کد خبر:۴۸۵۷
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۸
تعداد بازدید: 5350
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
اعتراف مرد تبهكار به آزار و اذيت 9 زن و دختر
مرد تبهكار كه با حمله به 9 زن، آنها را تحت آزار و اذيت قرار داده و طلاهايشان را به سرقت برده بود، چند روز پس از دستگيري سكوتش را شكست.
مرد تبهكار كه با حمله به 9 زن، آنها را تحت آزار و اذيت قرار داده و طلاهايشان را به سرقت برده بود، چند روز پس از دستگيري سكوتش را شكست.
به گزارش خبرنگار ما، هفتم آبان امسال همزمان با طرح شكايت زني در اداره آگاهي اصفهان، رسيدگي به اين پرونده در دستور كار پليس قرار گرفت. شاكي به مأموران گفت: «ديروز مردي كه خود را كارمند شركت خدماتي معرفي مي‌كرد، زنگ خانه‌ام را زد، اما همين‌كه در را باز كردم، او با تهديد كارد وارد شد و بعد هم مرا مورد آزار و اذيت قرار داد. هنگام فرار هم طلا و جواهراتم را سرقت كرد.»به دنبال اين شكايت، رديابي‌هاي تخصصي براي دستگيري شيطان‌صفت ناشناس ادامه داشت كه در كمتر از يك ماه دو پرونده مشابه ديگر نيز تشكيل شد.
بررسي‌ها نشان مي‌داد مرد تبهكار با موتوسيكلت در محله‌هاي جنوبي و شرق اصفهان پرسه مي‌زند و طعمه‌هايش را ابتدا و پانزدهم هر ماه از ميان زنان جوان و تنها انتخاب مي‌كند. سرانجام با چهره‌نگاري رايانه‌اي از متهم و بررسي آلبوم مجرمان حرفه‌اي، هويت وي شناسايي شد. نادر - 40 ساله - داراي دو فقره سابقه كيفري بود كه به عنوان نگهبان ساختمان نيمه‌كاره كار مي‌كرد. مأموران نيز بلافاصله در عملياتي ضربتي او را دستگير كردند.
متهم در نخستين بازجويي‌ها منكر هرگونه جرمي شد، اما پس از روبه‌رو شدن با شاكي‌ها لب به اعتراف گشود و به آزار و اذيت 9 زن و سرقت طلاهايشان اقرار كرد.
در حال حاضر تحقيقات تخصصي از متهم در اداره آگاهي ادامه دارد.
 
-----------------------------------
 

حلقه هاي فريب!

آشنايي من و «صمد» خيلي اتفاقي بود و از چند لبخند بي معني و نگاه هاي هوس آلود در داخل اتوبوس شرکت واحد آغاز شد. ما مدتي به طور تلفني با هم رابطه داشتيم و صمد ادعا مي کرد حاضر است برايم بميرد. او يک روز از من خواست به ديدار مادرش بروم ولي چون حدس مي زدم که امکان دارد دامي برايم پهن کرده باشد قبول نکردم. دختر ۱۹ ساله در دايره اجتماعي کلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: پسر مورد علاقه ام وقتي با جواب منفي ام روبه رو شد خيلي طبيعي برخورد کرد و گفت اگر ايرادي ندارد در يک پارک با مادرش ديدار کنم و در مورد ازدواج و تشکيل زندگي حرف بزنيم. اين خواسته کمي منطقي تر به نظر مي رسيد و براي ديدن مادر شوهر آينده ام به پارک رفتم. صمد همراه خانمي حدود ۴۵ ساله آمد و او که ادعا مي کرد اين زن مادرش است ما را چند دقيقه اي با هم تنها گذاشت. آن روز صحبت هاي ما گل انداخت و به اين ترتيب بود که با اعتماد بي جا، بدون آن که چيزي در اين باره به خانواده ام بگويم رفت و آمد خودم را به خانه اين زن آغاز کردم.متاسفانه من که خودم را عروس آينده اين خانواده مي دانستم فريب خوردم و صمد مرا قرباني هوس هاي شيطاني خود کرد اما حالا متوجه شده ام که چه حماقتي کرده ام. چون اين زن، مادر صمد نيست و آن ها با هم چنين نقشه اي کشيدند تا بتوانند مرا خام کنند. من نسبت به اين جوان حيوان صفت که تا چند روز قبل براي شنيدن صدايش بي تابي مي کردم و عاشق نگاهش بودم احساس تنفر عجيبي پيدا کردم.واقعا مانده ام چه خاکي بر سرم بريزم و با توجه به تهديدهايي که او و همدستش دارند مي ترسم چيزي بگويم و خيلي نگران هستم. اميدوارم دختران جواني که داستان تلخ زندگي مرا مي خوانند درس عبرت بگيرند و مراقب خنده و نگاه خود باشند چون بدبختي من از بي توجهي به همين نکات ساده و پنهان کردن مسائل از پدر و مادرم به وجود آمده است.در خور يادآوري است در پي اظهارات اين دختر جوان، پليس ۲ متهم پرونده را دستگير و تحقيقات درباره ماجرا آغاز شده است.
 
------------------------------------
 

داماد خارجی
 
ما مدتی در بدترین وضع ممكن زندگی كردیم و در حالی به كشور خودمان بازگشتیم كه 3 بچه قد و نیم قد داشتیم و ... .
 
پدر و مادرم از روی عكس تشخیص دادند كه خواستگارم پسر خوبی است. آنها بدون انجام تحقیق درست و حسابی جواب بله گفتند و تاریخ عقد مشخص شد. خواهر نیما كه مرا برای برادرش خواستگاری كرده بود، می‌گفت: او در یكی از كشورهای اروپایی زندگی مرفهی دارد و روزهای قشنگی در انتظارت است. «سهیلا» در دایره اجتماعی كلانتری شهرك ناجای مشهد افزود: ما مقدمات جشن عروسی را فراهم كردیم و با ورود نیما به فرودگاه، او مستقیم به محضر آمد و با هم ازدواج كردیم. خانواده‌ام از خوشحالی در پوست خودشان نمی‌گنجیدند و جلوی اقوام و آشنایان با آب و تاب از آقا داماد تعریف و تمجید می‌كردند. «نیما» پس از گذشت مدتی مرا همراه خود به خارج برد و زندگی مشترك خود را شروع كردیم. اما افسوس كه خیلی زود فهمیدم عجب اشتباه بزرگی كرده‌ام. او به هیچ ارزش و عقیده‌ای پایبندی نداشت و بویی از عاطفه و محبت نبرده بود. در آن شرایط من روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتم و در دیار غربت تنها كاری كه از دستم بر می‌آمد‌ این بود كه به خواهرشوهرم زنگ می‌زدم و با لعن و نفرین می‌گفتم تو كه یك عمر با ما همسایه بودی چرا مرا به چنین جهنمی‌انداختی و ... !
 
اما با‌ این گلایه‌ها مشكلی حل نمی‌شد و مجبور بودم بسوزم و بسازم. چند سال گذشت و شوهرم كه به مواد مخدر و مشروبات الكلی اعتیاد داشت كارش را از دست داد. ما مدتی در بدترین وضع ممكن زندگی كردیم و در حالی به كشور خودمان بازگشتیم كه 3 بچه قد و نیم قد داشتیم. به ناچار در یك طبقه از خانه پدرشوهرم ساكن شدیم و نیما هم با‌ این بهانه كه چون دست خالی برگشته است از اقوام و آشنایان خجالت می‌كشد خودش را خانه‌نشین كرد. من با معرفی عمویم در یك شركت مشغول كار شدم و سعی می‌كردم خودم را از تیر‌رس سوال‌های جور‌واجور اقوام كه مدام درباره زندگی‌ام می‌پرسیدند مخفی نگه دارم. زن 35 ساله قطرات اشك را از روی گونه‌هایش پاك كرد و افزود: متاسفانه شوهرم به جای آنكه از‌ این همه بدبختی و سرافكندگی درس عبرت بگیرد و به فكر جبران اشتباهاتش باشد، مرتكب خطای دیگری شد. از مدتی قبل متوجه شدم او با زنی ارتباط برقرار كرده است. نیما بدون هیچ خجالتی می‌گوید در زمان نوجوانی عاشق‌ این زن بوده است و آنها به همدیگر علاقه‌مند هستند. سهیلا گفت: واقعا نمی‌دانستم در برابر‌ این شوهر خیانت‌كار چه كار كنم و از ترس آبرویم چیزی نمی‌گفتم تا‌ اینكه چند روز قبل در حالی كه آماده شده بودیم چند روزی به مسافرت برویم نیما گفت از زن مورد علاقه‌اش دعوت كرده تا با ما به سفر بیاید. من كه دیگر تحمل‌ این زندگی را نداشتم و از‌ اینكه باید از صبح تا شب سر كار بروم و زحمت بكشم تا‌ این مرد بی‌مسؤولیت پول تو‌جیبی‌اش را بگیرد و خرج عیاشی‌هایش كند، قهر كرده‌ام و به خانه پدرم بازگشته‌ام. این است عاقبت ازدواجی كه ناآگاهانه و بدون تحقیق انجام شود. می‌خواهم از نیما طلاق بگیرم و خودم و 3 بچه بی‌گناهم را نجات بدهم. غلامرضا تديني راد
------------------------------------

راز 8 ساله صندوقچه وحشت
 
یک زوج، جسد مرد گمشده را با خود به سفر می‌بردند

جسد مرد گمشده سال‌ها در صندوقچه‌ای بود که یک زوج مرموز آن را در زیرزمین خانه‌شان دفن کرده بودند. وقتی این زن و شوهر خواستند فرار کنند صندوقچه مرگ را با خود همسفر کردند تا اینکه در مخفیگاه روستایی رازشان فاش شد.
 
8 سال پیش
 
روز 27 خردادماه سال 81 مردی با مراجعه به کلانتری 108 نواب ادعا کرد برادر 27 ساله‌اش به نام «شهرام» از نیمه‌شب گذشته خانه‌شان را ترک کرده و دیگر بازنگشته است. وقتی قاضی شعبه 1156 دادگاه عمومی جزایی تهران ردیابی مرد گمشده را در دستور کار تیمی از اداره 11 پلیس آگاهی قرار داد، کارآگاهان در بررسی‌های اطلاعاتی پی بردند شهرام در نیمه‌شب مرموز با یک زن به نام «مژگان» قرار ملاقات داشته و این در حالی بود که خانواده‌اش اطلاعی از این قرار شبانه نداشتند. کارآگاهان به تجسس‌های گسترده‌ای پرداختند تا اینکه پی بردند مژگان از تهران فراری شده و با رفتن به اصفهان مدتی در آنجا بوده تا اینکه به طرز عجیبی ناپدید شده و هیچ ردی از خود
بر جای نگذاشته است. همزمان با اقدامات اطلاعاتی، کارآگاهان دریافتند مژگان اعتیاد شدیدی به موادمخدر داشته تا جایی که در سال 75 محل کارش را ترک کرده است و همزمانی فرار این زن با ناپدید شدن شهرام می‌تواند گرهگشای این معمای قدیمی باشد.
 
مخفیگاه روستایی
 
مژگان 40 ساله تنها مظنون ناپدید شدن مرد در قرار شبانه بود، وقتی کارآگاهان 8 سال بعد به ردپایی از این زن فراری در روستای دورافتاده شمالی رسیدند بلافاصله وارد عمل شده و مخفیگاه وی را محاصره کردند.
 
مژگان هیچ بهانه‌ای برای بی‌گناهی نداشت، وی گفت: «من اعتیاد شدیدی به مواد داشتم تا اینکه با شهرام آشنا شدم. او موادفروش بود و همیشه به من مواد می‌داد تا اینکه شوهرم فهمید و وی را عامل بدبختی‌هایمان دانست. وقتی شوهرم که «فرشاد» نام دارد و 42 ساله است مرا مجبور کرد شهرام را به بهانه خرید مقدار زیادی مواد به خانه‌مان دعوت کنم، من نیز تسلیم شدم. وقتی شبانه آن مرد به خانه‌مان آمد، من آنها را تنها گذاشتم و ساعتی بعد از شوهرم شنیدم تا آخر عمرمان بدبخت شده‌ایم و احتمال می‌دهم شوهرم شهرام را کشته باشد».
 
راز صندوقچه وحشت
 
وقتی مشخص شد شوهر مژگان عامل قتل یا ناپدید شدن شهرام است، با دستور قاضی گیوکی، تیمی از اداره ویژه قتل پلیس آگاهی وارد عمل شد و پاتوق‌های این مرد فراری را زیر نظر قرار داد. روز 16 بهمن‌ماه بود که فرشاد در میدان راه‌آهن به دام افتاد و در حالی ‌که خود را بی‌گناه می‌دانست وقتی شنید همسرش اعترافاتی داشته پرده از راز صندوقچه وحشت برداشت. این مرد گفت: «من و همسرم هر دو در قتل دست داشتیم، وقتی شهرام را که عامل اعتیاد مژگان بود پیش رویم دیدم به سمت وی حمله کردم و با هم گلاویز شدیم و همسرم چندین ضربه با چاقو به وی زد. چند سال جسد شهرام را داخل صندوقچه‌ای گذاشته و در زیر‌زمین خانه در خیابان خوش دفن کردیم تا اینکه صاحبخانه قصد تخریب و نوسازی خانه‌اش را داشت. زمان تخلیه خانه صندوقچه را از خاک بیرون آورده و با خود به اصفهان بردیم، بقایای جسد شهرام را در آنجا از بین بردیم و بعد به روستایی دور‌افتاده در شمال رفتیم». مژگان که شنید شوهرش وی را نیز همدست خود دانسته، پذیرفت در جریان درگیری با چاقویی که از شهرام گرفته بود چند ضربه به کمر و سینه شهرام وارد کرده است.
برچسب ها: آزار و اذيت ، فريب ، جسد
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: