کد خبر:۳۶۸
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۸
تعداد بازدید: 3746
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
نگاهي به فيلم «همخانه» آخرين ساخته «مهرداد فريد»;
دختر يا خوشگله يا دانشجو...!
فيلم «همخانه» در شوخي با جايگاه دختران در جامعه سنتي يک ديالوگ بامزه دارد که به طريقه موازي مي توان آن را به ساختار فعلي سينماي ايران هم تعبير کرد. جائي که «اکبر عبدي» در نقش پدر شهرستاني (سنتي) به دخترش مهسا مي گويد: «دختر يا خوشگله يا دانشجو...!
فيلم «همخانه» در شوخي با جايگاه دختران در جامعه سنتي يک ديالوگ بامزه دارد که به طريقه موازي مي توان آن را به ساختار فعلي سينماي ايران هم تعبير کرد. جائي که «اکبر عبدي» در نقش پدر شهرستاني (سنتي) به دخترش مهسا مي گويد: «دختر يا خوشگله يا دانشجو...! اگر خوشگل باشه که خب شوهر مي کنه، اگر هم نباشه ميره دانشگاه!» حکايت فيلم هاي امروزي سينماي ايران هم چيزي شبيه اين دو راهي است. فيلم يا بايد «معناگرا» باشد يا «عوام گرا»! اگر «معناگرا» باشد، خب وام دولتي مي گيرد; اگر هم نباشد مي رود سراغ تهيه کننده گيشه اي!

«مهرداد فريد» نويسنده و منتقد سابق سينمايي در آغاز راه فيلمسازي اش به يک چنين دو راهي مي رسد. در فيلم اولش «آرامش در ميان مردگان» با مضموني معناگرا زير چتر حمايتي فارابي، تولد سينمايي مي يابد. اما براي بلوغ در اين مسير مجبور به حرکت بر موج فراگير فيلم هاي کمدي رايج در سينماي فعلي است. اکثر نوشته ها و اظهارنظرهاي مربوط به فيلم «همخانه» بر يک نکته اشاره کرده اند; اين که «همخانه» در عين ارائه فيلمي کمدي رمانتيک باب طبع تماشاگر فعلي سينما، به تماشاگر ساده پسند، باج نمي دهد. اين موضوع را مي توان حتي قبل از ديدن فيلم و در مقايسه با عکس و پوسترهاي «همخانه» با ساير فيلم هاي روي پرده حدس زد. وقتي مي بينيم در فيلمي کمدي رمانتيک با محوريت دو بازيگر جوان، نه از آرايش و پوشش هفت رنگ «نيوشا ضيغمي» خبري هست و نه از تيپ دلبرکش «حميد گودرزي!» اين اميدواري در ما زنده مي شود که فيلم قرار است با تکيه بر جذابيت داستانش تماشاگر را به سينما بکشاند و نه چشم و ابروي بازيگرانش! هرچند که اين نظريه با ديدن آگهي تبليغاتي زير پوستر «همخانه» تا حدي باطل مي شود. ت

ماشاگران قرار است با ارسال پيامک و اشاره به خنده دارترين بخش فيلم برنده سکه طلا شوند! اما هيچ کدام از اين موارد دليل بر پذيرش قطعي يا نفي فيلم نيست. مهم اينست که فيلم همان داستان ساده و يک خطي اش را سر راست و جذاب تعريف کند. ايده فيلم آنقدر پتانسيل موقعيت هاي کميک دارد که با کمي هوشمندي بتوان از آن فيلم مفرح و سالمي ارائه داد. فيلم با ضرباهنگ تند شروع شده و بدون زوائد معمول، يک راست مشکل ايجاد شده براي «مهسا» و راه حل پيشنهادي دوستش را تعريف مي کند. اما معضل اصلي از جايي شروع مي شود که قرار است پايه اتفاقات بعدي فيلم باشد. انتخاب «شوهر دروغين» براي راضي کردن پيرزن صاحبخانه، بايد تا حد ممکن منطقي و باورپذير اتفاق بيفتد.

چگونه بپذيريم که دختر نجيب و بي آلايش شهرستاني(مهسا) براي همراهي نيم روزه يک مرد در نقش شوهر، در يک «رستوران» به انبوهي از مردان غريبه(در سايز و سنين مختلف!) پيشنهاد «ازدواج کاذب» بدهد؟! باز جاي شکرش باقي است که اين پيشنهادات سر چهارراه رخ نداد! چرا فيلمساز اين شخصيت مکمل را از ميان هم دانشگاهيان يا همکاران ويا فرضا اقوام يکي از دوستان مهسا انتخاب نمي کند؟! مهسا که قصد کار غيراخلاقي ندارد که نگران آبروي خود باشد؟! ريسک انتخاب همراه آشنا کمتر از پيشنهاد عجيب به غريبه ها نيست؟! کارگر رستوران(جمشيد) با چه انگيزه اي به يکباره داوطلب کمک به مهسا مي شود؟! نه انگيزه مالي در کار است و نه توجيه خيرخواهانه! «جمشيد»(عليرضا اشکان) ظاهرا قصد سو»استفاده ندارد; حال اگر اين کمک فردين وار! را بگذاريم به حساب «عشق در يک نگاه!» پس ديگر آن بازي هاي لوس کلامي و ناز کردن هاي پسرانه براي چيست؟! سکانس رستوران هم با يک ترفند عجيب تمام مي شود! «جمشيد» در حاليکه سر ميز رستوران مشغول صحبت (شما بخوانيد جلف بازي!) با «مهسا» است، به يکباره خوابش مي برد و رويا(کابوس؟!) عروسي مي بيند. و بعد در حاليکه دستش زير چانه اش است با صداي دايي از خواب مي پرد..! يعني واقعا کارگردان انتظار داشته اوج غافلگيري مخاطب را در اين سکانس شاهد باشد؟!

هرجا که کارگردان درک درستي از موقعيت هاي قصه اش داشته موفق به ارائه تصاويري خوش فرم و جذاب براي تماشاگر شده است. اوج اين هوشمندي در پرداخت سکانس تنها شدن مهسا در خانه و پس از رفتن «فخري خانوم» به فرودگاه است. شادي و تحرک سرخوشانه مهسا در خانه خالي، همراه با رقص زيباي دوربين گرداگرد او، بيننده را به وجد مي آورد. تدوين ريتميک و بهره گيري از عناصر تصويري مثل «موج آب استخر» و «بازي با ملحفه هاي سفيد» ارزش سينمايي اين سکانس را دوچندان مي کند. تکامل بخش اين سکانس مفرح، موسيقي به جا و متناسب «محسن نامجو» است که نوايش را با رقص تصاوير هم آوا مي کند. سينماي ما در ادامه مي نويسد: «مهرداد فريد» در انتخاب شخصيت هاي اصلي داستانش دست به ريسک بزرگي زده است. اعتماد به دو بازيگر جوان و تازه کار در سينما، دو نتيجه متفاوت را براي فيلم به همراه دارد. هر چقدر «بيتا سحرخيز»(مهسا) نقش خود را واقعي و ملموس بازي مي کند; در مقابل «عليرضا اشکان»(جمشيد) با خام ترين شکل ممکن بازي وارونه اي ارائه مي دهد. در موقعيت هاي رمانتيک و عاطفي چهره «جمشيد»(اشکان) کاملا منفعل و يکنواخت هست و برعکس آن در صحنه هاي کميک با اغراق هاي بيش از اندازه در ميميک صورت، به شدت توي ذوق مي زند. نحوه تعجب کردن در موقعيت ها، پوزخند زدن ها، حرکات چشم و ابرو پشت سر فخري خانوم و... شبيه به نابازيگران تازه کاري ست که تست بازيگري مي دهند!

فصل پاياني «همخانه» به يکباره و بدون هيچ پيش زمينه اي در کلانتري خاتمه مي يابد. شايد کارگردان براي آن که فيلمش دچار شائبه هاي ناهنجار و مميزي نشود; ترجيح داده شخصيت هاي اصلي داستان را در انتها متنبه کند! البته تمهيد هوشمندانه کارگردان در دوپاره کردن عکس ازدواج «جمشيد و مهسا» خاطره اي متفاوت در ذهن مخاطب به جا مي گذارد. هم اينکه پايان خوش فيلم با کليشه هاي رايج(گل سرخ و سفره عقد و بله گفتن عروس و موسيقي کلاسيک بادابادامبارک بادا و...) رخ نداد جاي تقدير و تشکر دارد. «مهرداد فريد» سعي اش را کرده تا در بازار مکاره فيلم هاي پرفروش کمدي، اثري آبرومند به تماشاگر طالب خنده ارائه دهد. اما انتظار از نويسنده سابق سينمايي خيلي بيشتر از آن چيزي است که در «همخانه» مي بينيم. «فريد» بايد ثابت کند که مي خواهد يک کارگردان درجه2 زير يوغ تهيه کنندگان باشد و يا فيلمسازي با دانش که مي تواند فيلم مفرح و خوش ساخت و آبرومند بسازد؟! به قول خودش: فيلمساز يا خوشگل ميشه يا دانشجو!منبع: ابتكار
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: