کد خبر:۳۸۱
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۷
تعداد بازدید: 2053
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
سينما، تئاتر، زندگي و ... از زبان «گلشيفته فراهاني» ;
مثل يک گلادياتور به ميدان جنگ مي روم
نياز به معرفي ندارد. اين روزها شايد کمتر کسي را بتوان پيدا کرد که «گلشيفته فراهاني» را نشناسد و بازي هاي ماندگار او را در ...
نياز به معرفي ندارد. اين روزها شايد کمتر کسي را بتوان پيدا کرد که «گلشيفته فراهاني» را نشناسد و بازي هاي ماندگار او را در فيلم هاي مختلف سينمايي نديده باشد. بازيگري توانا که از تئاتر و با خانواده اي تئاتري آغاز کرد و با بازي هاي ماندگارش در فيلم هاي سينمايي، حضور استعدادي کم ياب را به تمامي دوستداران هنر هفتم نويد داد.
 
«گلشيفته فراهاني» يا به قولي غنيمت سينماي ايران در گفتگويي جالب به پرسش ها اينگونه پاسخ مي دهد:
تو اين دنيا به حرف کي گوش مي کني؟
حرف طبيعت.
با گل ها رابطه ات خوبه؟
هميشه قربون صدقه گل ها مي روم.

تو قبلا رودخونه نبودي؟
رودخونه بزرگ ترين معلم زندگي منه.

چرا اين قدر خوب بازي مي کني؟
خيلي باور مي کنم.

کي باور مي کني؟
اوجش زماني ست که در حال بازي هستم. يعني بوق دوربين را مي شنوم.

الان يه سناريو به تو پيشنهاد کرده اند و شب مي بري خونه و مي خوني. تا شروع فيلمبرداري چه بر سر تو و سناريو مياد؟
يک بار بيشتر نمي خونم ولي اگه خيلي خوشم بياد باهاش زندگي مي کنم.
 
ملاک انتخابت چيه؟
حرفي ست که فيلمنامه مي زنه.

عوامل سازنده رو به فيلمنامه سنجاق مي کني؟
بله، بويژه فيلمبردار خيلي برام مهمه.

وقتي فيلم را قبول کردي، باهاش چه کار مي کني؟
بستگي داره. اگر فيلمنامه اي باشد که تمام جزييات آن را پذيرفته باشم، مثل يک گلادياتور براي شهيد شدن به ميدان جنگ مي روم. ولي اگر نپذيرفته باشم، همانند آدمي هستم که پشت صحنه جنگ يک ذره لباس هاشش را سوهان مي زنه، سوال مي کنه کمربندش سفته يا نه، بعد که شرايط آماده شد به ميدان جنگ مي روم.

اين ها را از کجا ياد گرفتي؟ پدر و مادرت که آرتيست هاي درجه يکي هستند به تو کمک کردند؟
به هرحال زندگي در آن خانواده من را ساخته.

اگر يک سناريو را دوست نداشته باشي و قرار باشد کار کني چه بلايي سرت مياد؟
خيلي بهم بد مي گذره. مثل يک مادري که مي دونه بچه ناقص داره ولي به هر حال اون را به دنيا مي آره و پاشم مي ايسته، من هم پاي بچه ناقصم مي ايستم. بهزيستي نمي ذارمش ولي خب خيلي خوش نمي گذره.

قبل از اين که کليد بزنن تمرين مي کني؟
معمولا، من هميشه دوست دارم پارتنرم را جلوم ببينم، ولي تمامي اوقات که پارتنرم را دوست ندارم به ديوار نگاه مي کنم. چون حسي که به من ميده اشتباهه و من ترجيح ميدم در تخيل خودم آدمي را که حس درس ميده به جاي او بذارم، ولي من بيشتر اوقات شانس اين را دارم که بهترين پارتنرهاي دنيا را داشته باشم.

اين رابطه بعد از کار تمام ميشه؟
اکثرا بله.

خوب معمولا وقتي کار مي کني، زندگي ات چه جوريه؟
تعطيله. بستگي به حال و هواي کار داره يعني من وقتي کار غمگين بازي مي کنم خيلي زندگي ام غمگينه و وقتي کار شاد بازي مي کنم خيلي شادم.

وقتي نقشي را بازي مي کني، موسيقي هايي که گوش مي کني و کتاب هايي که مي خوني و معاشرتي که در کل جهان داري متناسب با آن نقش است؟
معمولا وقتي کار مي کنم کتاب نمي خونم چون کتاب من را با خودش مي بره و سوار ميشه به کاري که مي کنم و در روابط بين آدم هاي آن کار هم خيلي درگير مي شم. وقتي در سنتوري کم کم عاشق علي مي شم توي کار واقعا عاشق او هستم.

شب ها با روياي کاري که مي کني مي خوابي؟
وقتي کار مي کنم زني هستم که حتي خوابش هم مال خودش نيست و تمام شب حرف کار فردا را مي زنم.

جوان هاي زيادي هستند که تو را مي خوانند و حالا مي خواهند بازيگر بشوند تو چه کمکي مي توني به اون ها بکني؟
بزرگ ترين کمکم اينه که بگم اين حرفه را درست بشناسن.

تئاتر هم کار مي کني؟
در بچگي در جشنواره عروسکي کار کردم و بعد هم يک تئاتر در دوازده سالگي با پدرم براي بيماران هموفيلي و همين طور «مريم و مرد آويج» را با پدرم کار کردم.

دانشگاه رفتي؟
بله، ولي ول کردم.
 
 

چه رشته اي؟
موسيقي، حالا چطور شد; من داشتم مي رفتم اتريش که سوليست بشم. هفته آخر با بليت و خونه اجاره شده در وين، گفتم من نمي خوام برم. احساس کردم اين چيزي نيست که من از زندگي ام مي خوام.

زماني که موسيقي مي خوندي، مي خواستي نوازنده درجه يکي بشي؟
بله، ولي کاملا اشتباه بود، چون من زماني که هنرستان مي رفتم ملودي هاي باخ و موتزارت را مي زدم ولي متاليکا گوش مي کردم.

رغبت آهنگسازي هم داري؟
بله، بيشتر در تنظيم استعداد دارم، در ملودي کمتر. يک آهنگ دارم که شعرش مال برادرمه ولي بقيه کارها را خودم انجام داده ام.

به مرگ زياد فکر مي کني؟
بطور غيرمعمول از کودکي و بعد از آن هم مرگ ملاقلي پور من را تکان داد. مرگ باعث مي شه که ما عميق بشيم. خيلي آموزنده است و چيزهاي خوبي به ما ياد مي ده.

گفتي ملاقلي پور را دوست داشتي، چرا؟
يک وجه مشترک بين ما بود که در عين حال که دور و برمان شلوغ بود، خيلي تنها بوديم.ملاقلي پور آدم غمگيني بود، دائم مي خنديد ولي پشت تمام اينها يک اندوه وجود داشت.

حرف آخر؟
من خيلي ناراحتم که طبيعت ايران اينطور شده. نمي دونم چرا نبايد در مدرسه ها درس محيط زيست داشته باشيم که بچه ها بدونن آيا پلاستيک در طبيعت مي مونه؟ چطور بچه ها مي تونن توي کوير يا سرآب گنجشک ها را بکشند. گنجشک آبي، زرد و... من مي گم هنر بيست سال عقب بمونه مهم نيست، ولي ببر مازندران را کي دوباره درست مي کنه؟ اگر نسل گوزن زرد که مخصوص ايرانه از بين بره کي دوباره آن را به وجود مي آره؟ درخت هاي پانصد ساله شمال را که قطع مي کنند چه جوري جبران مي شه. من بايد کاري کنم که چيزهايي را که داره از بين مي ره و من عاشقشون هستم، حفظ کنم.
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: