کد خبر:۴۵۱۴
تاریخ انتشار: ۱۱ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۳
تعداد بازدید: 3867
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
دختر بيمار در «تله» شيطان
اواخر مهر امسال دختری 27 ساله كه عقب‌ماندگي ذهني دارد در غياب والدينش از خانه بيرون رفت. دختر جوان هنگام قدم زدن در محله يافت‌آباد با مرد معتادي روبه‌رو شد. مرد شيطان‌صفت...

شهلا با چشمان اشكبار اعدام شد

فرناز قلعه دار خديجه جاهد، معروف به شهلا سرانجام پس از سپري كردن 3063 روز پردلهره، سحرگاه ديروز در زندان اوين به دار آويخته شد.

به گزارش خبرنگار ايران، ساعت 3 بامداد ديروز و در سرماي آخرين ماه پائيزي كوهستان‌هاي شمال تهران، دو مأمور زندان شهلا را از سلول انفرادي به يكي از اتاق‌ها منتقل كردند. شهلا كه گويي مي‌دانست لحظه وداع با زندگي فرا رسيده با گام‌هاي لرزان پس از ورود به اتاق با قاضي اجراي احكام دادسراي جنايي، نماينده قوه قضائيه، مسئولان زندان، پزشكي قانوني و چند تن از مأموران زندان روبه‌رو شد. او سپس با چهره‌اي به هم ريخته و نگران مقابل آنها ايستاد و به آرامي سلام كرد.
سپس قاضي اجراي احكام براي آخرين بار حكم قصاص شهلا را قرائت كرد و پزشك قانوني هم او را معاينه كرد و سلامتش تأييد شد. لحظاتي بعد قاضي حسن رحيمي – نماينده قوه قضائيه – به شهلا گفت: شما بارها اعلام كرده‌ايد كه در موقع اجراي حكم حرف‌هايي براي گفتن داريد و مي‌خواهيد مسائلي را مطرح كنيد. حالا آن لحظه فرا رسيده و ما آماده شنيدن ناگفته‌هاي شما هستيم چراكه به طور قطع فرصت چنداني باقي نمانده. شهلا پس از سكوتي كوتاه به آرامي گفت: قصدم از نوشتن نامه‌ها به مسئولان قوه قضائيه اين بود كه مي‌خواستم تكليفم هر چه زودتر روشن شود چرا كه از زندان و بلاتكليفي و كابوس‌هاي سلول خسته شده بودم و... زن اعدامي سپس به گريه افتاد و از قاضي اجراي احكام اجازه خواست نماز صبح را بخواند. همزمان با پايان نماز، مادر، دو برادر و خاله لاله به همراه ناصر محمدخاني – همسر مقتول – وارد اتاق شدند.قاضي رحيمي با مشاهده اولياي دم به طرف آنها رفت و پس از گفت‌وگو با مادر لاله و ديگر اولياي دم آنها را به صلح و سازش و بخشش شهلا دعوت كرد اما آنها به هيچ عنوان اين درخواست را نپذيرفتند. با اين حال صحبت‌هاي او و ديگران همچنان ادامه يافت اما وقتي خانواده مقتول بر اجراي حكم پافشاري كردند چاره‌اي جز ادامه تشريفات مراسم قبل از اعدام نبود.بنابراين دقايقي بعد شهلا براي نوشتن وصيتنامه‌اش كاغذ و قلم خواست. او با دست‌هاي لرزان و صورت رنگ پريده دست به قلم شد و سه صفحه‌اي نوشت. شهلا كه بيشتر با مادرش درددل كرده بود از همه اعضاي خانواده‌اش حلاليت طلبيد. او وصيت كرد بخشي از سهم ارث زميني كه در شهريار دارد به برادرزاده‌اش و بقيه اموالش نيز به مادرش برسد. بعد هم وصيتنامه‌اش را به پورمكري – مسئول اجراي حكم – سپرد. به دنبال پايان تشريفات، اولياي دم كه بي‌صبرانه منتظر اجراي حكم بودند با راهنمايي مأموران به محوطه زندان منتقل شدند. بعد از رفتن آنها يكي از مأموران زندان شهلا را با گام‌هاي لرزانش به طرف چوبه دار برد. شهلا كه ناي حرف زدن نداشت وقتي از دور، چشمش به طناب دار افتاد ناگهان نگاهي ملتمسانه به خانواده لاله انداخت. وقتي هم به آنها رسيد خود را به پاهاي مادر لاله انداخت و در حالي كه بشدت گريه مي‌كرد با التماس از او درخواست عفو كرد. اما مادر لاله پاهايش را به عقب كشيد و با عصبانيت و ناراحتي به او گفت: فقط بگو چرا دخترم را كشتي؟ اگر راستش را بگويي مي‌بخشمت! شهلا با گريه و التماس پاسخ داد: حلالم كنيد و مرا ببخشيد. اما مادر لاله با تندي گفت: مطمئن باش هرگز تو را نمي‌بخشم، به خاطر اينكه جگرگوشه‌ام را كشتي پس بايد مجازات شوي.دقايقي بعد مأموران از شهلا خواستند از روي زمين بلند شود.
سپس قاضي جابري با تسليت مجدد به اولياي دم، بار ديگر آنها را به صلح و سازش و اعلام رضايت دعوت كرد. اما خانواده لاله همچنان بر اجراي هر چه سريع‌تر حكم اصرار كردند. طلوع آفتاب نزديك بود. مأموران شهلا را به محل اجراي حكم منتقل كرده و طناب دار را بر گردنش انداختند. يكي از مأموران دستبند به دست به طرف شهلا رفت كه زن اعدامي با چشمان اشكبار به مأموران گفت: نيازي به دستبند نيست. همه چيز براي قصاص آماده بود و شهلا همچنان گريه مي‌كرد و زير لب دعا مي‌خواند و درخواست عفو خود را با صداي بغض‌آلود چندين بار ديگر هم تكرار كرد. اما اولياي دم به هيچ عنوان نپذيرفتند.
ناصر محمدخاني هم كه ناراحت به نظر مي‌رسيد به زمين خيره مانده بود و هيچ حرفي نمي‌زد. البته شهلا از او هيچ درخواست عفو و بخشش نكرد! سپس يكي از برادران لاله به طرف چوبه دار رفت. شهلا در آخرین لحظه سه بار به حاضران گفت: «حلالم كنيد
حاشيه‌هاي اعدام

é از نخستين دقايق بامداد ديروز خانواده شهلا، همراه تعدادي از هنرمندان سينما و تلويزيون، فعالان حقوق زنان، ده‌ها خبرنگار و عكاس و افرادي كه سال‌ها اخبار پرونده خديجه جاهد - معروف به شهلا - را پيگيري كرده بودند، مقابل در زندان اوين تجمع كرده و در سكوتي وهم‌انگيز و پراضطراب منتظر فرجام اين ماجرا بودند.
é با آمدن خرمشاهي - وكيل شهلا - خبرنگاران و عكاسان دورش حلقه زده و هر كدام سؤالي مي‌پرسيدند. او نيز در حالي كه اضطراب و نگراني در چهره و صدايش موج مي‌زد، گفت: «فقط اميدوارم اتفاق خوبي بيفتد. البته هنوز هم چند ساعتي وقت باقي مانده، پس تمام تلاشمان را خواهيم كرد تا شايد در آخرين لحظه‌ها رضايت بگيريم!»
é لحظاتي بعد خودرويي با عبور از پيچ خيابان و گذر از سربالايي منتهي به زندان پشت در آهني توقف كرد. خبرنگاران با ديدن چهره حسن رحيمي - مديركل روابط عمومي و اطلاع‌رساني قوه قضائيه - كه در صندلي جلو نشسته بود، به طرف خودرو هجوم بردند. وي كه انگار از مشاهده اين همه خبرنگار زن و مرد متعجب شده بود، با خنده گفت: «مگر شماها خواب و زندگي نداريد كه نيمه شب آمديد اينجا؟!»
é وقتي خبرنگاران از علت حضورش پرسيدند، گفت: «به دستور رئيس قوه قضائيه آمده‌ام تا اگر بتوانم كاري انجام دهم و شايد موفق به جلب رضايت اولياي دم شويم!» سپس لحظاتي بعد در آهني كنار رفت و خودرو وارد محوطه زندان شد.
é دقايقي بعد عصمت‌الله جابري - سرپرست اجراي احكام دادسراي جنايي - به همراه پورمكري - مسئول اجراي حكم - سوار بر خودرو به محاصره خبرنگاران درآمدند، اما بدون پاسخ به هيچ سؤالي و فقط با وعده تلاش براي جلب رضايت اولياي دم وارد زندان شدند.
é در ميان حاضران، حضور مهناز افضلي - بازيگر و كارگردان سينما - مريلا زارعي و فرشته صدرعرفایي ـ بازيگران سينما ـ كه با چشماني اشكبار كنار خانواده شهلا بودند، جلب توجه مي‌كرد. آنها بارها و بارها سعي كرده بودند تا رضايت خانواده مرحوم لاله سحرخيزان - مقتول - را جلب كنند، حتي براي اين كار به خانه خواهر و مادر لاله در شيراز نيز رفته بودند، اما باز هم نا‌اميد نشده و در آخرين لحظات نيز تا پشت در زندان آمده بودند تا شايد بتوانند براي نجات شهلا كاري انجام دهند.
é حاضران سرگرم گفت‌و‌گو با يكديگر و خواندن دعا بودند كه ناگهان خانواده شهلا با مشاهده خودروي پژوي سفيد اولياي دم به شيون و زاري پرداختند.
مادر شهلا كه از شدت ضعف به سختي قدم بر‌مي‌داشت، قرآن به دست خود را جلوي خودروي اولياي دم انداخت. به دنبال او خواهران و برادران شهلا و چند تن از حاضران نيز دور خودرو حلقه زده و همه يك‌صدا فرياد مي‌زدند: «شهلا را به خاطر خدا ببخشيد» و...
é مادر شهلا در سرماي استخوان‌سوز محله اوين همچنان به خود مي‌لرزيد، اما لحظه‌اي آرام و قرار نداشت.
é عقربه‌ها ساعت 5 صبح را نشان مي‌داد. حالا ديگر هر لحظه با نزديك شدن به زمان طلوع آفتاب، دلهره حاضران بيشتر مي‌شد.
é حدود ساعت پنج و نيم صبح آمبولانس پزشكي قانوني به در زندان رسيده بود كه خانواده شهلا بخصوص مادر و خواهرانش با ديدن آمبولانس شيون‌كنان روي زمين افتاده و بشدت بي‌تابي مي‌كردند. انتظار كشنده‌اي بود، همه مي‌خواستند بدانند سرانجام اين پرونده پرهياهو و جنجالي چه خواهد شد.سرانجام ساعت پنج و پنجاه و دو دقيقه خبر رسيد كه «شهلا اعدام شد!»
é لحظاتي بعد يكي از خبرنگاران با صداي بلند اين خبر را اعلام كرد و خواهر شهلا با شنيدن اين خبر از حال رفته و هياهوي عجيبي در ميان جمعيت به‌پا شد. البته حاضران فرد ديگري را مقصر اصلي اين ماجراي هولناك مي‌دانستند و او را بشدت سرزنش مي‌كردند
-------------------------------------
دختر بيمار در «تله» شيطان
مرد معتاد كه با حيله و نيرنگ دختر عقب‌مانده ذهني را هدف آزار و اذيت قرار داده بود با رديابي‌هاي پليسي به دام افتاد.
اواخر مهر امسال دختری 27 ساله كه عقب‌ماندگي ذهني دارد در غياب والدينش از خانه بيرون رفت. دختر جوان هنگام قدم زدن در محله يافت‌آباد با مرد معتادي روبه‌رو شد. مرد شيطان‌صفت نيز با حيله و نيرنگ دختر جوان را به خانه‌اش كشاند و بعد هم نقشه سياهش را اجرا كرد. روز بعد هم او را در خيابان رها كرد. دختر جوان وقتي از سوي مأموران شناسايي و به خانواده‌اش سپرده شد در تحقيقات از جنايت سياه پسر شيطان‌صفت پرده برداشت.پس از اعلام شكايت خانواده قرباني، با دستور بازپرس محمدرضا حيدري گروهي از مأموران تحقيق براي شناسايي و دستگيري مرد شيطان‌صفت را آغاز كردند.آنها سپس با رديابي‌هاي تخصصي پسر معتاد را شناسايي و دستگير كردند.«حميد» پس از انتقال به شعبه هفتم بازپرسی دادسراي يافت‌آباد لب به اعتراف گشود و سپس با قرار بازداشت موقت روانه زندان شد. تحقيقات در اين‌باره همچنان ادامه دارد.
------------------------
شوهرم مرا مثل حیوان همزمان به چهار نفر فروخت!
شوهر معتادم مرا در قبال در یافت مبلغی بسیار ناچیز به چهار جوان فوخته بود که پلیس به دادم رسید.
من و همسرم حدود 7 سال قبل بطور عاشقانه زندگی مشترکمان را شروع کردیم وآن زمان او در یکی از شرکت های خصوصی مشغول به کار بود.
ما در دو سال اول زندگ ی مشترکمان ، زندگی بسیار شیرین ودوست داشتنی ای را داشتیم ونسبت به همدیگر نیز عشق می ورزیدیم که پس از دو سال متوجه تغییراتی در رفتار وی شدم .
آره ، بعد از مدتی فهمیدم که همسرم معتاد می باشد اما نمی دانستم که معتاد به چه موادی می باشد .
یکسال بعد از آن در حالی که سومین سال ازدواجمان نیز گذشته بود از یکی از دوستان همسرم فهمیدم که اوبه دلیل اعتیاد به کراک مدت دوماهی است که از محل کارش اخراج شده است.
خیلی برایم سخت وناگوار بود چرا که از سویی همسرم رابسیار دوست داشتم واز سویی دیگر فرزند دوم مان نیز در راه بودواین برایم بسیار سخت وناگوار بود.
اوایل به روی خودم نیاوردم اما کم کم مسائل مالی ومشکلات آن به دلیل بیکاری همسرم داشت مارا از پای در می آورد، بعد از اون دیگه کاری درست وحسابی پیدا نکرد ، بجز آنکه هر از گاهی برای مدتی کوتاه در جایی کار می کرد وبعد از آن اخراج می شد.
روز به روز وضعمان بدتر می شد وکم کم همسرم با بالا رفتن مصرفش روبه فروش وسایل منزل کرد که با مقاومت من روبرو می شد وگهگاهی هم با کتک زدنم به هدف خود می رسید.
باورم نمی شد که همسرم واقعا همان فردی باشد که در اوایل ازدواجمان با وی آشنا شده بودم چرا که دیگه اعتیاد اورا از پای در آورده بود واز سویی او دیگر پدر دو فرزندم بود.
خیلی از شبها به منزل نمی آمد و نمی دانم در کجا می خوابید چون از هر دوست وآشنایی در زمان غیبتش از منزل سراغش را می گرفتم اظهار بی اطلاعی می کرد.
من که عرصه را بر خود تنگ دیدم به این فکر افتادم که خودم به سرکار بروم ونان آور منزل شوم به همین دلیل با یک شرکت خدماتی شروع به کار کرده وبا هماهنگی آن شرکت به نظافت منازل وآپارتمانها می پرداختم .
در آمد کارم کم وسخت بود اما هزینه منزل وفرزندانم را می توانستم پرداخت کنم وگهگاهی شوهرم که متوجه می شد من از کارم دارای مبلغی پول هستم با کتک کاری واعمال فشار هرچه که داشتم از من می گرفت وخرج مصرف خود می کرد.
خلاصه زندگی به کام من وفرزندانم نبود اما چه قدر سخت بود که همسرم را با آن وضع می دیدم او دیگه از سویی عادت کرده بود به گرفتن پول از من واگر پولی نبود کتکش برای من بودو از سویی دیگه به دامی افتاد که راهی برای فرارنداشت.
یک روز از بیرون وارد منزل شد که بچه ها خوابیده بودند ومن هم از خستگی ومریضی افتاده بودم که او را دیدم وبلافاصله پس از وارد شدنش از من طلب مبلغی پول کرد.
اما من هیچ پولی در بساط نداشتم وبه همسرم گفتم که ندارم ، آماده کتک خوردن بودم که گفت : حالا که بچه ها خوابند بیا تا یک کار مناسب وپور در آمدی برات سراغ دارم.
گفتم کارش چیه؟ او جواب دادبا پیمان کارش هم صحبت کردم گفت که همسرت را بیا رسرکار.
گفتم : بذارش برای فردا ، امروز هم خسته هستم وهم مریضم که او درجواب گفت:پیمانکار شرکت گفته اگر همسرت را همین الان بیاری سرکار استخدامش می کنیم ولی اگر فردا باشد کسی دیگر استخدام می شود.
هرچه از همسرم پرسیدم نگفت کارش چیست؟ فقط گفت که ، کار مناسب وپردر آمدمی باشد.
باالاخره با لباس پوشیدن وآماده شدنم با هم رفتیم بیرون و مرا به یک ساختمان نیمه کاره در حال ساخت که تقریبا متروکه نیز بوده برده وگفت : توهمین جا باش من میروم پایین وبر می گردم.
اون رفت پایین ساختمان وبعد از یکی دو دقیقه دیدم با چهار جوان در حال صحبت کردن می باشد.
خیلی تعجب کردم اما وقتی که کنجکاوشدم متوجه شدم او مقداری پول از هرکدامشان گرفته ورفت.
من در کمال تعجب رفتم به سمت پله ها که به یکباره یکی از آن جوانها با چشمانی براق جلوی مرا گرفت وگفت کجا ؟ گفتم می خواهم با همسرم بروم منزل ، اون جوان گفت: همسرت پولش را گرفت و رفت وتو باید خواسته ما چهار نفر را جواب بدی .
 گفتم : منظورت را متوجه نمی شوم.
اوگفت: خودت را نزن به اون راه که به یکباره دیدم دنیا جلوی چشمانم سیاه شده بود.دیگه همه چیز را فهمیده بودم،او مرا فروخته بود. او شرف و آبرویم را به حراج گذاشته بود.
 باورم نمی شد که همسرم مرا مثل یک حیوان بفروشد ،توفکربودم که دیدم هرچهار نفری دارندمثل گرگ به من حمله می کنند من هم که شدیدا هم وحشت کرده وهم ترسیده بودم جیغ می کشیدم .بعد از مدتی کوتاه از جیغ وداد من واز شانس من ویاری خدا بعد از پاره شدن لباس من و یکی از آن جوانان ماشین پلیس که از آن کنار ساختمان خرابه می گذشت متوجه می شود وبه دادم رسیده وآن چهار جوان را هم دستگیر می کند. منبع:پلیس
 
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
ياري
|
-
|
۰۹:۰۵ - ۱۳۹۰/۰۴/۱۹
0
0
افتضاحه ولي بايد قبل اين زنه شكايت ميكرد صبر همه جاخوب ني
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: