کد خبر:۲۱۳۰
تاریخ انتشار: ۰۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۴:۲۴
تعداد بازدید: 6019
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
حالت‌هاي فروش كتاب يا طرز تهيه كباب
بعضي كتاب‌ها اصلا جايي در ويترين ندارند. گناه دارند، اما چه مي‌شود كرد؟ تبعيض همه جا هست. حتي در ويترين كتابفروشي‌ها. اينها جاي‌شان لاي هزار كتاب ديگر ...
خريد كتاب در ايران، برخلاف بسياري از كشورها، هنوز كاملا سنتي و گردش‌مآبانه است
گردش‌مآبانه يعني در كنار خريد، گشتي هم لابه‌لاي بوي عرق و ‌آش و پيراشكي راسته انقلاب مي‌زنيم و ويترين‌هاي جورواجور را برانداز مي‌كنيم و احتمالا اگر شانسمان بگويد، از بين انبوه كتابي كه حسرت نخواندنشان تا ابد باقي مي‌ماند، يكي را انتخاب مي‌كنيم و مي‌رويم پي كارمان. در اين بين تنها دانشجويانند كه اگر مدتي در برخي كتابفروشي‌هاي اين راسته بمانيم، حتماً يكي‌شان را مي‌بينيم كه مي‌آيد مشخصات كتاب مشخصي را مي‌گويد و مي‌رود سراغ كتابفروشي بعدي. كتاب‌هاي دانشگاهي حكايت ديگري دارند... .رمان‌خوان‌ها اما تفريح مي‌كنند. پشت ويترين مي‌ايستند و به نوشته‌ها و نشانه‌ها نگاه مي‌كنند، داخل مي‌شوند، كتاب‌ها را ورق مي‌زنند و به جلد و پشت جلد و توي جلد و اين ور و آن ور كتاب نگاهي مي‌اندازند و سرانجام مي‌خرند يا نمي‌خرند.

حالت اول

حالت اول وقتي اتفاق مي‌افتد كه از همان دور كتاب تازه‌اي كه از دور داد مي‌زند رمان است، داد مي‌زند من سوگلي كتابفروشي‌ام. كتاب‌فروش هم مثل روزنامه‌فروش، بعضي بچه‌هايش را بيشتر دوست دارد. چرايش البته حكايت ديگري است كه ديگران نوشته‌اند؛ رسانه‌ها، نويسنده‌ها، ناشران، خود داستان، دوستي‌ها و دشمني‌ها، خاله‌زنكي‌ها و هزار حكايت ديگر كه البته شانس حرف اول را مي‌زند! كتاب‌فروش حالا به هر دليل، بعضي كتاب‌ها را مي‌گذارد جلو، جاي خوب، توي چشم، بعضي كتاب‌ها را پنهان مي‌كند در و همسايه نبينند. پس مي‌رويم داخل.

داخل، حالت اول

داخل كتابفروشي حالت اول اين طور اتفاق مي‌افتد كه كتاب‌فروش تحويلمان مي‌گيرد. سلاممان را جواب مي‌دهد و سرش را بلند مي‌كند يا وقتي مي‌بيند حواسمان به كتاب تازه‌اي از فلان ناشر يا نويسنده است، مي‌گويد: اين كتاب را خيلي‌ها برده‌اند. ببر، خوب نبود، مال من. مال بد بيخ ريش صاحبش. از صبح تا حالا 22 نسخه فروخته‌ام و همين يكي مانده است. من خودم 3نسخه برده‌ام و خودم و زنم و دخترم هر شب مي‌خوانيم. حالا شما يك ورق بزن، اگر خوشت نيامد نبر...بعد هم كه ورق مي‌زنيد، مي‌گويد: خداوكيلي اصلا انگار براي شما نوشته‌اند. ببينيد چه‌قدر خوب در دستتان نشسته است.

(حكايت)

روزي براي گردش به خيابان انقلاب رفتم و بدون آنكه به ويتريني نگاه كنم رفتم داخل كه كتاب روي ماه خداوند را ببوس مستور را بخرم. اما همزمان به باقي كتاب‌ها هم نگاهي انداختم كه اگر كتاب كوچكي زير 2هزار تومان بود، بگيرم. جوان فروشنده با ظاهري روشنفكرانه (حالا خودتان فرض كنيد چه شكلي) همين كه ديد ول مي‌چرخم، جلو آمد و از بين انبوه كتاب‌هاي قفسه، «موسيو ابراهيم و گل‌هاي بهشت» را بيرون كشيد و طرفم گرفت و گفت: من اين كتاب را پيشنهاد مي‌كنم. رنگش كاملا با پيراهن شما ست است. چهره‌تان را جدي‌تر مي‌كند و خداوكيلي يك عمر كار مي‌كند.اريك امانوئل اشميت اصلا از آن نويسنده‌هاست كه به راحتي با هر سليقه‌اي ست مي‌شود. فروشنده راست مي‌گفت. گفت: من خودم خوانده‌ام. كتاب معركه‌اي است و از قيافه‌تان معلوم است خوشتان مي‌آيد.خيلي نامحسوس، طوري كه متوجه نشود، نگاه كردم به قيمت پشت جلد. راست مي‌گفت كاملا با من ست بود...

خارج، حالت دوم

بعضي كتاب‌ها اصلا جايي در ويترين ندارند. گناه دارند، اما چه مي‌شود كرد؟ تبعيض همه جا هست. حتي در ويترين كتابفروشي‌ها. اينها جاي‌شان لاي هزار كتاب ديگر قلچماق و ضخيم است كه حقشان را مدام مي‌خورند و هيچ كس هم پاسخگو نيست. مجموعه‌داستان‌هاي لاغرمردني، آن هم از ناشري كه زياد نامش را نمي‌شنويم از اين جمله‌اند. لاي كلي كتاب اصلا ديده نمي‌شوند و كسي هم اگر سراغشان بيايد، تنها خودش را خسته مي‌كند. به هر حال براي كشتن مگس و باد زدن جوجه‌كباب روي منقل، البته مناسبند، اما خب، نشريات ادبي هم همين كار را مي‌كنند. هرچند، كدام نشريه ادبي؟ حق با شماست.

(حكايت)

روزي براي خريد مجموعه‌داستاني كه قول نقدش را در جلسه‌اي از جلسات داده بودم، راهي خيابان انقلاب شدم و باز هم بدون آنكه به ويتريني نگاه كنم رفتم داخل. فروشنده كه سخت غرق در مطالعه روزنامه (نمي‌گويم همشهري كه تبليغ نشود) بود، همان طور سخت، غرق باقي ماند و من گشتي زدم و هيچ نيافتم. گفتم: ببخشيد، كتاب...فروشنده كه ظاهر روشنفكرانه‌اي نداشت (حالا خودتان فرض كنيد چه شكلي بود)، همان طور در حال غرق شدن، دستش را براي لحظه‌اي از آب درآورد و گفت: خودت بگرد پيدا كن.

داخل، حالت دوم

البته از حكايت بالا حالت دوم داخل معلوم است. پس نتيجه مي‌گيريم براي تهيه كباب روي منقل از مجلات خانوادگي استفاده كنيم كه هم زيادند، هم روزنامه‌فروش‌ها دوستشان دارند، هم هيچ كم از مجموعه‌داستان ندارند.نويسنده:كامران محمدي-روزنامه همشهري
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: