کد خبر:۲۷۵۰
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۹:۱۵
تعداد بازدید: 3090
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
خانواده بد و مردان بي اخلاق
مجازات‌گردشگر‌ بي ادب
زني يوناني كه يك گردشگر انگليسي را آتش زده بود، محاكمه شد. گردشگر مست انگليسي شلوار خود را در مقابل اين زن درآورده بود.
مجازات‌گردشگر‌ بي ادب

زني يوناني كه يك گردشگر انگليسي را آتش زده بود، محاكمه شد. گردشگر مست انگليسي شلوار خود را در مقابل اين زن درآورده بود. به گزارش اينديپندنت مارينا فانوراكي 26 ساله متهم است با ريختن مايعي اشتعال‌زا به روي بدن استوارت فلتام 20 ساله با فندك او را آتش زده و باعث سوخته شدن قسمت برهنه بدن او شده است اما سفارت انگليس در يونان اعلام كرد سينه و شكم جوانك سوخته است نه جاي ديگرش.

اين خبر انعكاس گسترده‌اي در يونان داشت و خيلي‌ها مارينا را يك قهرمان قلمداد كردند. گردشگران انگليسي با افراط در مصرف الكل مشكلات زيادي در جزيره كرت يونان به وجود آورده‌اند. همين ماه گذشته مردم 2 انگليسي مست را كه با موتورسيكلت به فروشگاهي كوبيده بودند، كتك زدند. مارينا كه دانشجو است خود را به دادگاه معرفي كرد و گفت: در دفاع از خود اقدام كرده و فقط روي صورت فلتام مشروب ريخته است. وكيل مارينا گفت: فلتام با دستش مزاحم موكل او شد و مارينا با عصبانيت مشروب را روي صورتش ريخت و رفت و بعد شنيد كه او آتش گرفته است. وقتي پس از تنفس مارينا از دادگاه بيرون رفت رهگذران به او تبريك مي‌گفتند.


-------------------------------------
 

جهل باور نكردني

روستاييان نپالي دسته دسته به نيايش يك خداي جديد در هند رويآوردهاند كه جز يك دوقلوي به هم چسبيده ناقص نيست.
به گزارش گاردين، اعضاي خانواده اين نوزاد كه 4 دست و چهار پا دارد مي‌گويند پول كافي براي جراحي او ندارند. هزاران نفر از مردم روستاهاي اطراف به اين روستا كه در ارتفاع 2000 متري كوه‌هاي هيماليا واقع شده هجوم آورده‌اند تا اين كودك را كه به ادعاي آنان خداي هندو است نيايش كنند. روستاييان منطقه رامچ هاپ مي‌گويند: ريساب 6 ماهه، كه دوقلويي بدون سر و شبيه انگل ‌دارد و از‌ ناحيه شكم به او چسبيده شبيه «گانش» خداي فيل‌ها است. شكل‌هاي گوناگون اين خدا بين 2 تا 16 دست و پا دارد.

«ريخي قيميره» پدر 32 ساله ريساب اظهار كرد بعضي‌ها مي‌گويند او شبيه يك خدا است و مردم براي نيايش او مي‌آيند و پول مي‌دهند. وي افزود: مردم چند روپيه مي‌دهند و چيزهايي پيشكش مي‌كنند كه بيشتر آنها موادغذايي و لباس است. ديگران مي‌گويند او شبيه ميمون يا فرزند يك جادوگر است.

از سوي ديگر به گفته پرم كاسي يك آموزگار محلي تاكنون حدود 5000 نفر، حتي از جاهاي خيلي دور با پاي پياده يا با اتوبوس براي ديدن اين بچه آمده‌اند.

در اين حال يك كاهن هندوي محلي تاخير و غيرعادي بودن باران‌هاي موسمي سالانه منطقه را به وجود اين كودك 6 ماهه نسبت داد. اما پدر ريساب اظهار كرد: بعضي‌ها مي‌گويند اين يك معجزه است يا او يك خداست و ديگران ادعا مي‌كنند او بدشگون و نفرين است. روستاييان به دليل عدم آگاهي نمي‌توانند موضوع را درك كنند.

جانوك، مادر ريساب، كه دو پسر ديگر دارد، از 5 روز پيش از زايمان درد شديد داشت و تصور مي‌كرد خواهد مرد. او در خانه‌شان با حضور مادرش بچه را به دنيا آورد. جانوك مي‌گويد وقتي بچه به دنيا آمد از حرف‌هاي مردم روستا مي‌ترسيدم. اگر شوهرم نبود مي‌ترسيدم بگويند من جادوگرم و بيايند و مرا بكشند.

شايان ذكر است كه يك دوقلوي به هم چسبيده در هر 200 هزار تولد پيش مي‌آيد و نسبت بقاي آنان پس از عمل جراحي، معمولان 25درصد است.


------------------------------


پاي صحبت‌هاي يك دختر سارق

خانواده بد و مردان بي‌اخلاق

نابساماني خانواده يكي از دلايل اصلي گرايش جوانان به جرم و بزه است. اين را مي‌توان به خوبي از لابه‌لاي حرف‌هاي دختري به اسم مژگان فهميد. او به جرم سرقت دستگير شده و پرونده اتهامي‌اش در دادسراي ناحيه يك تهران در جريان است. مژگان علاقه‌اي به گفتگو ندارد و ترجيح مي‌دهد كارهايش در دادسرا زودتر تمام شود و او را به زندان بازگردانند، اما با اصرار و پافشاري بالاخره راضي مي‌شود كمي از داستان زندگي‌اش را تعريف كند. البته از همان اول شرط مي‌گذارد: «هر سوالي را كه دلم خواست جواب مي‌دهم. بعد گير ندهي حالا اين يكي را هم بگو، آن يكي را هم جواب بده. بايد ببينم سوالاتت درباره چيست، آن وقت خودم تصميم مي‌گيرم.»

شرط را كه مي‌پذيرم حرف‌هايش را با نوع اتهامش شروع مي‌كند: «اسمش را گذاشته‌اند سرقت مقرون به آزار، اما نمي‌دانم آزارش كجا بود. اين خود مردها بودند كه براي ارتباط با من دندان تيز مي‌كردند. اگر وسوسه نمي‌شدند كه من هم نمي‌توانستم نقشه‌ام را اجرا كنم.» اين حرف‌هاي مژگان بسيار سوال‌برانگيز است. مگر او با چه روشي سرقت مي‌كرد؟ قبل از اين كه اين پرسش را به زبان بياورم خودش از نگاه كنجكاو و سرگردانم متوجه مي‌شود و مي‌گويد: «من مرداني را كه حدس مي‌زدم پولدار هستند شناسايي مي‌كردم و با اغفال و فريبكاري به خانه‌شان مي‌رفتم.»

اين جواب متهم هنوز ابهامات را از بين نبرده و شگرد او را به خوبي آشكار نكرده است، براي همين مي‌خواهم بيشتر توضيح بدهد. مژگان مي‌گويد: «در خيابان‌هاي بالاي شهر پرسه مي‌زدم و همين كه خودروي مدل بالايي را مي‌ديدم براي راننده دست تكان مي‌دادم، البته اگر راننده مردي جوان و تنها بود. بعد سوار ماشين مي‌شدم و سر صحبت را باز مي‌كردم و بالاخره از راننده مي‌خواستم براي صرف چاي يا غذا مرا به خانه‌اش ببرد. اين حرف‌ها و طرز رفتار من وسوسه‌كننده بود و طعمه‌هايم به طمع برقراري ارتباط كاملا تسليم مي‌شدند.»

مژگان كمي مكث مي‌كند و بعد درباره اين كه چنين شگردي را از كجا ياد گرفته مي‌گويد: «2 برادرم هم همدست من بودند. يك روز همين طور كه با هم فكر مي‌كرديم و دنبال راهي براي دزدي مي‌گشتيم اين راه به ذهنمان رسيد. مي‌دانستيم اين ترفند جواب مي‌دهد چون مردان بي‌اخلاق خيلي زود اسير وسوسه مي‌شوند و به تبعات بعدي آن فكر نمي‌كنند.»

ميان اين دو سوال كه ادامه شگرد مژگان را بپرسم يا دليل اين كه او و برادرانش به فكر سرقت افتادند مردد هستم. بالاخره سوال اول را ترجيح مي‌دهم و دختر جوان پاسخ مي‌دهد: «همان طور كه گفتم به خانه طعمه‌هايم مي‌رفتم. در تمام اين مدت 2 برادرم هم مرا تعقيب مي‌كردند و بيرون خانه سوژه، كشيك مي‌دادند. در خانه وقتي مردان مي‌رفتند آبميوه، شربت يا چاي تهيه كنند من مانعشان مي‌شدم و با تعارف و حركات اغوگرانه از آنها مي‌خواستم خودم اين كار را انجام بدهم. من از قبل داروي بيهوشي همراه داشتم و نوشيدني را مسموم ميكردم. مردان هم چند دقيقه بعد از خوردن آن بيهوش مي‌شدند سپس من با برادرهايم تماس مي‌گرفتم و به آنها مي‌گفتم وقتش رسيده است. آنها بلافاصله وارد خانه مي‌شدند و 3 نفري شروع به جستجو مي‌كرديم و هر چيز باارزشي را كه به چشممان مي‌خورد برمي‌داشتيم.»

مژگان ناگهان سرش را پايين مي‌اندازد و سعي مي‌كند خودش را به گونه‌اي پنهان كند. با نگاهي به دور و اطراف دليل اين كار او معلوم مي‌شود. يكي از شاكيان به راهروي دادسرا آمده است و مژگان نمي‌خواهد با او رودررو شود. آن مرد كه با فاصله از ما مي‌نشيند، خيال متهم كمي راحت مي‌شود و ادامه ماجرا را تعريف مي‌كند: «بيشتر پول نقد و طلا مي‌دزديدم و بعد 2 يا 3 نفري به جواهرفروشي‌ها مي‌رفتيم چون ظاهر خانوادگي داشتيم معمولا طلاها را بدون فاكتور از ما مي‌خريدند و كسي مشكوك نمي‌شد.»

ترس از دستگيري و مجازات يكي از كابوس‌هاي هميشگي مجرمان است، آيا مژگان هم چنين واهمه‌اي داشته است؟

«اوايل مي‌ترسيدم. طبيعي هم هست، تجربه چنين كارهايي را نداشتم. به اين فكر مي‌كردم كه اگر در خانه طعمه‌ها بلايي سرم بيايد چه بايد بكنم يا اگر نقشه‌مان لو رفت و دستگير شديم تكليف چيست، اما كم‌كم اين كار برايم عادي شد. حق با برادرهايم بود، داروي بيهوشي خيلي خوب جواب مي‌داد و خطر اول برطرف مي‌شد بعد هم مالباختگان جرات نمي‌كردند از من شكايت كنند، چون اگر اين كار را مي‌كردند آبروي خودشان به خطر مي‌افتاد و بايد در برابر خانواده‌شان جوابگو مي‌شدند، براي همين به اين نتيجه رسيدم كه ديگر جاي نگراني وجود ندارد.»

مژگان خسته شده و مي‌خواهد به اين گفتگو پايان بدهد، ولي هنوز سوالات زيادي باقي مانده است. متهم شرط اولش را يادآوري مي‌كند و من به اصرار ادامه مي‌دهم: «لااقل بگو چرا مجبور به اين كار شدي؟»

«پدر و مادر درست و حسابي كه نداشتيم. از بچگي در فقر و بدبختي زندگي مي‌كرديم. پدرم معتاد بود و مادرم توان رسيدگي به وضعيت ما را نداشت. نه من و نه برادرهايم هيچ كدام نتوانستيم مدرسه برويم و هر كدام در مقطع ابتدايي يا راهنمايي مجبور شديم ترك تحصيل كنيم. بعد از آن هم بيكار و بي‌پول بوديم و چاره‌اي نداشتيم جز اين كه دزدي كنيم. مي‌خواستيم ثروتمند شويم و مثل بقيه مردم خوب بخوريم، خوب بپوشيم و به تفريح برويم. اگر پدرم به جاي مواد مخدر به ما و آينده‌مان فكر مي‌كرد حالا حال و روزمان اين نبود.»

اگر خانواده درست و حسابي داشتم الان به جاي زندان بايد در دانشگاه باشم ، از طرف ديگر تقصير خود شاكيان هم هست كه من توانستم اموالشان را بدزدم . آنها هم اهل اخلاق نبودند و همين ضعف باعث شد اين بلا سرشان بيايددختر جوان درباره نحوه دستگيري‌اش هم توضيحاتي دارد: «ما فكر نمي‌كرديم آن مردان شكايت كنند، اما بالاخره چند نفري به آگاهي رفتند و از من چهره‌نگاري كردند. من خيلي اتفاقي دستگير شدم. پارك رفته بودم كه ماموران مشكوك شدند و فهميدند من خيلي شبيه به فرد چهره‌نگاري شده ، هستم. اين طور بود كه به دام افتادم. اوايل اعتراف نمي‌كردم چون تصورم بر اين بود آنها هيچ مدركي از من ندارند مخصوصا اين كه به هر كسي خودم را با يك اسم معرفي كرده بودم. البته اين ترفند جواب نداد و وقتي با يكي از شاكيان رودررو شدم همه حقايق را گفتم. من در مجموع از 15 مرد به اين شيوه سرقت كردم.»منبع:جام جم
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: