کد خبر:۲۰۹۳
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۴
تعداد بازدید: 2843
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
اينجا فوتبال ايران است؛ جغرافيايي آشفته با انبوهي از رخدادهاي غيرمنتظره
وقتي روي اين منحني سينوسي پر فراز و نشيب نفس مي کشي، بايد به ممکن شدن هر محالي عادت داشته باشي. اينجا اهورا يک شبه اهريمني مي شود و سکنه دوزخ، ناگهان در زمره بهشتيان در مي آيند!
1 ) اينجا فوتبال ايران است؛ جغرافيايي آشفته با انبوهي از رخدادهاي غيرمنتظره و احساس زده! وقتي روي اين منحني سينوسي پر فراز و نشيب نفس مي کشي، بايد به ممکن شدن هر محالي عادت داشته باشي. اينجا اهورا يک شبه اهريمني مي شود و سکنه دوزخ، ناگهان در زمره بهشتيان در مي آيند!

2 ) نام: محمد، نام خانوادگي: مايلي کهن، شغل: مربيگري، سوابق: عمري در عرش و عمري در فرش!

اين روزها عالم و آدم براي مصاحبه با سرمربي جديد تيم ملي سر و دست مي شکنند. هر زمان پيچ رسانه ملي را بگرداني و امواج وطني مولتي مديا را ميهمان خانه ات کني، 50 درصد احتمال دارد که شاهد مصاحبه زنده مايلي کهن باشي! از «صبح آمد» شبکه سه که کله سحر روي آنتن مي رود تا «ورزش از نگاه دو» که الفت ديرينه اي با نيمه هاي شب دارد، همه جا رد پايي از حاجي رويت مي شود. اما در عين حال، نبايد فراموش کني که سال گذشته در چنين روزهايي يک برنامه پر بيننده تلويزيوني در شبکه سه، حتي به اندازه 30 ثانيه به همين مربي شمالي فرصت صحبت کردن نداد و البته در همان ايام، همين مردم که امروز مشتاقانه گوش جان به صحبتهاي او مي سپارند، از شنيدن حرفهايش فراري بودند و با نگاهي آلوده به تمسخر و ترحم، به استقبال سخنانش مي رفتند: «اي بابا! اين پيرمرد هم که ول کن نيست! »

3 ) نام: اردشير، نام خانوادگي: قلعه نويي، شغل: مربيگري، سوابق: عمري در افلاک و عمري بر خاک!

روزي که استقلال را قهرمان ليگ پنجم حرفه اي کرد، «خان» پشت اسمش را تريلي هم نمي توانست بکشد. وقتي سرمربي تيم ملي شد، بين نديمان خاصه بارگاهش رقابتي دشوار براي قلمدوش کردنش در گرفت. وقتي در مالزي کشتي ايران را به صخره زد، دعوا بر سر زدن «مشت اول» بود. 2 - 5 - 3 مورد علاقه اش مبتذل ترين کالاي بازار شد و افکارش را با تفکرات اصحاب کهف قياس کردند. با قهرمان کردن استقلال در جام حذفي دوباره رفت بالا و با رسيدن به پله هفدهم، طعم گس خار شدن را چشيد و تا فحش خوردن در ورزشگاه صباي قم پيش رفت. تا داربي برگشت که داشت تيمش را قهرمان مي کرد، کاپلو بود، اما هر چقدر ذوب آهن به جام نزديک تر شد، حافظه مردم هم قدرت بيشتري پيدا کرد. حتي «تباني احتمالي ليگ دوم بين استقلال اهواز و استقلال» را هم بيرون کشيدند و تحويلش دادند! چقدر فاصله اوج و قعر روي اين منحني مرگبار فوتبال ايران کم است!

4 ) نام: افشين، نام خانوادگي: قطبي، شغل: مربيگري سوابق: عمري در عزت و عمري در ذلت!

وقتي آمد، در هيبت امپراتور آمد و وقتي رفت، در کسوت يک دلال فرصت طلب رفت! روزگاري وقتي تيمش گل مي زد و به قهرماني نزديک مي شد، قربان پرشهاي ارتفاع يک متري اش هم مي رفتيم و حتي فکر دوري از او را هم به ذهنمان راه نمي داديم، اما روزگاري ديگر اگر به خاطر از دست رفتن يک فرصت گل افسوس مي خورد، مسخره اش مي کرديم و «جاعل» و «متقلب» خطابش مي نموديم! موقع آمدن، پرچم پيچش کرديم و راه را آب زديم، موقع رفتن، براي آنکه نبينيمش، خودمان را به خواب زديم!

5 ) نام: علي، نام خانوادگي: دايي، شغل: مربيگري، سوابق: عمري در لاهوت و عمري در ناسوت!

روزگاري وقتي به چلسي و ميلان و کره جنوبي و عربستان گل مي زد، مرد روياهاي فوتبال ايراني بود و مدل مويش را تقليد مي کردند، روزگاري که نتوانست به مکزيک و آنگولا گل بزند، بدترين بازيکن ادوار تاريخ فوتبال جهان لقب گرفت و محور پيامکهاي وقيحانه شد، بعد از آنکه سايپا را قهرمان ليگ برتر کرد و به تيم ملي رسيد، عزيز دل مردم شد و رأي اعتماد 70 درصدي گرفت، اما پس از آنکه نتوانست از اندوخته اش در مقابل عربستان دفاع نمايد، از او خواستند تني بجنباند و جمع حاضر را مستفيض کند! فاصله بين «سلطان» و «حيا کن ... رها کن» آنقدر کوتاه بود که سرعت نور هم نمي تواند از آسمان تا زمين، چنين پرشتاب پايين بيايد!

6 ) به اين فهرست، ده ها نام ديگر را هم مي شود اضافه کرد. به خودمان نگاه کنيم؛ به خود خودمان! اينها را يک روز با غيظ وغضب بيرون مي کنيم و روزي ديگر با سلام و صلوات دنبالشان مي فرستيم. يک روز گوشمان را مي گيريم تا صدايشان را نشنويم و روزي ديگر ملتمسانه از آنان سخن گفتن طلب مي کنيم. روزي نفرتمان را تحريک مي کنند و روزي ديگر محبتمان را ...! ما را چه مي شود؟ اين همه نوسان شايد معلول بي شناسنامه بودن فوتبال ما باشد. اينکه تکليفمان را با خودمان نمي دانيم و موهومات را مي جوييم.
شايد هم چنين نوسان غريبي، محصول دوران گذار از سنت به مدرنيته باشد. اما اين برزخ دارد يواش يواش ما را مي کشد، خفه مي کند!
نويسنده:رسول بهروش-روزنامه قدس
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: