. پس از آن ماجرا هميشه اين سؤال در ذهنم نقش بسته چطور مادري كه 9 ماه از جنينش محافظت كرده توانسته او را پس از تولد به قتل برساند؟
در حال بازجويي از متهمي در اداره آگاهي بودم كه خبر دادند جسد نوزادي در كنار رودخانه حاشيه شهر پيدا شده است. وقتي خودم را به محل رساندم ابتدا تصور كردم نوزاد پس از تولد فوت كرده و پدر و مادرش جسد را به آب انداخته‌اند اما پزشك جنايي پس از معاينه جسد نوزاد سه روزه اعلام كرد او در آب خفه شده است.
تنها سرنخ براي شناسايي والدين نوزاد، گيره بند ناف بود. بلافاصله به چند بيمارستان شهر سر زدم. سرانجام مسئولان بيمارستاني گيره بند ناف را شناسايي كردند. پس از دريافت نشاني 17 نوزادي كه طي يك هفته گذشته به دنيا آمده بودند به تحقيقات ادامه دادم. 16 نوزاد زنده بودند اما مادر هفدهمين نوزاد مدعي شد كه پسرش مرده و او را در قبرستاني دفن كرده است. با اين حال رفتار زن باعث شد به موضوع مشكوك شوم. بنابراين از او خواستم همراهم بيايد تا نبش قبر كنيم. زن با شنيدن اين جمله سراسيمه به گريه افتاد.
«باور كنيد نمي‌خواستم او را بكشم و ... حالا هم دو روز است كارم شده گريه و زاري. بعد از كشتن پسرم پشيمان شدم اما افسوس كه دير شده بود.» وي درباره علت جنايت گفت: «هفت ماه قبل وقتي متوجه شدم باردارم موضوع را با شوهرم در ميان گذاشتم اما او از شنيدن خبر عصباني شد و گفت: بايد سقط جنين كنم. ولي سرانجام با گريه و زاري او را از تصميمش منصرف كردم. با اين حال پس از به دنيا آمدن بچه، شوهرم دوباره بهانه‌گيري كرد. او مي‌گفت ما فرزندان زيادي داريم و نمي‌توانيم به خاطر مشكلات مالي از او نگهداري كنيم. بعد هم مرا از خانه بيرون كرد. او تهديد كرد اگر نوزاد را از بين نبرم طلاقم مي‌دهد. در حالي كه از ناچاري نمي‌دانستم چه كار كنم سرانجام مجبور شدم فرزندم را به داخل رودخانه بيندازم.»!
 
------------------------------------------------
 

 دختر ۲۰ساله خودکشي کرد
دختر جواني در مشهد با استفاده از يک رشته طناب خود را حلق آويز کرد و به زندگي اش پايان داد. به گزارش خراسان ، اين حادثه صبح روز پنج شنبه گذشته در خيابان پروين اعتصامي مشهد هنگامي رخ داد که اعضاي يک خانواده از بيرون به منزل بازگشتند ناگهان متوجه شدند که دختر جوانشان خود را با يک رشته طناب از ميله آويزان کرده است آنان که به شدت نگران شده بودند طناب را بريدند و او را به قصد نجات از مرگ به بيمارستان بردند اما قبل از آن که پيکر نيمه جان دختر ۲۰ساله به بيمارستان برسد او در بين راه جان خود را از دست داد. با مرگ وي پرونده اي در کلانتري کوي پليس مشهد گشوده شد.

 
----------------------------------------------

زندگي خاكستري

وقتي دستبند آهني گره خورده بر دستانش را مي‌بيند تازه مي‌فهمد كه چه سرنوشت تلخي داشته است.
دفتر زندگي‌اش را كه ورق مي‌زند به ياد گذشته‌اي نه چندان دور مي‌افتد. در تمام صفحات زندگي محبت پدر و مادرش را كمرنگ مي‌بيند و در هيچ جايي از دفتر عمرش از عشق پدر و مادر خبري نيست. هميشه كمبود آنها را در زندگي احساس كرده است. مي‌توانست به آرزوهاي بزرگش برسد، درس بخواند و به دانشگاه برود اما افسوس كه هيچ يك از آرزوهايش به حقيقت نزديك نشد.به ياد داستان ازدواج تلخش مي‌افتد. زماني كه بدون عشق و با اجبار پدر به خانه بخت رفت. از همان روز هم خودش را عروس سياه‌بخت ديد و تمام آرزوهايش را دفن و به ناچار زندگي با مردي را شروع كرد كه هيچ وقت چنين تصوري از ازدواج نداشت. با هزار اميد و آرزو پا به خانه بخت گذاشته بود تا شايد روي خوشبختي را ببيند اما در اين زندگي هم به بن‌بست رسيده بود. به صفحه آخر كتاب زندگي‌اش كه مي‌رسد يك كلمه مي‌بيند: «جنايت» و دوباره چشمش به دستبند اتهام مي‌افتد و در آن لحظه به ياد مي‌آورد كه دقايقي بعد بايد به اتهام معاونت در قتل شوهرش محاكمه شود.
اسمت چيه و چند ساله‌اي؟
فريبا، 33 ساله. اما در تمام اين مدت به اندازه 70سال رنج و سختي كشيده‌ام.
چطور نقشه قتل شوهرت را كشيدي؟
در حالي كه اشك پهناي صورتش را مي‌پوشاند با صداي لرزان مي‌گويد: نمي‌خواستم او بميرد، من نقشه‌اي براي كشتن شوهرم نكشيدم!
پس شوهرت چطور كشته شد؟
سفره دلش را باز مي‌كند و مي‌گويد: وقتي بچه بودم پدر و مادرم مرتب با هم اختلاف داشتند. صداي درگيري آنها هميشه در گوشم زنگ مي‌زند. آنها پس از مدتي جدا شدند و به تمام اختلاف‌هايشان پايان دادند. من كه آن موقع تنها دختر خانواده و 5 ساله بودم نزد مادر ماندم. حضانت من تا 7 سالگي به عهده مادرم بود، بعد از آن بايد پيش پدرم برمي‌گشتم.يك سال از زندگي در كنار مادر كه بهترين دوران زندگي‌ام بود گذشته بود كه مادر دوباره ازدواج كرد و مرا به اجبار نزد پدرم فرستاد. پدر هم با زن ديگري ازدواج كرده بود و وجود من در آن خانه برايشان دردسر بود. به هر حال با سختي و دشواري‌هاي فراوان در خانه پدر و نامادري‌ بزرگ شدم. در 15 سالگي با هزار آرزوي قشنگ دوره نوجواني، پدر معتادم مجبورم كرد با مردي ازدواج كنم كه به هيچ عنوان علاقه‌اي به او نداشتم. وقتي با اصغر ازدواج كردم متوجه شدم او هم اعتياد شديد دارد اما هيچ راهي براي برگشت نداشتم. ناچار بودم بسوزم و بسازم. اصغر هم وقتي مي‌ديد بي‌پناهم و پشت و پناه خانوادگي ندارم، بيشتر اذيتم مي‌كرد. سر مسائل جزئي مرا به باد كتك مي‌گرفت. با اين حال بعد از مدتي وقتي صاحب دختري شدم، با خود عهد بستم دخترم را طوري تربيت كنم كه سرنوشتي مشابه مادرش نداشته باشد. همه عشق و محبتم را پاي دخترم ريختم، او تمام زندگي‌ام بود.
بيشتر وقت‌ها خودم را با او سرگرم مي‌كردم تا كمتر به مشكلات و بدبختي‌هايم فكر كنم. روزها مي‌گذشت تا اينكه چهره شيطاني شوهرم نمايان‌تر شد. رفتارهاي وحشيانه و كتك‌هايش زندگي‌ام را سياه كرده بود. يك بار خودكشي كردم اما دخترم با كمك زن همسايه مرا به بيمارستان رساندند و نجاتم دادند. با اين حال ناچار بودم تحمل كنم. منصور، يكي از دوستان شوهرم بيشتر وقت‌ها به خانه ما مي‌آمد و گاهي اوقات پاي درددلم مي‌نشست و به من كمك مالي نيز مي‌كرد. گاهي هم پنهاني با او تلفني صحبت مي‌كردم. يك روز با هم به رستوران رفته بوديم كه پيشنهاد كشتن شوهرم را مطرح كرد اما من مي‌ترسيدم ولي به خاطر اينكه از شوهرم كينه عجيبي داشتم تصميم گرفتم به خاطر تمام آزارهاي چندين ساله‌اش انتقام بگيرم. سرانجام طبق نقشه روز حادثه به شوهرم قرص‌هاي خواب‌آور خوراندم. بعد از چند دقيقه منصور به خانه آمد. دوستش هم با پيكانش جلوي در خانه منتظر بود تا منصور نقشه را اجرا كند. ترسيده بودم، سكوت شب غم‌انگيز بود. وقتي منصور با دستانش او را خفه كرد، آه سردي كشيدم و احساس كردم همه چيز تمام شد و دوره بدبختي‌هايم پايان يافت. زمان پايان اذيت‌ و كتك‌هاي شوهر فرارسيده بود. باورم نمي‌شد، من و دخترم مي‌توانستيم خوشبخت باشيم و...
آن شب چند نفس عميق كشيدم. احساس مي‌كردم بار سنگين و بزرگي از دوشم برداشته شده است. دقايقي بعد منصور با من تماس گرفت و گفت: جسد را زير پلي در جنوب شهر رها كرده است.
راز جنايت چطور فاش شد؟
فرداي آن روز به پيشنهاد منصور به اداره آگاهي رفتم و اعلام كردم شوهرم به طور عجيبي ناپديد شده است. چند روز بعد پليس جسد او را پيدا كرد و من به اداره آگاهي احضار شدم. ابتدا منكر بودم و سعي داشتم مسير پرونده را تغيير دهم و طوري وانمود كنم كه شوهر معتادم به دست يك قاچاقچي به قتل رسيده است. اما غافل از اينكه چشمانم فرياد مي‌زد دروغ مي‌گويم و سعي دارم حقيقت را پنهان كنم. بنابراين در ادامه بازجويي‌هاي پليسي تمام حقايق را فاش كردم.
زماني كه نقشه قتل اجرا شد، تصور نمي‌كردي يك روز گرفتار شوي؟
نمي‌دانم. اما فقط مي‌خواستم كينه‌ها و عقده‌هاي دروني‌ام را خالي كنم. يك زن وقتي ازدواج مي‌كند نياز به يك تكيه‌گاه دارد. كدام زني است كه بتواند در شرايط سخت من زندگي كند و لب به شكايت باز نكند. من كسي را نداشتم و شوهرم نيز از اين وضعيتم سوء استفاده مي‌كرد. چون مي‌دانست كسي را ندارم، هر روز كتكم مي‌‌زد. من هم دوست داشتم در كنار دخترم با آرامش زندگي كنم و فقط به اين موضوع فكر مي‌كردم كه ...
چرا طلاق نگرفتي؟
طلاقم نمي‌داد. يكبار به دادگاه رفتم و درخواست طلاق دادم وقتي احضاريه به دستش رسيد مرا حسابي كتك زد. حتي من و دخترم را تهديد به مرگ كرد كه مجبور شدم درخواستم را پس بگيرم. چون از او مي‌ترسيدم. وقتي مواد مي‌كشيد خيلي وحشتناك مي‌شد.
دخترت كجاست؟
با اين جمله صداي هق‌هق گريه‌اش در فضاي راهروي دادگاه مي‌پيچد و مي‌گويد: هيچي دختر نوجوانم هم آواره شده و اكنون در خانه يكي از دوستانم است با سرنوشتي نامعلوم و افسوس كه من عامل همه اينها هستم.
حالا پشيمان نيستي؟
نمي دانم اما مطمئنم كه آن مرد حقش مرگ بود!
ولي بايد قبول كني كه اشتباه كردي و اين راه بيراهه بود.
شايد.
مي‌داني كه سال‌ها بايد پشت ميله‌هاي زندان بماني و ...
بله، خوب مي‌دانم.
پس قبول كن كه حالا گرفتارتر از گذشته‌اي و از چاله به چاه افتاده‌اي.
بله. متأسفانه همين‌طور است.
دقايقي بعد با صداي مدير دفتر دادگاه، زن زنداني را به داخل شعبه منتقل كردند تا از خود دفاع كند.
 
 
-------------------------------------------
 
 
دوست خائن!

نويسنده: غلامرضا تديني راد
دوستم در گوشه اي ايستاده بود و با لبخندي مرموزانه نگاهم مي کرد. من هر چه با گريه و ناله خواهش و تمنا کردم تا خودم را از چنگ ۳ جوان حيوان صفت نجات بدهم فايده اي نداشت و ...!دخترجوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۵ مشهد افزود: بدبختي من از روزي شروع شد که به دختري به نام ندا آشنا شدم. ما در يک مجلس عروسي همديگر را ديديم و بدون آن که شناختي از يکديگر داشته باشيم در مدت کوتاهي با هم انس گرفتيم. او يک روز با اين بهانه که مي خواهد مرا براي برادرش خواستگاري کند فريبم داد تا با پسري که ادعا مي کرد برادرش است، ديدار کنم.ما آن روز سوار خودروي پرايد سفيدرنگي شديم و ندا مي گفت اين گل پسر خوش تيپ، داداش من است و مي خواهد با تو ازدواج کند.دخترجوان قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: ندا و آن پسر حيله گر ابتدا مرا به داخل پارکي بردند تا گفت وگوهاي اوليه مان را درباره ازدواج و تشکيل زندگي مشترک انجام دهيم و اگر ديديم با هم تفاهم داريم موضوع را به بزرگ ترها اطلاع دهيم و جلسه خواستگاري رسمي برگزار شود.هنوز چند دقيقه نگذشته بود که دوستم گفت: هوا خيلي گرم است و اين جا نمي توانم طاقت بياورم. او با اين نقشه مرا به همراه پسر جوان که بعدا فهميدم با همديگر هيچ نسبتي ندارند به داخل خانه اي برد.از همان لحظه اي که وارد آن خانه لعنتي شدم دلواپسي عجيبي داشتم و مدام به ندا مي گفتم بيا برويم بيرون و جاي ديگري حرف بزنيم، اما افسوس که خيلي دير شده بود چون ناگهان دو جوان ديگر نيز وارد آن خانه شدند و با توسل به زور و تهديد مرا طعمه هوس هاي کثيف خود کردند.در آن لحظات که مرگ خودم را آرزو مي کردم دوست خائنم در گوشه اي ايستاده بود و نظاره گر اين صحنه هاي شرم آور بود. نمي دانم چرا چنين حماقتي کردم و سرنوشت خودم را به بازي گرفتم.يادآور مي شود، پليس متهمان اين پرونده را با توجه به سرنخ هاي موجود دستگير کرده است.خراسان
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۸ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۶
0
2
هيچ چيزي در يك جامعه خطر ناك تر از نيروي نظامي و انتظامي كنترل نشده نيست
بنظر من قاضي آلماني كار درست را انجام داده
هم فرد خاطيرا مجازات كرده و هم پليس را جريمه كرده
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: