کد خبر:۳۱۲۰
تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۰
تعداد بازدید: 11873
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
افشاي اسرار زندگي زن جوان پس از اعدام
هويت واقعي زن جواني كه هفته گذشته به اتهام قتل نوزاد 5 روزه‌اش به دار آويخته شد با مراجعه يكي از بستگانش به دادسراي جنايي تهران فاش شد.
هويت واقعي زن جواني كه هفته گذشته به اتهام قتل نوزاد 5 روزه‌اش به دار آويخته شد با مراجعه يكي از بستگانش به دادسراي جنايي تهران فاش شد.
صبح ديروز مرد ميانسالي با موهاي سفيد و دستاني لرزان وارد شعبه اجراي احكام دادسراي جنايي شد و در حالي كه يك جلد شناسنامه و صفحه روزنامه‌اي در دست داشت، گفت: «من دايي خورشيد هستم. همان دختري كه صبح چهارشنبه 29 مهر در زندان اعدام شد.»
قاضي جابري كه با شنيدن نام خورشيد تعجب كرده بود، گفت: «پدرجان تا آنجا كه مي‌دانم فردي به اين نام در ميان اعدامي‌ها نداشتيم. - بله، مي‌دانم. او خودش را سهيلا معرفي كرده بود. مي‌گفتند به اتهام كشتن بچه‌اش زنداني شده اما بايد بگويم اسم واقعي‌اش سهيلا نبوده! اگر هم باور نداريد شناسنامه‌اش را ببينيد!وي سپس شناسنامه‌اي را مقابل قاضي گذاشت و گفت: متأسفانه زندگي خورشيد حدود 10 سال قبل وقتي پدرش در يك نزاع محلي كشته شد از هم پاشيد و وضعيت زندگي‌اش به هم خورد بعد هم از خانه فرار كرد. او برايم پيغام گذاشته بود دفترچه خاطراتش را بخوانم تا علت فرارش را بدانم. وقتي خورشيد از خانه فرار كرد دنبالش نرفتيم چون ما از يك قوم متعصب و از ساكنان يكي از شهرهاي جنوب كشور هستيم و دختري كه از خانه فرار كند ديگر ارزش و اعتباري براي خانواده ندارد. با اين حال فرار خورشيد از خانه، مادرش را پير و شكسته و خواهرش را مجنون كرد. من كه خودم را در قبال آنها مسئول مي‌ديدم خواهرم و سه فرزندش را به شهر محل زندگي خودم بردم و برايشان خانه‌اي تهيه كرده و سرپرستي‌شان را بر عهده گرفتم. در تمام اين سال‌ها آنقدر درگير مشكلات خود و خواهرم بودم كه متأسفانه خورشيد را فراموش كرديم. تا اين‌كه ارديبهشت امسال خانم مددكاري از زندان با ما تماس گرفت و گفت: خواهرزاده‌ام در زندان است و مي‌خواهد با ما صحبت كند. اما با شنيدن اين جمله آنقدر عصباني شدم كه گفتم: اعدامش كنيد و نگذاريد آزاد شود.مرد ميانسال كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت: باور كنيد نمي‌دانم چرا اين حرف را زدم اما به خدا بلافاصله پشيمان شدم و گفتم تلفن را بدهيد با او صحبت كنم. وقتي صدايش را شنيدم دلم گرفت. از آن همه شادابي و نشاط 10 سال قبل هيچ اثري در صدايش نبود. او مثل يك زن جا افتاده صحبت مي‌كرد، گفت: دايي اينجا غير از خانم مددكار هيچ كس هويت واقعي مرا نمي‌داند. به همه گفته‌ام كسي را در اين دنيا ندارم اما تو مي‌داني كه من چقدر فاميل دارم اما اينجا تنها و غريبم. در اين سال‌ها خيلي سختي كشيدم. اگر مي‌تواني بيا و برايم كمي پول بياور.
گفتم: پول مي‌خواهي چه كار؟
گفت: اينجا فقط غذا مجاني است اما دلم ميوه مي‌خواهد. وقتي بقيه هم سلولي‌هايم ميوه يا شيريني مي‌خورند من هم دلم مي‌خواهد. چون 3 سال است كه ميوه نخورده‌ام!دايي سهيلا ادامه داد: خواهرزاده‌ بيچاره‌ام به من نگفت قرار است اعدامش كنند و گرنه هر كاري از دستم برمي‌آمد برايش انجام مي‌دادم.از آخرين تماس تلفني‌مان چند ماه گذشت تا اين‌كه صبح 28 مهر – يك روز قبل از اعدام – وقتي رفتم خانه خواهرم، پسرش گفت: خورشيد تلفن كرده و گفته اگر مي‌توانيد مامان را به اينجا بياوريد تا ببينمش. دلم خيلي برايش تنگ شده و فقط همين امشب را فرصت دارم.اما متأسفانه نتوانستيم بياييم. يعني فكرش را هم نمي‌كرديم بخواهند اعدامش كنند. اما حالا بشدت ناراحتم، خيلي زياد. اي كاش به ديدنش آمده بوديم. باور كنيد من تمام ماجراهاي زندگي‌اش را بعد از مرگش و چاپ عكسش در روزنامه‌ها فهميدم. او دختري بدبخت و كوچك‌ترين فرزند خانواده بود. متأسفانه پدرش بعد از بازنشستگي، يك دكه كوچك راه انداخت و خورشيد را در نوجواني وادار مي‌كرد سيگار بفروشد. از همان جا بود كه كم‌كم مسير زندگي‌اش عوض شد. خورشيد دختر زيبايي بود اما در مسير درستي قرار نگرفت و در سن كم به خاطر مشكلات خانواده‌اش به بيراهه رفت شايد هم مردن براي او بهتر بود. چون ديگر راه برگشتي برايش وجود نداشت. حالا هم آمده‌ام تا جسدش را تحويل بگيرم و آن را به شهرمان ببرم و دفنش كنم. قاضي جابري با شنيدن اين حرف گفت: سهيلا شب آخر وصيت كرده به هيچ عنوان جنازه‌اش را تحويل خانواده‌اش ندهيم. وي در ادامه گفت: خواهرزاده شما از زمان دستگيري‌اش به اتهام قتل پسر 5 روزه‌اش در بهزيستي – شهريور 85- خود را سهيلا معرفي كرده و تمام مراحل قانوني پرونده با اين هويت – كه البته براي ما جعلي بودنش محرز بود – طي شد. اما از آنجا كه مي‌گوئيد مددكار زندان از هويت واقعي سهيلا مطلع بوده تلاش خواهيم كرد در صورت اثبات هويت واقعي‌اش، جسد را به خانواده‌اش تحويل دهيم.ايران

------------------------

سلامت رواني عامل جنايت زن مثله شده در تهران تاييد شد

با رد ادعاي جنون يک مرد رمال که زني جوان را به طرز فجيع کشت و جنازه مثله شده را در خيابان هاي پايتخت رها کرد رسيدگي به پرونده به مرحله تازه تري رسيد.
به گزارش ايسکانيوز; افسر نگهبان کلانتري 190 مجديه، ظهر 27 بهمن 1386 باخبر شد دو دست و يک پاي زني ناشناس ، داخل جعبه ميوه پيدا شده است. پليس ، ماجرا را با دادسراي امور جنايي پايتخت در ميان گذاشت و دقايقي بعد بازپرس حسين اصغرزاده - کشيک - و افسران دايره 10 اداره آگاهي مرکز به کوي شهيد «قديري» خيابان «بني هاشم»رفتند.آنان با ديدن اندام قرباني، رسيدگي به معما را در دستور کار خود قرار داده بودند که نيم تنه و سر «ملحفه پيچ» همان زن در شرق پايتخت و داخل گوني برنج پيدا شد. بررسي ها نشان مي داد اين زن ابتدا با روسري، خفه و بعد کاردآجين شده بود اما از پاي چپش اثري نبود. بازپرس «اصغرزاده» درباره اين پرونده اظهار داشت: با توجه به نوع قتل، فرضيه ها روي انگيزه ناموسي متمرکز بود که هويت زن 32 ساله به نام «مينا» فاش شد.همچنين کارآگاهان بر اساس سرنخ هاي مکشوفه، مرد 26 ساله اي به نام «کامران» را در اصفهان رديابي کردند که با «مينا» در ارتباط بود.
اين مقام قضايي گفت: متهم در بازجويي ها مدعي شد «مينا» را گشنه و تشنه در خيابان هاي اصفهان ديده و چند روز به او پناه داده بود.«کامران» مي گفت حتي تلاش کرده بود زن تنها را به بهزيستي يا پليس و در نهايت به خانواده اش تحويل دهد که موفق نشد.
رئيس شعبه دوم دادسراي امور جنايي تهران افزود: در عين حال «کامران» به نکته کليدي اشاره کرد و آن ارتباط «مينا» با مرد 57 ساله اي به نام «سياوش» در فومن بود.بدين ترتيب «سياوش» که معتاد و رمال است روز شنبه در فومن بازداشت شد اما آدمکشي را انکار کرد.«اصغرزاده» به ايسکانيوز اظهار داشت: متهم ميانسال مي گفت با «مينا» در خيابان آشنا شد و به خواستگاري اش رفت اما برادرانش جواب رد دادند و ارتباطش را با خانواده آنان قطع کرد. «سياووش» که با صدور قرار قانوني روانه بازداشتگاه شده بود خود را به ديوانگي زد اما پزشکي قانوني تصريح کرد وي در کمال اراده ، دست به جنايت زده بود.


--------------------------


کينه جويي عشقي با آتش افروزي در خانه عروس و داماد

مردي تحصليکرده که در کينه جويي عشقي، خانه عروس و داماد تهراني را در شب ازدواجشان به آتش کشيد با تلاش پليس اداره آگاهي ، رسوا و بازداشت شد.
به گزارش ايسکانيوز; شعله هاي سرکشي که شامگاه سوم مرداد امسال در طبقه چهارم يک دستگاه آپارتمان در «شادآباد» تهران زبانه مي کشيد آتش نشانان و افسران کلانتري 151 يافت آباد را به آنجا کشاند. آتش در شرايطي با تلاش نفسگير «ناجيان 125» مهار شد که افزون بر 200 ميليون ريال خسارت به بار آمده اما خوشبختانه به جان هيچکس آسيب نرسيده بود. در آن بين ، کارشناسان بر عمدي بودن آتش سوزي مهر تائيد زدند و با افشاي اين ماجرا، پرونده به دستور داديار شعبه 9 دادسراي ناحيه 18 به دايره 16 اداره آگاهي تهران بزرگ فرستاده شد.
خانه عروس و داماد تهراني، درست در شب ازدواجشان به آتش کشيده شده و تجسس براي شناسايي و دستگيري مجرم يا مجرمان، روي فرضيه کينه جويي متمرکز بود.
تازه داماد شاکي که «علي» نام دارد به کارآگاهان گفت : همسرم «مژگان» خواستگاري سمج به نام «افشين» داشت.اين پسر پس از شنيدن جواب منفي، مژگان و خانواده اش را تهديد کرده بود که روزگارشان را سياه مي کند و من به او مشکوک هستم. دو ماه از طرح اين شکايت گذشته بود که يک نامه، مسير تحقيق را به کلي تغيير داد.هفتم مهر 1388 نامه اي به خانه عروس رسيد که در آن خطاب به وي نوشته شده بود: «من همان دختري هستم که شوهرت، بدبختش کرد.علي، قبل از عروسي با تو، به من قول ازدواج داده بود اما خيلي دير متوجه شدم که بازيچه اش شده ام. من دختري هستم که خانه شما را به آتش کشيد و از کاري که کرده ام به هيچ عنوان پشيمان نيستم.»
تازه داماد با ديدن نامه، قسم خورد که اين يک دسيسه است و هرگز به دختري به جز «مژگان» قول ازدواج نداده بود.بدين ترتيب پليس به اداره پست رفت و مشخص شد فرستنده نامه بر خلاف ادعاي نگارنده که خود را دختر معرفي کرده بوده مردي جوان است.کارآگاهان در شاخه بعدي تحقيق، عکس «افشين» را به متصديان اداره پست نشان دادند و مشخص شد او فرستنده نامه نيست.
کلاف سردرگرم اين معما وقتي باز شد که «مژگان» از ابراز علاقه همدانشکده اي پيشين خود به نام «بيژن» سخن گفت.کارآگاهان با به دست آوردن تصوير «بيژن» بار ديگر به سراغ متصديان اداره پست رفتند و آنان متهم را شناسايي کردند. در آن بين ، تحقيق ميداني نشان داد «بيژن» در شب عروسي «مژگان» در محدوده آپارتمان او ديده شده بود. پليس، ديگر شک نداشت که «بيژن» دست به آتش افروزي زده است و با دستگيري وي، بازجويي آغاز شد.مرد عاشق پيشه که در اداره آگاهي، تلاش مي کرد خود را بي گناه نشان دهد با ديدن مدرک هاي دادگاه پسند، به ناچار لب به بيان حقيقت گشود. «بيژن» 28 ساله گفت : من عاشق «مژگان» بودم اما هر بار که مي خواستم موضوع را با او در ميان بگذارم دست و دلم مي لرزيد.اين دختر محجوب، حاضر نبود با پسران صحبت کند و در نهايت تصميم گرفتم به هر شکل ممکن به خواستگاري اش بروم اما فهميدم با جوان ديگري ازدواج کرده است.
پسر تحصلي کرده ادامه داد : من که ضربه رواني بسيار شديدي خورده بودم «مژگان» را پنهاني زير نظر گرفتم تا در فرصت مناسب، عقده گشايي کنم.شب ازدواج «مژگان» بهترين زمان براي اجراي نقشه ام بود و به سراغ خانه عروس و داماد رفتم.البته چند شب پيش تر مي خواستم آتش به پا کنم اما به خاطر تردد اعضاي خانواده داماد که در حال تدارک مراسم عروسي بودند نتوانستم وارد آپارتمان شوم.
در همين رابطه سرهنگ «سعيد ليراوي» معاون مبارزه با جرايم جنايي پليس آگاهي تهران بزرگ اعلام کرد: «بيژن» که متاهل است چهار سال پيش ازدواج کرده بود.اين مجرم با صدور قرار قانوني، بازداشت شده است و بايد علاوه بر جبران خسارت، تاوان سنگين آتش افروزي را در زندان ، پس بدهد.
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: