کد خبر:۵۲۸۴
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۲:۳۶
تعداد بازدید: 3577
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
حوادث
دختر جوان در دام خواستگار خياباني
جوان خواستگار كه پس از آزار و اذيت دختر جوان، با تهيه فيلم سياه از وي اخاذي مي‌كرد، از سوي ماموران آگاهي شهر قدس (قلعه‌حسن‌خان) دستگير شد.
جوان خواستگار كه پس از آزار و اذيت دختر جوان، با تهيه فيلم سياه از وي اخاذي مي‌كرد، از سوي ماموران آگاهي شهر قدس (قلعه‌حسن‌خان) دستگير شد.

به گزارش «جام‌جم»، چند روز پيش دختري جوان با حضور در اداره آگاهي شهرستان شهرقدس (قلعه‌حسن‌خان) از خواستگار خياباني‌اش به اتهام آزار و اذيت و اخاذي شكايت كرد. شاكي به پليس گفت: در يكي از بوستان‌ها با مردي آشنا شدم و بعد از مدتي تصميم به ازدواج گرفتيم. يك روز مرد خواستگار از من خواست براي ديدن خانواده‌اش به خانه‌شان بروم.

شاكي اضافه كرد: وقتي وارد خانه‌اش شدم، خبري از خانواده‌اش نبود. با ظنين شدن به رفتارهاي اين مرد، احساس خطر كرده و قصد فرار داشتم، اما او مانع فرارم شد.

دختر جوان با اشاره به دام شيطاني جوان خواستگار، گفت: او بشدت كتكم زد و مرا مورد آزار و اذيت قرار داد و با گوشي تلفن همراه از من فيلم گرفت. مرد شرور نيمه‌هاي شب مرا با خودرو به حاشيه جاده شهريار منتقل و در آنجا رهايم كرد كه يك راننده عبوري نجاتم داد.

متهم از شاكي اخاذي مي‌كرد

شاكي اضافه كرد: مرد متجاوز چند روز بعد در تماس تلفني تهديدم كرد اگر به او پول ندهم، فيلم سياه تهيه‌شده از مرا در شهر پخش مي‌كند و آبروي خانواده‌ام را مي‌برد. من هم ترسيدم و چند بار به او پول دادم.

وي ادامه داد: مرد شرور چند مرحله به اين شيوه از من اخاذي كرد تا اين‌كه در آخرين تماس پول بيشتري خواست كه قادر به تهيه آن نبودم. به اين ترتيب ماجراي تلخي را كه برايم رقم خورده بود، با خانواده‌ام در ميان گذاشتم.

شاكي ادامه داد: مرد آزارگر تهديدم كرد اگر پول درخواستي را به او ندهم، من و خانواده‌ام را به قتل مي‌رساند.

در پي شكايت دختر جوان، متهم فراري تحت تعقيب قرار گرفت و در جنوب شهر دستگير شد.

 
----------------------------------
 
 
اعتراف مادر هلندی به حسادت خونين 
 
زن هلندی وقتی دید همسرش فقط دخترشان را دوست دارد از روی حسادت به جنايت هولناکی دست زد.
7 ژوئن 2011 میلادی (17 خردادماه سال جاری) پلیس آمستردام در جریان یک جنایت عجیب قرار گرفت. به نظر می‌رسید دختر 14 ساله خودکشی کرده است چرا که درها و قفل‌های ورودی سالم بودند و هیچ به‌هم ریختگی یا شکستگی‌ای در اثاثیه وجود نداشت و مهم‌تر اینکه سرقتی نیز در خانه صورت نگرفته بود. در بررسی‌های نخست بازرسان پلیس احتمال دادند دختر 14 ساله در غیاب دیگر اعضای خانواده‌اش با انگیزه مرموزی در حالت روانی خاصی خودکشی کرده است اما تجسس‌های پزشکی قانونی از وجود ضرباتی به سر دختر 14 ساله خبر داد که فرضیه مرگ خودخواسته را حذف کرد و تیم پلیس خود را در برابر قتلی خاموش دید. بازپرس پرونده به دنبال ردپایی از عاملان این جنایت تحقیقات خود را از پدر و مادر «جوزفین» آغاز کرد. مادر جوزفین در بازجویی‌ها به ماموران گفت: وقتی صبح می‌خواستم برای خرید بیرون بروم هرچه دخترم را صدا کردم تا همراه من بیاید، نپذیرفت و نیامد. زمانی که خرید کردم همزمان با همسرم که از سرکار بازگشته بود به خانه رسیدم و هرچه دنبال جوزفین گشتم پیدایش نکردم تا اینکه جسد وی را داخل حیاط خانه‌مان پیدا کردیم. او خود را از پشت‌بام به پایین پرتاب کرده بود.
با ادعاهای این زن، پلیس دست به تحقیق از پدر جوزفین زد. مرد 47 ساله به ماموران گفت: مدتی بود که جوزفین دچار رفتارهای عصبی شده بود، نصیحت هم کارساز نبود تا اینکه شب پیش از حادثه به اتفاق هم به میهمانی رفتیم. ابتدا خستگی را بهانه کرد تا زودتر به خانه بازگردیم ولی با گذشت زمان با بهانه‌گیری‌های بچگانه، مادرش را عصبانی کرد. جوزفین تنها بچه خانواده بود و به همین خاطر از هر محبتی بی‌نیاز بود و هرچه می‌خواست بلافاصله فراهم می‌شد. من و مادرش خیلی دوستش داشتیم ولی مادرش از رفتارهای وی به تنگ آمده بود و مدام از من می‌خواست او را تنبیه کنم ولی من این کار را نمی‌کردم. با ادعاهای این مرد، کارآگاهان بازجویی از مادر جوزفین را در دستور کار خود قرار دادند. این زن وقتی همسرش را در بازجویی‌ها دید، اتهام قتل را پذیرفت و گفت: وقتی ازدواج کردم از آنجایی که همسرم خیلی بچه‌ دوست داشت تصمیم گرفتیم خیلی سریع بچه‌دار شویم ولی من نازا بودم. مانند موش آزمایشگاهی خود را به پزشکان سپردم تا درمانی برایم بیندیشند. سرانجام پس از 10 سال صاحب دختری شدم. هیچ وقت شادی آن دوران را فراموش نمی‌کنم؛ زندگی‌ام رنگ و رویی تازه به خود گرفته بود اما این شادی‌ها با بزرگ‌تر شدن جوزفین روز به روز رنگ می‌باخت. دختر خودخواهی بود هر آنچه را می‌خواست باید به دست می‌آورد. به من و پدرش بی‌محلی می‌کرد و خودش را برتر از دیگران می‌دانست. خسته شده بودم، رفتارهایش برایم غیرقابل تحمل شده بود. پدرش مرا از یاد برده بود. دیگر زن رویاهایش نبودم. بی‌محلی‌های او هم بر این جنون می‌افزود. وقتی شب پیش از حادثه باز با رفتارهای غیرعادی وی روبه‌رو شدم با خودم تصمیم گرفتم که هم‌اکنون زمان حذف کردن رقیب زندگی‌ام است. به همین خاطر صبح روز جنایت پیش از آنکه به خرید بروم با ضربه‌ای به سرش وی را بی‌هوش کردم و صحنه را طوری بازسازی کردم که گویی خودکشی کرده است و سپس از پنجره به بیرون پرتابش کردم.
 
----------------------------------------
 
 
خان ها و ...

نامزدم از همان روز اول نسبت به رفتارهاي خانواده ام شاکي شد و گفت: چرا شما هر کاري که مي خواهيد انجام دهيد از خان عموي تان اجازه مي گيريد؟ حامد معتقد بود مشورت کار خوبي است اما اين که افسار زندگي خود را به دست کسي بدهيد و بدون اجازه او آب نخوريد درست نيست. او از رئيس بازي خان عمويم بدش مي آ مد و حاضر نبود مطيع امر و نهي ها و غلام حلقه به گوش بشود. حامد در رفتارهايش نشان داد مي خواهد مستقل زندگي کند و هر موقع صلاح ديد و آن هم با کساني که از نظر او صلاحيت داشته باشند، مشورت مي کند. پدرم در چند ميهماني خانوادگي از نامزدم دلگير شد و يک شب من و حامد را صدا زد و گفت: اين را بدانيد که اگر بخواهيد احترام خان عمو را زير پا بگذاريد جايي در اين خانه نخواهيد داشت. او در حالي که به چشمان حامد خيره شده بود، ادامه داد: به من ربطي ندارد که تو در چه خانواده اي بزرگ شده اي اما حواست را جمع کن پا روي دم من نگذاري، چون خيري از زندگي ات نخواهي ديد. نامزدم آن شب سعي داشت پدرم را قانع کند که قصد توهين يا بي احترامي ندارد. او داشت حرف مي زد که پدرم از کوره در رفت و با صدايي خشن گفت: اي پسر بي چشم و رو، تو حق نداري روي حرف من زبان درازي کني، کاش مي گفتي برايت تخم کفتر مي آوردم تا راحت تر چل چلي مي کردي! با اين حرف ها حامد دلخور شد و ما به خانه خواهر بزرگم رفتيم. متاسفانه شوهرخواهرم که دنبال فرصتي مي گشت تا غرور خانواده ام را خرد کند، با بدگويي هايش شوهرم را نسبت به پدرم بدبين و دل چرکين کرد. پدرم و حامد بعد از چند روز دوباره به خاطر خان عمو با هم جر و بحث کردند و نامزدم به حالت قهر از خانه ما رفت. از همان روز من بيچاره در خانه زنداني شدم و خانواده ام اجازه ندادند نامزدم را ببينم. پدرم مي گفت شوهرت بايد دست خان عمو را ببوسد و از من عذرخواهي کند تا او را ببخشم ولي نامزدم زير بار نمي رفت. با سخت گيري هاي خانواده ام، حامد از من خواست بدون اجازه پدر و مادرم از خانه بيرون بيايم و همراه او به خانه پدرشوهرم بروم. عروس جوان افزود: من خواسته شوهرم را پذيرفتم اما مادرشوهرم نيز برخورد بسيار بدي کرد و گفت: برو و به پدر باتربيت خودت بگو پسر ما ادب ندارد و بهتر است دنبال يک داماد باتربيت مثل خودتان بگردد، چه طور خانواده تو به مادربزرگ حامد بي احترامي کردند چيزي نبود حالا ...!با اين حرف ها آتش اختلافات ما شعله ورتر شد و من به خانه پدرم برگشتم. الان ۲ ماه از اين ماجرا مي گذرد و حامد مي گويد ما زن و شوهر هستيم، بيا فرار کنيم و به تهران برويم اما مي ترسم و عاقبت خوبي براي اين کار نمي بينم. اي کاش خان عمو و مادربزرگ شوهرم پادرمياني مي  کردند و اين مشکلات به وجود نمي آمد.
 
-------------------------------------
 

ماجراي رها يي 3 جوان ايراني در درياي كارائيب

سه جوان ايراني كه در آرزوي رسيدن به كانادا با پرداخت ميليون‌ها تومان به قاچاقچيان انسان راهي سفري پرخطر شده بودند از سوي پليس هائيتي دستگير و به ايران بازگردانده شدند.
به گزارش خبرنگار ما، بهرام كه مهندس متالورژي و يكي از فريب‌خوردگان است چند روز قبل با حضور در دادسراي ناحيه 18 تهران – يافت‌آباد – با تسليم شكايتي به بازپرس گفت: هميشه فكر مي‌كردم در كشورهاي پيشرفته امكانات پولدار شدن و داشتن يك زندگي خوب به راحتي فراهم است. به همين خاطر تصميم گرفتم براي هميشه به كانادا مهاجرت كنم. سپس براي دريافت مجوز اقامت در كانادا به طور قانوني از طريق سفارت كانادا اقدام كردم. اما پس از پيگيري‌هاي فراوان درخواستم براي تحصيل و كار رد شد. با اين حال همچنان به دنبال راهكاري براي رسيدن به آرزويم بودم تا اينكه تابستان سال گذشته با پسر يكي از آشنايان كه از 15 سال قبل در كانادا اقامت دارد و براي ديدار خانواده‌اش به كشور بازگشته بود آشنا شدم. بعد هم با اشتياق بسيار درباره كار و زندگي در كانادا با «شايان» صحبت كردم. او وقتي فهميد علاقه‌مند زندگي در كانادا هستم به من گفت دريافت مجوز كار، اقامت يا تحصيل در كانادا خيلي سخت نيست به شرطي كه وكيل حرفه‌اي داشته باشم. بعد هم مدعي شد يك وكيل ايراني مقيم كانادا را مي‌شناسد كه مي‌تواند تمام كارها را بدون نگراني انجام دهد. من هم تحت تأثير حرف‌هاي فريبنده شايان حدود 50 ميليون تومان براي اين كار در نظر گرفتم.
يك ماه بعد او مرا به دو نفر ديگر به نام‌هاي امير و مرتضي كه آنها هم سوداي سفر به كانادا را داشتند معرفي كرد. بدين ترتيب پس از سفر شايان به كانادا و در تماس‌هاي تلفني او به ما گفت مقدمات سفر را از طريق وكيل مورد نظر فراهم كرده است. طبق قرار ما ابتدا به ونزوئلا مي‌رويم و از آنجا با گذرنامه و ويزاي قانوني وارد كانادا خواهيم شد. پس از برنامه‌ريزي‌هاي لازم و در حالي كه هر يك از ما ابتدا نفري 20 ميليون تومان پرداخته بوديم آماده سفر شديم. طبق برنامه همراه دو همسفر ديگرمان اواخر تير 89 از طريق قانوني به كاراكاس - پايتخت ونزوئلا – رفته و از طريق دوستان شايان در يك خانه قديمي مستقر شديم. حدود 25 روز در آنجا سرگردان بوديم و هر بار كه با تلفن همراه شايان تماس مي‌گرفتيم جوابي نمي‌شنيديم. در اين مدت فقط رابط اسپانيايي‌تبار شايان برايمان غذا مي‌آورد. سرانجام يك شب او به محل اقامت ما آمد و بالاخره تلفني با شايان صحبت كرديم. او هم با چرب‌زباني و به بهانه اينكه سرگرم پيگيري سفر ما به كانادا بوده است از ما خواست طبق توافق قبلي هر نفر 15 هزار دلار به رابطش بپردازيم. بنابراين پس از پرداخت پول شبانه و از دل جنگل خودمان را به رودخانه‌اي رسانده و سوار يك قايق بزرگ ماهيگيري شديم. سپس از طريق درياي كارائيب به كشور دومينيكن رفتيم.
سپس مرد اسپانيايي تبار ما را تحويل دو نفر ديگر داد. آنها هم با دريافت حدود 10 هزار دلار از هر نفر متعهد شدند ما را به كانادا برسانند. پس از 10 روز سرگرداني در دومينيكن قاچاقچيان ما را با يك قايق كوچك و به طور غيرقانوني به شهر «پرتوپرنس» - پايتخت هائيتي – بردند. اما آن دو به بهانه فراهم كردن امكانات سفر به كانادا ما را رها كرده و هرگز بازنگشتند. سرانجام در اوج سرگرداني و بي‌پولي توسط پليس به اتهام ورود غيرقانوني و همكاري با قاچاقچيان انسان بازداشت و زنداني شديم. پس از چند ماه آوارگي و زندان و تحمل شرايط سخت سرانجام با حكم دادگاه از كشور هائيتي اخراج و به ايران بازگردانده شديم. بازپرس پرونده پس از شنيدن شكايت بهرام به استناد دلايل و مستندات پرونده با دستور قضايي از پليس بين‌الملل – اينترپل – خواست شايان و همدستانش را شناسايي و دستگير و براي محاكمه به ايران منتقل كنند.
 
 
---------------------------------------
 

شوهرم هنگام درگيري با اراذل لباس روحانيت به تن داشت
 
همسر روحاني فداكار، خبر نيروي انتظامي مبني بر اين‌كه هنگام امر به معروف و نهي از منكر و درگيري شبانه با اراذل و اوباش لباس روحانيت بر تن نداشته را تكذيب كرد.
همسر حجت‌الاسلام والمسلمين فرزاد فروزش در گفت‌وگو با خبرنگار ما ضمن تأكيد بر ملبس بودن شوهرش هنگام درگيري شامگاه دوشنبه – 16 خرداد – گفت: برخي مسئولين نيروي انتظامي در گفت‌وگو با رسانه‌ها اظهار داشته‌اند كه شوهرم شب حادثه لباس روحانيت بر تن نداشته‌ است. اما بنده ضمن تكذيب اين خبر متأسفانه بايد بگويم با وجود اين‌كه همسرم از نيروي انتظامي خواسته بود اين موضوع را منعكس نكند اما اين اتفاق افتاد.
وي در ادامه به نقل از شوهرش گفت: «آن شب مردم با ديدن صحنه درگيري و وضعيتم به كمك آمده و لباس‌هاي خون‌آلودم را از تنم خارج كردند اما هنوز لباس‌هاي خونينم وجود دارد كه گواه اين ادعاست.»
همسر روحاني 33 ساله همچنين از ترخيص شوهرش از بيمارستان خبر داد و گفت: حاج‌آقا جمعه شب از بيمارستان مرخص شد و به لطف خدا حالشان خوب است. اما به توصيه پزشكان همچنان استراحت مطلق دارد. وي در ادامه گفت: در اين مدت رسانه‌ها و مطبوعات بشدت پيگير وضعيت جسمي حاج‌آقا بودند و ايشان نيز به لحاظ اين‌كه بايد استراحت كنند يكي از دوستانشان را براي پاسخگويي تعيين كرده‌اند.
وي در ادامه گفت: حجت‌الاسلام فروزش با تأكيد بر محارب بودن ضاربان تصريح دارند كه متأسفانه عده‌اي درصدد هستند فريضه‌ امر به معروف و نهي از منكر در جامعه احيا نشود و اين حادثه را كه مي‌تواند جريان مثبتي در جامعه به وجود آورد، شخصي قلمداد مي‌كنند.
وي در پايان گفت : من و شوهرم از زحمات نيروي انتظامي براي دستگيري سريع متهمان و اطلاع‌رساني بموقع تشكر مي كنيم
اما اين اتفاق نبايد به اسم يك طلبه جوان تمام شود بلكه بايد جرياني به وجود آورد تا امر به معروف و نهي از منكر در جامعه زنده بماند.
 
-------------------------------------
 

دردسرهای گم‌شدن گربه خانگي برای زن تنها
 
گمشدن یک گربه دست‌آموز برای زن همسایه دردسرساز شد و وی را در برابر اتهام دزدی قرار داد. هنوز کسی نمی‌داند گربه خانگی چه سرنوشتی داشته و تحقیقات ویژه‌ای در دستور کار است.

چندی پیش زن جوانی به نام «سوسن» با مراجعه به شعبه سوم دادسرای شمیرانات پیش‌روی دادیار عبدی ایستاد و ادعای عجیبی را مطرح کرد. این زن گفت: گربه من شناسنامه‌دار است و «میشا» نام دارد، آن را سال‌ها پیش از یک مرد که تازه از اروپا به ایران آمده بود، خریده‌ام و بسیار به گربه‌ام انس گرفته و عادت کرده‌ام.
 
وی در ادامه افزود: میشا یکی از اعضای خانواده‌ام شده بود، علاقه زیادی به این گربه داشتیم و بچه‌هایم هر روز که بیدار می‌شدند شوق دیدن میشا را داشتند، بسیار آرام و ملوس بود و هیچ بیماری‌ای نداشت. گاهی آن را به دامپزشکی می‌بردم و کاملا تحت نظر پزشک بود، اصلا اذیتی نداشت و من و بچه‌هایم همیشه تصور می‌کردیم بدون این گربه زندگیمان بی‌روح است. زن جوان گفت: گاهی صبح‌ها بیرون از خانه می‌رفت، پارکی در نزدیکی‌مان است ساعت‌ها در آنجا پرسه می‌زد و با پای خودش به خانه‌مان بازمی‌گشت اما چند روز پیش وقتی میشا مثل همیشه از خانه بیرون رفت، دیگر بازنگشت. تصور می‌کردم هنوز در پارک است تا اینکه خیلی دیر کرد، همه‌جا را جست‌وجو کردیم و اثری به دست نیاوردیم، آن شب خواب به چشمانمان نیامد؛ میشا گمشده بود. وی ادامه داد: خیلی زود مشخصات گربه‌ام را به همه همسایه‌ها و بچه‌محل‌ها داده و مژدگانی 200 هزار تومانی وعده دادیم اما هیچکس خبری نداشت و همه اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند تا اینکه یکی از همسایه‌ها ادعا کرد گربه‌ام را نزد زن جوانی به نام «شهره» دیده است و جالب اینکه زن جوان در طبقه سوم ساختمان ما زندگی می‌کرد. شهره زن تنهایی است که با مرگ شوهرش ازدواج نکرده و اطلاع داشت گربه‌ام گمشده و هیچ‌چیزی به من نگفته بود، تصور می‌کنم شهره گربه‌ام را دزدیده است. دادیار پرونده با شنیدن این ادعاهای عجیب دستور داد زن تنها در دادسرا حاضر شود. شهره وقتی پشت میز تحقیق نشست، گفت: میشا گربه سفید و تمیزی بود، بیشتر وقت‌ها این گربه را در راه‌پله‌ها می‌دیدم تا اینکه یک‌بار میشا را تنها در راه‌پله‌ها دیدم؛ خیلی ملوس بود به‌راحتی در آغوشم جا گرفت و با خودم به آپارتمانم بردم، آن شب گربه را نزد خودم نگه داشتم، تصور می‌کردم سوسن که صاحب گربه است در خانه‌شان نیست، نمی‌خواستم میشا گم شود به‌خاطر همین آن را در خانه‌ام نگه داشتم. وی افزود: آن شب تا صبح مراقبش بودم، وقتی بیدار شدم دیدم میشا فرار کرده است، اطلاع نداشتم سوسن گربه‌اش را گم کرده است فکر کردم میشا نزد صاحب اصلی‌اش بازگشته و زمانی‌که شنیدم سوسن از من به‌خاطر دزدیده شدن گربه‌اش شکایت کرده تعجب کردم، من دزد نیستم و اشتباه شده است. با ادعاهای شهره، صاحب گربه به دادیار پرونده گفت: دخترانم از روزی که میشا گم شده دچار افسردگی شده‌اند. شب‌ها خواب به چشم ندارند و نگران گربه هستند، من مطمئنم که شهره این گربه را در جایی پنهان کرده است و حاضر نیست آن را به من پس بدهد. بنا به گزارش خبرنگار «وطن‌امروز»، تحقیقات برای فاش شدن سرنوشت گربه دست‌آموز ادامه دارد.
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: