کد خبر:۲۱۷۱
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۷
تعداد بازدید: 4728
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
خبرنگاران در عمليات پليس در منطقه 12 شرکت کردند
در جست وجوي بيغوله هاي جرم خيز
قرار بود نيروي انتظامي تهران بزرگ خبرنگاران را در طرح جمع آوري خانه هاي مجردي همراهي کند. در ميان چند خانه يي که همراه ماموران ناجا ديديم بيشتر مصرف کنندگان مواد پيرمردها بودند و تعدادي زن معتاد که ديگر ناي حرکت...
به فضاي فيلم هاي سوررئال مي مانست؛ در اتاقکي چهار متري دو زن و دو مرد معتاد به کراک دور چراغ پيک نيکي روشن نشسته بودند، سن زنان بيش از 45 سال مي زد، قدي بسيار بلندتر از حد نرمال زنان داشتند و آرايش صورت شان از تندي چشم را مي آزرد. وقتي متوجه حضور ماموران و خبرنگاران شدند چادر مشکي به سر کشيدند و بيرون آمدند. يکي از آنها سگ پشمالوي سفيدي هم در بغل داشت. هر دو مرد موهاي بلند داشتند و يکي از آنها چند زنجير به گردن خود آويخته بود. به عنوان سوژه روبه روي ما ايستاده بودند و کليک کليک دوربين عکاس ها قطع نمي شد. حياط خانه به زحمت شش متري مي شد و چند طشت پر از رخت چرک گوشه يي تلنبار منتظر کسي مانده بود. يکي از ماموران ناجا سرش را جلو آورد و با اشاره به زني که سگ پشمالو بغل داشت،آهسته به من گفت؛«او دوجنسي است.» عکاسي که اين مونولوگ را شنيد، گفت؛«مردي که زنجير به گردن دارد هم همين طور.» اما چه فرقي مي کرد؛ پيش از آن چند نفر ديگر را هم از ساير خانه ها بيرون کشيده بودند که زنان و مرداني شبيه ما بودند اما همه معتاد و در کار خريد و فروش مواد مخدر.

قرار بود نيروي انتظامي تهران بزرگ خبرنگاران را در طرح جمع آوري خانه هاي مجردي همراهي کند. دو روز پيش سردار رجب زاده رئيس پليس تهران بزرگ خبر از جمع کردن خانه هاي مجردي در منطقه 12 تهران داد و قرار بود صبح ديروز اين طرح عملياتي شود؛ قراري که البته پابرجا نماند. از ساعات ابتدايي صبح در دفتر اطلاع رساني پليس تهران، سرهنگ مهدي احمدي رئيس اين واحد سعي داشت خبرنگاران را مجاب کند اين خبر با اشتباه يک خبرگزاري اين گونه درج شده و همه مقصود پليس جمع کردن خانه هايي است که مرکز تجمع موادفروشان يا به قول سرهنگ احمدي «بيغوله هاي جرم خيز» است. براي عملياتي کردن اين طرح جماعتي در حدود 30 نفر از خبرنگاران و عکاس هاي مطبوعاتي هم همراه پليس شدند. منطقه عمليات؛ دروازه غار و اطراف ميدان هرندي. همراه پليس وارد خانه هايي مي شديم که همه فضاي آنها 60 متر هم نبود؛ دور تا دور حياطي هفت هشت متري، چهار پنج اتاقک بود و با فرياد «بيا بيرون» ماموران از همين اتاقک ها سه چهار نفري نشئه و خواب آلود بيرون مي آمدند. بودند کساني هم که از فرط استفاده بيش از حد از مواد چنان غرق خواب شده بودند که با هيچ صدايي بيدار نمي شدند.

در ميان چند خانه يي که همراه ماموران ناجا ديديم بيشتر مصرف کنندگان مواد پيرمردها بودند و تعدادي زن معتاد که ديگر ناي حرکت کردن نداشتند. «اصغر» پسر 16ساله يي از اهالي محل مي گفت؛ «اينها وقتي شنيدند نيروي انتظامي مي خواهد بريزد اينجا، همه خالي کردند و رفتند. اگر شما سرزده مي آمديد در همين اتاقک ها 30 ، 40 نفر داشتند کراک مي کشيدند اما همه شان شبانه دررفتند.» زني رهگذر هم حرف او را تاييد مي کند و مي گويد؛ «اين کارهاي شما چه فايده يي دارد؟ پليس هرچند وقت يک بار اينها را مي گيرد بعد معلوم نيست چه اتفاقي مي افتد که دوباره آزادشان مي کند، برمي گردند اينجا بقيه را هم آلوده مي کنند.» پيرمردي از معتمدان محل خبرنگاران را دور خودش جمع مي کند و با بغضي در صدا مي گويد؛ «اينجا يک زماني بهترين منطقه تهران بود. شهيد اندرزگو مال اين محله بود. شيخ رجبعلي خياط مال اينجا بود. حالا اينجا شده پاتوق مواد فروش ها که آدم جرات نمي کند حرفي بهشان بزند. شما بدون پليس بياييد ببينيد بچه 10ساله اينها قمه دارد و اگر اعتراضي بکني رويت قمه مي کشد.» زن ديگري هم بود که ما و پليس را دشنام مي داد و مي گفت؛ «يعني چه هر روز يکي بلند مي شود مي آيد اينجا از زندگي ما فيلم مي گيرد. اينجا شده منطقه تگزاس، شهر بدون امنيت.»

سناريو زندگي اين آدم ها زيادي از روي هم کپي شده بود. از يکي از خانه ها زني که اعتياد ردپاي زيبايي را از چهره اش زدوده و فقط دندان هاي زردش پيدا بود با دخترکي شش ساله بيرون آمد. دخترک حيران و مبهوت به اين همه پليس و خبرنگار و عکاسي که ناگهان به زندگي شان سرک کشيده بودند، نگاه مي کرد. مادرش گريه و مردش را نفرين مي کرد که او را به اين روز انداخته بود؛ «اگر مادرم و خواهرهايم فيلم ما را در تلويزيون ببينند آبروي ما مي رود. خدا الهي اين مرد را بگيرد که مرا اين طور آواره کرد.» سنجاق سر قرمز دخترک جزء معدود نشانه هاي زندگي بود که در اين خانه ديده مي شد و در خاطر من ماند. بقيه همه بوي تعفن، فاضلاب، تنهاي نشسته، کراک و ترياک و هروئين و گرماي کشنده اتاقک هاي دو سه متري که گاز پيک نيکي مدام روشن بود و عکس هاي رنگ پريده يي از هنرپيشگان و خواننده ها بر ديوار. پلشتي از اين زندگي مي باريد و قلب انسان را بابت سرنوشت آن دخترک کوچک مي فشرد. بسياري از اتاق ها حتي يک موکت هم نداشت و چند نفر نشئه روي زمين سرد سيماني خوابيده بودند. در يکي از اين خانه ها در گوشه حياط خانواده يي افغان زندگي مي کردند که چند روز بود اسباب آورده بودند. مرد افغان تعريف مي کرد؛ «جرات نداريم تا حياط برويم و برگرديم. اگر زن من بخواهد ظرف ها را بشويد من هم با او مي روم. اينجا همه جور آدمي رفت و آمد مي کند و هر شب سر پول و مواد و اين چيزها دعواست.» چند قدم آن سوتر دختري با مانتو کله زاغي از يکي از دخمه ها بيرون آمد و درون توالت گوشه حياط که در نداشت و با پتويي محصور بود، پنهان شد. اعتياد، پدر و مادرش را ويران کرده بود و جواني دخترک را هم در تسخير خود داشت. هزاران سوال در سرم مي چرخيد اما او از توالت بيرون نيامد تا پليس و عکاس ها همه رفتند و من هرچه منتظر ماندم خبري نشد. يکي از مامورها صدايم کرد؛ «اينجا امنيت ندارد. خواهش مي کنم از جمع جدا نشويد» و من دست خالي بازگشتم. تهيه كننده:شبنم رحمتي
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: