کد خبر:۳۱۲۹
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۸۸ - ۰۲:۰۹
تعداد بازدید: 7254
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
بازخواني سه حادثه تلخ
من هم از آنجايي كه به اطلاع‌رساني اعتقاد زيادي دارم و بر اين باورم خبرنگاران مي‌توانند يكي از بازوهاي عدالت باشند، هميشه اجازه مي‌دادم آنها در دادگاه حضور داشته باشند. آنچه در اين پرونده اتفاق افتاده آنقدر برايم عجيب و خشن...
تلاش نيروي انتظامي براي امن كردن مناطق تفريحي

بازخواني جنايت در جنگل لويزان

پاكسازي دره فرحزاد از وجود معتادان و فروشندگان مواد مخدر از جمله عمليات‌هايي بود كه نيروي انتظامي تهران اخيرا به مرحله اجرا درآورد و با موفقيت همراه شد.

اين‌گونه طرح‌ها در پايتخت قدمتي نسبتا طولاني دارد و شايد بتوان نقطه آغاز آن را پاكسازي منطقه خاك سفيد دانست.

پس از آن تلاش پليس براي امن كردن جنگل لويزان دومين طرح پاكسازي موفقيت‌آميز و پرسروصداي نيروي انتظامي بود كه در سال 81 به مرحله اجرا درآمد.

لزوم برنامه‌ريزي براي انجام عملياتي ويژه در جنگل لويزان پس از قتل يك تازه داماد به دست گروهي از اشرار مسلح احساس شد.

ساعت 18 و 30دقيقه پنجشنبه دوم آبان سال 81 زوجي جوان كه فقط 3 روز از عقدشان مي‌گذشت سوار بر خودروي پژوي خود وارد پارك جنگلي لويزان شدند.

«آيدين» و «رز» مي‌خواستند در آرامش با هم گفتگو و براي آينده‌شان برنامه‌ريزي كنند.

آن دو خبر نداشتند به منطقه‌اي پا گذاشته‌اند كه در قرق تبهكاران است و هر لحظه احتمال دارد واقعه‌اي شوم رخ دهد.

«آيدين» چند متري بيشتر از خودرواش دور نشده بود كه از رز خواست درگوشه‌اي بايستد تا او كيفش را از ماشين بردارد.

به محض دور شدن مرد جوان دو شرور مسلح به طرف رز حمله كردند. نوعروس كه به وحشت افتاده بود و توان مقاومت در برابر آنها را نداشت شروع به دويدن به سمت ماشين كرد و دو شرور نيز به تعقيب او پرداختند. لحظاتي بعد مردان مسلح و آيدين با هم رودررو شدند.

تازه داماد كه جان همسرش را در خطر مي‌ديد سوئيچ ماشين را به رز داد تا او فرار كند . به اين ترتيب كشمكش آغاز شد و اين درگيري با مرگ آيدين به پايان رسيد.

رز بعدها ماجرا را براي جواد اسماعيلي - قاضي وقت جنايي تهران ‌ اين‌گونه تعريف كرد: وقتي دو شرور را ديدم كه يكي از آنها اسلحه‌اي را به طرفم نشانه رفته بود به سمت شوهرم دويدم و بافرياد از او كمك خواستم. آيدين با ديدن آنها سريع سوئيچ را به من داد و گفت: برو سوار ماشين شو. من به سمت خودرو دويدم.

هنوز به پژونرسيده بودم كه صداي شليك چندگلوله را شنيدم و چند لحظه بعد يكي از آن دو جوان به طرفم دويد و از پشت روسري ام را گرفت.

روي زمين افتادم. با التماس از او خواستم مرا رها كند ولي او در حالي كه مي‌گفت ساكت شو، مرا كشان كشان به نزديكي دوست ديگرش برد.

هنوز متوجه آيدين نشده بودم. آنها مرا به كنار محلي كه آيدين افتاده بود بردند.

با ديدن جسد خون آلود آيدين ترس تمام وجودم را گرفته بود و آن دو مدام تكرار مي‌كردند اگر به خواسته‌شان تن ندهم مرا هم خواهندكشت. خودم را روي سينه خونين «آيدين» انداختم و با جيغ و فرياد گريه ميكردم . ناگهان متوجه شدم كسي بالاي سرم نيست. از اين فرصت استفاده كردم و خودم را به خودرو رساندم.

وقتي ماشين را روشن كردم آن دو جوان متوجه فرار من شدند و به سرعت به سمت من دويدند و حتي دوتير به سمت ماشين شليك كردند كه يكي از دو گلوله به در سمت راننده پژو خورد اما من از آن محل دور شدم. وقتي خودم را به بزرگراه رساندم، با ديدن پيكاني كه كنار بزرگراه ايستاده بود خودرو را متوقف كردم و خودم را به او رساندم و كمك خواستم.

آن مرد مرا به محل نگهباني باشگاه تيراندازي كه در چندصدمتري محل حادثه بود، برد.

نگهبان جوان با ديدن سر و وضع آشفته و لباس‌هاي خاك آلود من به پليس 110 تلفن زد و ماجرا را براي آنها توضيح داد.

بعد از اين واقعه تحقيقات ويژه‌اي انجام شد و كارآگاهان متوجه حضور دو شبكه تبهكاري در جنگل لويزان شدند . اين متهمان به قاچاق مواد مخدر مي‌پرداختند و مسلح بودند.

سرانجام عمليات ويژه‌اي براي انهدام باند اشرار طرح‌ريزي و با دستگيري اعضاي اين گروه‌ها جنگل لويزان پاكسازي و امن شد اما فردي كه در ميان متهمان مسووليت قتل آيدين را پذيرفت مجرمي خطرناك ملقب به حاتم گرگي بود.

اين مرد 50 ساله كه نام واقعي‌اش عبدالله بود با دور هم جمع كردن جواناني از بستگان نزديك خود و خانواده همسرش شبكه مخوف قاچاق مواد مخدر تشكيل داده بود.

حاتم گرگي بعد از برگزاري چند جلسه محاكمه به مرگ محكوم و پس از آن كه حكم به تاييد ديوان عالي كشور رسيد به دار مجازات آويخته شد.

قتل تازه داماد اتفاقي تلخ بود كه پاكسازي جنگل لويزان را به همراه داشت. از آن زمان تاكنون پليس براي امن كردن مناطق تفريحي اقدامات زيادي انجام داده و تا حدودي مانع وقوع جنايت‌هاي مشابه شده است.


----------------------------


نورالله عزيز محمدي رئيس شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران

جنايتي هولناك در ورامين

سال 1383يك سال بود كه دادگاه‌هاي كيفري استان تشكيل شده و هنوز رسيدگي به پرونده‌هاي كيفري براي خبرنگاران و مردم آنچنان شناخته شده نبود. ورود خبرنگاران به دادگاه‌ها آزاد بود. من هم از آنجايي كه به اطلاع‌رساني اعتقاد زيادي دارم و بر اين باورم خبرنگاران مي‌توانند يكي از بازوهاي عدالت باشند، هميشه اجازه مي‌دادم آنها در دادگاه حضور داشته باشند. من در آن زمان بيش از 35 سال سابقه كار داشتم و فراز و نشيب‌هاي زيادي را در دوران كاري‌ام تجربه كرده بودم. اما آنچه در اين پرونده اتفاق افتاده آنقدر برايم عجيب و خشن بود كه از همان روز اولي كه پرونده را خواندم به شدت تحت تاثير آن قرار گرفتم. هنوز هم بعد از گذشت اين‌همه سال جز به جز آن پرونده در خاطرم هست.

عامل اصلي تشكيل اين پرونده هولناك مردي عراقي اصل بود كه از سال‌ها قبل در منطقه ورامين زندگي مي‌كرد. اين مرد بعد از اين‌كه متوجه رابطه همسرش با مرد ديگري شده بود به جاي اين‌كه تصميم عاقلانه بگيرد، دست به انتقام‌گيري هولناكي زد. او خودش را به عنوان دايي همسرش به مرد مورد علاقه همسرش معرفي كرد و براي همسرش مراسم عروسي برگزار كرد و او را به عقد آن مرد درآورد.

نام اين مرد 50 ساله اسماعيل بود. هر چه در پرونده جلو مي‌رفتم بيشتر احساس مي‌كردم اين مرد از انسانيت خارج شده است. او بعد از اين‌كه همسرش را شوهر داد خواهر شوهر همسرش را هم براي دوستش خواستگاري كرده و او زماني كه دختر جوان را به بهانه ديدار خواستگارش به خانه كشانده بود او را به قتل رسانده و تكه تكه كرده بود. اين مرد چند روز بعد از اين حادثه شوهر همسرش را هم در بياباني به قتل رسانده بود. اماجنايات به همين‌جا ختم نمي‌شد. چرا كه اسماعيل بعد از دومين قتل به سراغ دو پسر كوچكش رفت و از انجايي كه مي‌دانست آنها شاهدان اين قتل‌ها هستند آن دو را هم در حمام خانه سر بريده بود. اين درحالي بود كه همسرش در جريان تمامي اين جنايات بود.

پرونده روي من خيلي تاثير گذاشته بود. اين همه خشونت و شيطان صفتي را يك جا در هيچ انساني نديده بودم. از طرفي اين جنايت تاثير بسيار بدي هم در روان مردم ورامين گذاشته بود. باتوجه به اين‌كه 4 فقره قتل و رابطه نامشروع درحد زناي محصنه و روابط و تجاوز اسماعيل به خواهر شوهر همسرش در اين پرونده مطرح بود به پيشنهاد رئيس وقت دادگاه كيفري استان تهران وقت ويژه‌اي براي اين پرونده در‌نظرگرفته شد.


روز محاكمه همه خبرنگاران حوادث در دادگاه حاضر شدند. كارآموزان وكالت هم بودند دادگاه خيلي شلوغ شده بود. حتي خبرنگاران صدا و سيما هم حضور داشتند. متهمان يعني اسماعيل، همسرش فاطمه و دو همدست ديگرش كه دردفن اجساد او را ياري كرده بودند راس ساعت مقرر در دادگاه حاضر شدند. به دليل اهميت پرونده دادستان ورامين و رئيس دادگاه كيفري استان تهران نيز شخصا در جلسه دادگاه حاضر شدند. جمعيت آنقدر زياد بود كه مجبور شديم در سالن انتظار هم براي حاضران صندلي بچينيم. به هر حال دادگاه شروع شد و من و چهار همكارم در جايگاه قرار گرفتيم. نماينده دادستان كيفر خواست را خواند. بعد از اولياي دم مقتولان، متهم رديف اول يعني اسماعيل در جايگاه حاضر شد قتل 4 نفر از جمله 2 فرزندش به او تفهيم شد تا از خود دفاع كند. او خيلي سعي مي‌كرد دادگاه را با حرف‌هاي دروغش منحرف كند. مرتب گريه مي‌كرد و مي‌خنديد اما گزارش پزشكي قانوني نشان داده بود سالم است و بيماري رواني ندارد. به هر حال وقتي ديد موفق به اين كار نمي‌شود توضيح درمورد آنچه اتفاق افتاده بود را شروع كرد. زماني كه داشت نحوه قتل دو پسر كوچكش را تعريف مي‌كرد من يكباره متوجه شدم منشي دادگاه كه زني جوان بود و داشت گفته‌هاي حضار را مي‌نوشت از حال رفت. مجبور شدم اعلام تنفس كنم. خانم منشي به دفتر منتقل شد و بعد ازكمي استراحت و به كمك همكاران بهتر شد اما ديگر نتوانست به دادگاه برگردد. او آنقدر تحت تاثير خشونت اسماعيل قرار گرفته بود كه بعد از يك هفته، كار در شعبه قتل را براي هميشه رها كرد.

ما مجبور شديم از وسط محاكمه منشي ديگري به دادگاه بياوريم و دادگاه را ادامه دهيم. بعد از پايان جلسه محاكمه، اسماعيل در 4 فقره قتل مجرم شناخته شد. طبق قانون او به خاطر قتل دو فرزندش به مرگ محكوم شد اما در دو قتل ديگر به قصاص و همسرش فاطمه هم كه در اجراي اين نقشه شيطاني او را ياري كرده بود به جرم زناي محصنه به اعدام محكوم شد. علاوه بر اين همدستان اسماعيل كه در دفن اجساد و قتل به او كمك كرده بودند به 15 سال حبس محكوم شدند. احكام متهمان چند ماه بعد از گذراندن مراحل قانوني و تاييد آن در ديوان عالي كشور به اجرا درآمد.


----------------------------


ماجراي يك پرونده طلاق از نگاه نو عروس

دختر خرافاتي در انتظار باطل السحر

«من دختري خرافاتي هستم و همين خرافات زندگي‌ام را تحت تاثير قرار داده است. حالا نمي‌دانم عاقبت چه مي‌شود و آيا زندگي‌ام سروسامان مي‌گيرد يا نه؟» اينها جملات دختري 21 ساله است كه 2 هفته پيش در شعبه 268 دادگاه خانواده از همسرش طلاق گرفت، اما اين جدايي براي او و شوهرش بهرام بسيار تلخ و ناراحت‌كننده بود، چون هر دو يكديگر را دوست دارند و تنها دليلشان براي جدايي، باور كردن يك خرافه بود.

مينا مي‌گويد: «خانواده‌ام از طبقه متوسط هستند و من زندگي آرام و بي‌دردسري داشتم و دنبال اين بودم كه ازدواج كنم و مادر شوم. از زندگي چيز زيادي نمي‌خواستم همين كه شوهري خوب پيدا كنم برايم كافي بود.»

مينا دانش‌آموز سال آخر دبيرستان بود كه احساس كرد به خواسته‌اش رسيده و مرد مورد علاقه‌اش را پيدا كرده است: «به عروسي يكي از اقوام رفته بودم كه در آنجا با بهرام آشنا شدم. از او خوشم آمد. همانجا با هم قرار ازدواج گذاشتيم.» البته دختر و پسر جوان براي اين كه نامشان را در شناسنامه هم ثبت كنند، بايد صبر مي‌كردند: «آن موقع من هنوز درسم را تمام نكرده بودم و بهرام هم سرباز بود. علاقه به ادامه تحصيل و دانشگاه نداشتم و تحت تاثير عقايد سنتي خانواده‌ام بيشتر به شوهرداري فكر مي‌كردم.»

انتظار مينا و بهرام 4 سال به طول انجاميد تا اين كه بالاخره مراسم خواستگاري برگزار شد و آن دو به عقد هم درآمدند و زندگي مشتركشان را شروع كردند: «من و شوهرم هيچ مشكلي با هم نداشتيم اما مادرانمان با هم اختلاف سليقه داشتند و كارشان به دعوا كشيده شد. اختلاف آن دو آنقدر عميق شده بود كه زندگي ما را هم تحت تاثير قرار داد. همان طور كه گفتم من و خانواده‌ام خرافاتي هستيم. براي همين پيش يك جادوگر رفتيم تا او مشكلاتمان را حل كند. آن جادوگر گفت زندگي‌مان با 7 قفل ميخي طلسم شده و بايد 7 ميليون تومان به او بدهيم تا سحرها را باطل كند.»

مينا و بهرام چنين پولي نداشتند. براي همين از خانواده‌هايشان كمك گرفتند و به اين نتيجه رسيدند اگر مينا را براي مدتي در خانه حبس كنند، قفل‌ها خود به خود باز مي‌شود: «يك هفته در يك اتاق خودم را زنداني كردم. ديگر افسرده شده بودم، اما مشكل هنوز به قوت خودش باقي بود. من به حرف آن جادوگر و سحر و طلسم اعتقاد داشتم اما نمي‌دانستم قفل‌ها چرا باز نمي‌شود.»

بعد از يك هفته، بزرگ‌ترهاي فاميل و مينا به اين نتيجه رسيدند بهترين كار طلاق است: «ما همديگر را دوست داريم اما چاره‌اي جز جدايي برايمان وجود ندارد. البته قرار است يك ماه بعد كه طلسم باطل شد دوباره با هم ازدواج كنيم.»
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: