کد خبر:۱۶۰۹
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۰
تعداد بازدید: 5190
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
دام خواستگار شيطان صفت براى دختر دم بخت
پسر شرور كه پس از تهيه فيلم سياه از دختر جوان، اخاذى ميليونى كرده بود با دستور داديار ويژه امنيت تهران دستگير شد.
هفته گذشته دخترى با مراجعه به شعبه سوم داديارى دادسراى يافت آباد تهران، جزئيات اقدام هاى تبهكارانه پسر شرور را فاش كرد. وى با تسليم شكايتش گفت: چندى قبل در خيابان با پسرى به نام اردوان آشنا شدم كه ادعا مى كرد خيلى به من علاقه مند است و مى خواهد همسر آينده ام شود. ابتدا هيچ واكنشى به حرف هايش نشان ندادم. اما پس از مدتى وقتى با اصرار و پافشارى هايش روبه رو شدم تصميم گرفتم براى شناخت بيشتر خواستگارم، با او رفت و آمد كنم. بنابراين تماس هاى تلفنى ما كم كم به قرار ملاقات هاى بيرونى و گردش كشيده شد. من كه فريب حرف هايش را خورده و به او علاقه مند شده بودم، خواستگارم را مرد آرزوهايم مى ديدم. بنابراين پس از دو ماه خواستم به خواستگارى ام بيايد كه «اردوان» يك هفته فرصت خواست. او سپس مرا به خانه شان دعوت كرد تا به اصطلاح با خانواده و محل زندگى شان بيشتر آشنا شوم. من كه به او اعتماد كامل داشتم دعوتش را قبول كرده و به خانه شان رفتم. در آنجا «اردوان» مرا مورد آزار و اذيت قرار داد و پس از تهيه فيلم و عكس مخفيانه، تهديدم كرد در صورتى كه به خواسته هاى شيطانى اش تن ندهم فيلم را در شهر توزيع مى كند. بنابراين چاره اى جز سكوت و پنهانكارى نداشتم.

در اين ميان پسر شيطان صفت نيز با فراموش كردن تمام حرف ها و وعده هاى گذشته اش از من چند ميليون تومان اخاذى كرد. بعد هم در كمال ناجوانمردى تعدادى از عكس هاى سياه را ميان دوستانش پخش كرد. سرانجام دو هفته قبل در حالى كه به مرز جنون رسيده بودم تصميم گرفتم بدون اطلاع خانواده ام شكايت كنم. «اردوان» وقتى از موضوع مطلع شد يكى از دوستانش را نزد من فرستاد و ادعا كرد قصد دارد به خواستگارى ام بيايد. با شنيدن پيغام پسر شرور از شكايت منصرف شدم اما وقتى در اين باره با خودش صحبت كردم گفت: موقعيتش براى ازدواج خوب نيست و بايد سه سال صبر كنم. مطمئن بودم او قصد دارد در اين سه سال به بهانه هاى مختلف از من اخاذى كند و سپس متوارى شود. به همين خاطر شكايتم را مطرح كردم.

بدين ترتيب قاضى «حسن شكرى» داديار ويژه امنيت اجتماعى تهران دستور دستگيرى متهم را صادر كرد. مأموران نيز با رديابى هاى تخصصى، «اردوان» را دستگير كردند. در بازرسى تلفن همراه او نيز عكس هاى دختر جوان كشف شد. پسر شرور در بازجويى ها با انكار ادعاهاى شاكى اظهار داشت: «من عكس و فيلم را براى جلوگيرى از خيانت هاى او گرفتم و اگر وى سه سال تحمل مى كرد، احتمال داشت به خواستگارى اش بروم.» با اين اعتراف ها قاضى «شكرى» متهم را با قرار قانونى روانه زندان كرد. وى همچنين با هشدار به دختران جوان گفت: موضوع خواستگارى شگرد جديد مجرمان براى فريب و جلب اعتماد دختران جوان است. چرا كه برخى تبهكاران پس از سوءاستفاده از طعمه هاى خود و رها كردن آنها، به سراغ طعمه ديگرى مى روند. وى افزود: شهروندان بخصوص دختران جوان در اين رابطه بايد هوشيار باشند و در صورت مطرح شدن پيشنهاد خواستگارى بلافاصله موضوع را با والدين خود در ميان بگذارند و بدون انجام تحقيقات و بررسى هاى لازم به هيچ عنوان به درخواست هاى مختلف خواستگاران پاسخ مثبت ندهند.منبع:ايران


---------------------


هواخواهي از خواهرزاده ها، نوجواني را به دادگاه کشاند

متهم پس از اعتراف به جرم قتل شوهرخواهرش به حبس و ديه محکوم شد

پسر نوجواني که در حمايت از خواهرزاده اش پدر او را به قتل رسانده بود به حبس و ديه محکوم شد.
 
در ابتداي جلسه محاکمه اين پسر نوجوان که اصغر نام دارد، ابتدا محمد شادابي نماينده دادستان تهران به دفاع از کيفرخواست پرداخت. وي گفت؛ 31 شهريورماه سال 85 ماموران پليس شهرک کاروان در جريان قتل مرد 27 ساله يي به نام اعظم قرار گرفتند که با ضربه چاقو به قتل رسيده بود. ماموران در تحقيقات خود متوجه شدند ضارب نوجوان 16 ساله يي به نام اصغر است که بعد از وارد آوردن ضربه چاقو متواري شده است. 24 ساعت بعد و در حالي که ماموران تحقيقات خود را براي دستگيري متهم آغاز کرده بودند، اصغر خود را به ماموران تحويل داد و به قتل اعتراف کرد.شادابي گفت؛ مطابق کيفرخواست صادره و با توجه به تقاضاي اولياي دم درخواست صدور مجازات قانوني را دارم.در ادامه خواهر متهم به عنوان قيم سه فرزندش گفت؛ اگر برادرم بپذيرد از بچه هايم مراقبت کند تا آنها بزرگ شوند و ديه هم بپردازد از او هيچ شکايتي ندارم. در ادامه به دستور رئيس دادگاه افسانه دختر 13 ساله مقتول در جايگاه قرار گرفت، وي نيز گفت از دايي اش هيچ شکايتي ندارد. اين دختر در توضيح ماجرا گفت؛ پدرم من و خواهران و برادرانم را براي آدامس فروشي بيرون مي برد و ما تا آخر شب در پارک ها و خيابان ها دست فروشي مي کرديم.

شب حادثه با برادرم از سر کار برگشته بوديم که متوجه شديم بين پدرم و دايي ام درگيري به وجود آمده است و بعد هم پدرم زخمي شد و روي زمين افتاد. دايي ام هميشه دلش براي ما مي سوخت او هر شب ما را از پارک هايي که کار مي کرديم به خانه مي آورد.سپس نوبت به متهم رسيد وي در دفاع از خودش گفت؛ من قتل را قبول دارم و از اتفاقي که افتاده پشيمان هستم اما مجبور به اين قتل شدم چون شوهر خواهرم قصد داشت دختر 11 ساله اش را بفروشد. اوايل که ما در مشهد زندگي مي کرديم خواهرم مرتب تماس مي گرفت و مي گفت شوهرش بچه ها را کتک مي زند و آنها را اذيت مي کند، همچنين خواهرم را وادار مي کرد نيمه شب به خيابان برود و برايش مواد بخرد. بعد پدرم خانه يي در مشهد اجاره کرد و خانواده خواهرم را به آنجا آورد تا ما بتوانيم کمک شان کنيم. براي شوهر خواهرم هم کاري در يک شرکت پيدا کرد.وي ادامه داد؛ مدتي بعد شوهر خواهرم از شرکت دزدي کرد و به زندان افتاد بعد ما و خانواده خواهرم به تهران مهاجرت کرديم. چندي بعد شوهر خواهرم از زندان آزاد شد و به تهران آمد.

او اين بار رفتار بدتري را در پيش گرفت، بچه ها را وادار به آدامس فروشي و دوستانش را دور خودش جمع مي کرد و مواد مي فروخت. بيشتر وقت ها نيمه شب بچه ها را بيدار مي کرد و به بيابان مي برد تا ضايعات جمع کنند. شوهر خواهرم درآمد حاصل از تلاش فرزندانش را خرج مواد مي کرد و اين کارهايش به شدت مرا آزار مي داد. سعي مي کردم به آنها کمک کنم هر روز غروب خودم بچه ها را از پارک افسريه و پامنار به خانه مي آوردم و با خواهش و التماس مي خواستم ديگر رفتارش را ادامه ندهد تا اينکه روز حادثه خواهرم گفت اعظم- شوهرش- قرار است افسانه را که در آن زمان 11ساله بود به يکي از دوستان معتادش بفروشد. من و شوهرخواهرم بر سر اين مساله جر و بحث کرديم و به يکباره عصباني شدم و چاقويي به او زدم. شوهرخواهرم پشت سرم دويد و به حياط آمد اما من فرار کردم و فرداي آن روز هم خودم را به پليس معرفي کردم. پس از پايان دفاعيات متهم و درحالي که کارشناسان بهزيستي اعلام کردند اصغر به بلوغ نرسيده است هيات قضات وارد شور شدند و پسر نوجوان را به حبس و پرداخت ديه محکوم کردند.منبع:اعتماد


--------------------------


پايان تلخ ازدواج با ناجي 

دختري که توسط مردي از لابه لاي برف و يخ هاي دربند نجات يافته بود، با ناجي اش ازدواج کرد اما زندگي اين دو يک سال بيشتر به طول نينجاميد و زن جوان با حضور در دادگاه خانواده خواستار جدايي از همسرش شد.
 
اين زن که عاطفه نام دارد پس از يک سال زندگي با همسرش محمد تصميم گرفت به خاطر پرخاشگري هاي شوهرش از او جدا شود. او که ديروز در شعبه 266 دادگاه خانواده حاضر شده بود، به قاضي معافي گفت؛ شوهرم مرد بداخلاق و پرخاشگري است. يک سال او را تحمل کردم اما ديگر نمي توانم در کنار او زندگي کنم.

عاطفه نحوه آشنايي اش با محمد را اين طور شرح داد؛ يک روز که به دربند رفته بودم و فقط قصد داشتم کمي پياده روي کنم، با چند نفر که به طور گروهي قصد کوهنوردي داشتند، آشنا شدم. پس از چند دقيقه گفت وگو پيشنهاد کردند همراه شان از دربند به توچال بروم. من وسايل و امکانات کوهنوردي همراهم نبود اما اصرار آنها باعث شد پيشنهادشان را قبول کنم.در بين راه در منطقه يي که هيچ کسي حضور نداشت ناگهان شرايط جوي تغيير کرد و برف شديدي باريد. در اين شرايط همه همراهانم لباس هاي مناسب پوشيده بودند اما فقط من بودم که چيزي همراهم نبود. دقايقي اين وضعيت را تحمل کردم اما سردي هوا باعث شد بي حال شوم. بارش برف هر لحظه شديدتر و هوا سردتر مي شد. من که وضعيت خوبي نداشتم همچنان بي حال روي زمين افتاده بودم. همراهانم به اين فکر افتادند که از هلي کوپتر امداد کمک بخواهند. در اين ميان محمد که از اعضاي گروه بود لباس هايش را در آورد و تن من کرد. او خودش وضعيتي بهتر از من نداشت اما براي نجات من هر کاري که مي توانست انجام داد تا اينکه سرانجام بارش برف قطع شد و دوستان را با زحمت زيادي مرا به پايين کوه منتقل کردند.آن روز اگر تلاش هاي محمد نبود قطعاً من در بين برف و يخ جان داده بودم. بعد از آن بود که او شماره تماس مرا گرفت و چندباري هم با هم ديدار کرديم تا اينکه از من خواستگاري کرد. من تازه با او آشنا شده بودم و از سويي قصد ازدواج نداشتم اما خاطره آن روز باعث شد به او جواب مثبت بدهم. عاطفه ادامه داد؛ زندگي مشترک ما شروع شده اما ديگر از آن محمد خوش اخلاق و فداکار خبري نبود. او وقتي به خانه مي آمد پرخاشگر و عصبي بود و مدام به من توهين مي کرد. حتي چند بار هم با هم درگيري فيزيکي داشتيم و مرا به باد کتک مي گرفت. اين شرايط باعث شد تصميم بگيرم از او جدا شوم.پس از اظهارات اين زن قاضي ادامه رسيدگي را به جلسه بعدي موکول کرد.منبع:اعتماد


----------------------------


از چت روم تا دادگاه خانواده

آشنايي اينترنتي دختر و پسري جوان که به ازدواج آنها منجر شده بود، عاقبت خوشي نداشت و پس از گذشت مدتي با جدايي آنها پايان يافت.

صبح روز گذشته زني به نام نسترن به شعبه 266 مجتمع قضايي خانواده ونک مراجعه کرد و با ارائه شکوائيه يي خواستار جدايي از همسرش محمود شد. او به قاضي معافي گفت؛ چهار سال است که از شروع زندگي مشترکم با محمود مي گذرد اما در اين مدت يک روز خوش با او نداشتم. محمود قبل از ازدواج مرد خوش اخلاق و خوبي بود اما پس از اينکه زندگي مان را شروع کرديم بداخلاقي هايش را شروع کرد. خيلي سعي کردم او را تحمل کنم اما فهميدم عصبي بودن محمود منشاء ديگري دارد.

او گاهي خوش و سرمست بود و گاهي هم بداخلاق. پس از آنکه رفتارش را به دقت زير نظر گرفتم فهميدم شوهرم معتاد است. بعد از فهميدن اين موضوع تصميم گرفتم از او جدا شوم اما براي اين کار خيلي دير شده بود چون من باردار بودم و نمي توانستم کاري انجام دهم. به ناچار صبر کردم. اما وقتي دخترم متولد شد با خودم گفتم شايد حضور اين بچه بتواند زندگي مان را نجات دهد اما وضع هر روز بدتر شد. محمود که يک کارگاه کابينت سازي داشت به خاطر اعتيادش به کارهايش نمي رسيد و پس از مدتي ورشکسته شد. تمام وقت او به مصرف مواد مخدر مي گذشت. کم کم وضعيت مالي اش هم بحراني شد. در چنين شرايطي تصميم گرفتم هر طور شده از او جدا شوم. نسترن در پاسخ به سوال رئيس دادگاه که از او در مورد چگونگي آشنايي اش با محمود پرسيد در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت؛ آن زمان خام و بي تجربه بودم.

قبل از ازدواج بيشتر اوقات فراغتم را با گشت و گذار اينترنتي و چت کردن سپري کردم. يک شب که طبق عادت آن زمانم در چت روم حضور داشتم با محمود آشنا شدم. مدتي از همين طريق با هم ارتباط داشتيم و سرانجام محمود از من خواستگاري کرد. من اطلاعات چنداني از او نداشتم و هرچه مي دانستم براساس گفته هاي خودش بود. يک سالي بود که با هم چت مي کرديم و من به محمود علاقه زيادي داشتم تا اينکه بالاخره با مهريه 400 سکه بهار آزادي به عقد او درآمدم. اما نمي دانستم اين آشنايي اينترنتي عاقبت خوشي ندارد. در پي اظهارات اين زن قاضي معافي ضمن ثبت اظهارات او بررسي پرونده را به وقت ديگري موکول کرد.


--------------------------


جنین 61 ساله در شکم یک زن

یک پیرزن چینی، اهل هوآنگ جیاتون که به خاطر درد شکم به پزشک مراجعه کرده بود، متوجه شد که باردار است.

به گزارش ايسنا به گفته پزشک این زن، جنین مرده درون شکم وی مربوط به سال 1948 است.

گفتنی است این پیرزن اصراری برای درآوردن جنین ندارد، اما پزشک وی معتقد است که این جنین حتما باید از شکم او خارج شود.

باور این امر که سلامتی این پیرزن در این مدت دستخوش اختلال نشده، برای پزشک او علامت سوال ایجاد کرده است
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: