کد خبر:۱۶۰۵
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۰
تعداد بازدید: 3796
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
رئيس رئيس جمهور
روز بيستم ژانويه امسال زوج سياهپوستي از شيکاگو امورات کاخ سفيد واشنگتن را بر عهده مي گيرند. «باراک اوباما» و همسرش در حالي به کاخ سفيد مي روند ...
روز بيستم ژانويه امسال زوج سياهپوستي از شيکاگو امورات کاخ سفيد واشنگتن را بر عهده مي گيرند. «باراک اوباما» و همسرش در حالي به کاخ سفيد مي روند که انتظاراتي سنگين بر دوش آنهاست و البته در اين ميان تبديل به نماد هم شده اند.

اما «ميشل اوباما» کيست، چه نقشي دارد و از چه قدرتي برخوردار است؟ آنها در آن شب نوامبر هنگامي از قضيه خبردار شدند که در اتاق هتلي در شيکاگو نشسته بودند. آن تلويزيون بزرگ روشن بود و دختران خانواده با حالتي خسته کنار هم دراز کشيده بودند. مادربزرگ از اتاق بيرون آمده بود و طبيعتاً پدر خانواده هم به صفحه تلويزيون نگاه مي کرد. مرد به مانند اغلب اوقات در اين 18 ماهه تصوير خود را از تلويزيون مي ديد و زن هم در اين مدت به صورت مضاعف شاهد همسرش بود يعني يک بار در تلويزيون و يک بار در کنار خودش. اما آن شب عبارت جديدي زير تصوير چهره مرد نقش بست؛ «باراک اوباما رئيس جمهور منتخب». ناگهان ميشل فرياد زد؛ «واو، تو چهل و چهارمين رئيس جمهور منتخب ايالات متحده هستي.» اما مرد در همان حال که روي آن کاناپه چهارخانه زشت نشسته بود و در حالي که پيراهني سفيد به تن و کراواتي قرمز و صورتي به گردن داشت، سکوت کرده بود و حالتي بهت زده داشت. ولي زن دستانش را باز و مرد را از جايش بلند کرد زيرا بايد بيرون و به ميان مردم مي رفتند و بر صحنه يي در گرنت پارک حاضر مي شدند. هنگامي که به آنجا رفتند، زن مقابل يکصد و چهل هزار نفر از مردم خندان و گريان در گوش همسرش نجوا کرد؛ «تبريک مي گويم.»

حال هر چهار نفر روي آن صحنه بودند و پدر دستان دختر کوچک يعني «ساشا» را در دست گرفته و همسرش نيز دست دختر بزرگ تر «ماليا» را در دست داشت. آنها به جمعيت نگاه مي کردند و آنچه مي ديدند، نوعي خلسه دسته جمعي و توده يي بود و به عبارتي يک نشئه امريکايي. اين چهار نفر تبديل به چهره هاي محبوب ايالات متحده مي شوند و حتي در همان شب که تا آغاز رسمي کار رئيس جمهور فاصله زماني زيادي داشت، تبديل به نماد شدند. اوباماي سياسي تجليل مي شد و آن روزها و اين روزها همان ماه عسل راي دهندگان و فرد پيروز است که البته پايان خواهد گرفت. اما اين چهار نفر؟ خانواده اوباما خانواده يي خوشبخت است؛ از همان خانواده هاي محبوب والدين در دوران سخت، زيرا به همه دنيا اعلام مي کنند همه چيز شدني است؛ «بله، ما مي توانيم.» آنها سياهپوست هستند و اين مساله اهميت دارد. شايد اين مهم ترين ماموريت آنها باشد يعني اثبات اين مساله به سفيدپوستان و همين طور سياهپوستان که حتي يک زوج سياه هم مي توانند مرد اول و بانوي اول باشند و در عين حال از هوش و جذابيت و تاثيرگذاري هم بهره مند باشند. البته اين امري بديهي است اما بايد دانست که در اين کشور تصوير زنان و مردان سياه هنوز هم تصويري متفاوت به شمار مي آيد. اصولاً هنوز هم تصويري مخدوش و کليشه يي از سياهپوستان امريکا در طبقه عوام اين کشور جريان دارد. به عنوان مثال گفته مي شود مردان سياهپوست پس از به دنيا آمدن فرزندان شان هيچ مسووليتي را در قبال آنها بر عهده نمي گيرند يا مثلاً روي شلوار جين، شورت ورزشي مي پوشند، تصور غالب از زنان سياهپوست هم بهتر از اين نيست. «ووپي گلدبرگ» بازيگر معروف و سياهپوست هاليوود مي گويد؛ «در رسانه هاي امريکايي از زن سياهپوست تصوير موجودي بي دست و پا ارائه مي شود و حتي زماني که آنان به موفقيت هايي هم دست پيدا مي کنند، چندان توجهي به آنها نمي شود.» بسياري از زنان نويسنده سياهپوست بر اين عقيده اند که هنوز هم از زنان سياهپوست امريکايي تصوير قربانياني بي پناه ارائه مي شود؛ قربانياني که از لحاظ جنسي بسيار قابل دسترسي، از نظر مادي عقب مانده و از لحاظ شغلي بي ارزش هستند.

و حال بر بالاي آن صحنه اوباما و در کنارش او ايستاده است يعني همسرش ميشل؛ همان زني که البته رئيس جمهور نيست اما ملکه است يا همان «بانوي اول امريکا». ميشل يا همان زن زيرک و مستقل و بذله گو که نه خود را به دست جراح زيبايي سپرده و نه لاغر است.

او در مورد شوهرش مي گويد؛ «مي توانم او را واقعاً عصباني کنم. او زحمت زيادي مي کشد اما همواره يک مرد باقي ماند.» مرد مي گويد؛ «ميشل اين روزها عاقل تر شده است.» و زن؛ «حالا مي دانم که اين مبارزه به زحمتش مي ارزيد.» اين دو شبيه به زوجي عاقل و بالغ هستند. از قرار معلوم به يکديگر احترام مي گذارند.

نمي توان گفت يک روح در دو کالبد هستند اما حداقل از نظر طرفداران شان آنها دو نفري هستند که به يکديگر اعتماد داشته و تصميم به تغيير امريکا گرفته اند.

ظاهراً امريکا بايد تغيير کند و از قرار معلوم از سوي کساني اداره شود که به قولي که داده اند، وفادار بمانند. براساس اين وعده ها امريکا بايد در سال 2009 بر اين بحران اقتصادي و سپس بر مساله تغييرات جوي غلبه کند. ظاهراً امريکا در آينده خواهان دشمنان کمتر و دوستان بيشتر است. قرار است امريکاي اوباما مانند چين پرتحرک باشد و مردم بتوانند حين سوار شدن به قطار تلفن بزنند و با يک بار قدم زدن در سالن هاي فرودگاه نيويورک مجبور به شانه کردن موهايشان نباشند. از قرار معلوم و براساس وعده هاي داده شده، امريکا تبديل به جامعه يي مدرن خواهد شد. اوباما در روز بيستم ژانويه مراسم سوگند را به جا مي آورد و پس از آن است که ميشل اوباما هم البته به چهره يي سياسي تبديل مي شود. ميشل همراه با استراتژيست همسرش يعني «ديويد اکسلرود» رقابتي انتخاباتي را مديريت کرد و در آوردگاه هاي سياست پا گذاشت، مصاحبه ها انجام داد و سخنراني ها کرد. اوباما از ميشل به عنوان «مرجع نهايي در تصميم گيري ها» ياد مي کند. بي ترديد اين دو نفر نيز به مانند بسياري از ديگر زوج ها تا مدت ها بر سر اين تقسيم نقش بحث و جدل داشته اند. چه کسي از کدام توانايي برخوردار است، چه کسي هنوز براي خودش وقت و زمان مي تواند بگذارد، چه کسي دهنده و چه کسي گيرنده است و چه کسي مي تواند براي فداکاري براي ديگري پيشقدم شود؟

زندگي در کلانشهرها امري پيچيده و دشوار است. چه کسي مي تواند از نظر شغلي سريع و انعطاف پذير بوده و خلاقانه و مسوولانه با فرزندان برخورد کند و همزمان دوستي ها را حفظ کرده و همه چيز را از قوه به فعل درآورد و با نزديکان مراوده داشته و از آنها درخواست کند؟ چه کسي مي تواند هم آزاد و هم مطمئن باشد؟ چه کسي مي تواند با وجود همه اين کارها باز هم کتاب بخواند و به ديگر وظايف خانوادگي پرداخته و خيالبافي هايش را همچنان حفظ کند. انجام همه اين کارها بسيار سنگين است اما خانواده اوباما در همان حال که روي آن صحنه ايستاده اند، نشان مي دهند که مي توانند با هم و در کنار هم بخندند و بي نهايت خونسرد و راحت به نظر مي آيند. اين يک ستاره جديد سياسي نيست که پا به عرصه وجود مي گذارد بلکه يک زوج رسمي است که در عصر ما مطرح مي شود. خانم و آقاي اوباما هم به مانند زوج «برد پيت و آنجلينا جولي» در سينما، «پل استر و سيري هوموت» در ادبيات و «اشتفي گراف و آندره آغاسي» در ورزش تلاش دارند نشان دهند زوجي برخوردار از حقوق مساوي در زندگي هستند؛ زوجي که در عمومي ترين خانه عروسکي اين سياره يعني در کاخ سفيد ساکن مي شوند. ظاهراً ميشل اوباما از اين انتظارات سنگين هراسي ندارد و به همسرش مي گويد؛ «تو بايد الگويي براي سراسر اين کشور باشي. آيا انتظارات بر دوشت سنگيني مي کند؟ نه چندان. من به خاطر اين شانس هاي بزرگي که البته وظايفي براي ما در بر دارد، بسيار خوشحال هستم.» اينکه اوباما آشکارا از ميشل به عنوان همسر، مشاور و عشق تجليل مي کند، امري تاثيرگذار و تا اندازه يي رمانتيک است. هنگامي که ميشل روي آن صحنه به شوهرش تبريک مي گفت، هر دو لبخند بر لب داشتند؛ لبخندي که گرچه به سوي جمعيت بود اما در واقع لبخندي بود که به يکديگر ارزاني مي داشتند.

باراک اوباما تلاش زيادي مي کند با افزودن بر ارج و قرب همسرش به نفع خود استفاده ببرد. بي ترديد وقتي از وي به عنوان «صخره محکم خانواده اوباما» ياد مي کند، قصد کوچک کردن يا تمسخر ميشل را ندارد. اوباما برخلاف بسياري از ديگر مرداني که در هرم قدرت قرار مي گيرند، باعث کوچک شدن همسرش نشده است. اين مرد پيروز واقعاً از وفاداري همسر برخوردار بوده و اذعان دارد ميشل اين قدرت را دارد که وي را به زمين بزند يا به آسمان ها ببرد. اوباما هنگام مرگ مادربزرگش به شدت مي گريست اما ميشل در همان حال و در کنار وي سرش را بالا گرفته بود و گويي به اصطلاح زبان بدني هر دو نفر، مکمل يکديگر بود. اين مساله در موارد ديگر نيز صادق است و ميشل چه در مسند قدرت و چه در مورد تربيت بچه ها با اوباما هماهنگي دارد. ميشل اوباما به خوبي مي تواند همه اين نقش ها را يکي کند و گاه خيلي جدي و به ندرت طنزآلود عمل کرده يا صحبت مي کند. مردان امريکايي تا مدت ها از متهم کردن ميشل به خاطر قدرتش پرهيز مي کردند و ميشل هم تا مدت ها در حالي که لبخند مي زد در کنار يا پشت سر همسرش قرار مي گرفت و تحسين زنان و مردان را برمي انگيخت. طنزهاي او گاه بي رحمانه بود و آن صراحتي که با آن از فقر در امريکا صحبت کرد، کم مانده بود به مرگ سياسي وي منجر شود. اما آيا او زني بي نهايت وراج و جاه طلب است؟

ميشل اين شانس را داشت و دارد که به عنوان يک فرد جدي گرفته شده و البته توانسته است از آن شکل هاي کليشه يي فراتر رود. او مي گويد؛ «من در نوع خودم اولين نفري بودم که توانست ملت را در خارج از چارچوب هاي مرسوم ببيند.» و حال اين ملت بايد با بانوي اولش هماهنگ شود و همراه با وي که به عنوان الگويي براي نسل خودش مطرح است، راه حل هايي براي مشکلاتي از قبيل شغل، ازدواج و تشکيل خانواده پيدا کند. باراک اوباما چندي پيش گفت موقعيت فعلي امريکا و دوره طولاني گذار از انتخابات تا روز تحليف مايه هراس و نگراني او است. در هفته هاي گذشته هدف اوباما تشکيل تيمي براي دولت آينده بود و به گفته خودش؛ «به دنبال بهترين تيم موجود هستم تا بتوانيم با تمام قوا از اين ايستايي خارج شويم.»

احتمالاً اوباما مي داند که رياست جمهوري اش حتي پيش از آغاز دوره آن نيز بي اندازه زير ذره بين قرار دارد. تا به امروز هيچ کس در کسوت يک نجات دهنده پا به کاخ سفيد نگذاشته و کاخ سفيد هرگز ستاره يي بزرگ تر از او به خود نديده است. اوباما گفت اين مردم در واقع از شخص او انتظارات زيادي ندارند؛ «صداقت و شايسته سالاري ، مساله اين است. آنها در انتظار دولتي هستند که براي منافع آنها مبارزه کند. من اين انتظارات را برآورده خواهم کرد و به همين خاطر گام در اين ميدان گذاشتم.»

پس از آن گفت که همسرش آن اهداف را به وي يادآوري کرده است؛ همان اهدافي که او و ميشل بر پايه آن قدم به عرصه سياست گذاشتند؛ «ميشل معيار من براي راستي آزمايي است. اوست که نقاط قوت و ضعف من را مي شناسد و اوست که وقتي دچار غرور مي شوم من را از آسمان به زمين مي آورد.» اگر از اوباما پرسيده شود کدام يک از شما دو نفر بيشتر اهل شوخي است بي درنگ پاسخ مي دهد؛ «ميشل.» و اگر سوال شود چه کسي حرف آخر را مي زند باز هم مي گويد؛ «ميشل.»

اما اين زن کيست؟ از کجا مي آيد، چه مي خواهد، چه نقشي در آن عمارت شماره 1600 خيابان پنسيلوانيا ايفا خواهد کرد، يعني در همان کاخ سفيدرنگي که زماني به دست بردگان و براي روساي جمهور و خانواده هايشان ساخته شد؛ همان کاخي که امروز از آن نخستين بانوي اولي است که خود از اعقاب همان بردگان به شمار مي آيد. براي واکاوي اين خانواده و اين زوج و البته اين زن به شيکاگو سفر مي کنيم؛ سفري که چند روز قبل از کريسمس و در آخرين هفته اقامت خانواده اوباما در اين شهر صورت گرفته است. امروز يکي از دوشنبه هاي شيکاگو است. چندي پيش بود که اوباما قول تشکيل دولتي شفاف و منطبق با انتظارات را داد؛ دولتي که خود اولين انتقادکننده از خود در صورت انجام اشتباه باشد. از آنجايي که نشست هاي مطبوعاتي نوعي معيار براي محک زدن روساي جمهور محسوب مي شود، ظاهراً اوباما سعي مي کند برخلاف بوش که چندان در دسترس نبود، هميشه آماده قرار گرفتن پشت آن تريبوني باشد که روي آن اين عبارت به چشم مي خورد؛ «دفتر رئيس جمهور منتخب».

در کنار او «استيون چو» ايستاده است يعني همان مرد کوچک اندام و عينکي و فارغ التحصيل رشته فيزيک از دانشگاه برکلي و برنده جايزه نوبل. اوباما مي گويد؛ «اين بار نبايد کوتاهي کنيم.» چو وزير انرژي خواهد شد و به عقيده اوباما اولويت امروزين امريکا همان کاستن از وابستگي به نفت است. او مي گويد اين کاهش وابستگي ميزان و معياري براي شکست يا پيروزي به حساب مي آيد؛ «بيش از اين نمي توانيم خلف وعده ها را بپذيريم.» سپس چهار پرسش مطرح شده و چهار پاسخ داده مي شود. پس از آن مي گويد که بايد به خانه برود. در آن گاراژ زيرزميني کاروان حامل وي با موتورهاي روشن آماده حرکت هستند. اين کاروان مسافتي 10 کيلومتري را در امتداد ميشيگان به سمت جنوب طي مي کند و به «اوبامالند» وارد مي شود. اما اينجا ديگر چندان به اوباما تعلق ندارد بلکه وطن و خانه ميشل به حساب مي آيد. اوباما لند عبارت است از يک حصار فلزي خاکستري ، چند متر چمن کاري و خانه يي مستطيل شکل و دوطبقه. آن آجرهاي قرمز، خاکستري شده اند و آن پنجره هاي فلزي سبزرنگ هم زنگ زده اند. خانم و آقاي «رابينسون» در طبقه بالاي اين ساختمان زندگي مي کردند و اتاق نشيمن خانه را با يک تيغه نازک به دو بخش تقسيم کرده و بدين ترتيب دو اتاق خواب براي فرزندان شان يعني «ميشل» و «کريگ» ساخته بودند. ميشل در همين بخش جنوبي شيکاگو بزرگ شد يعني در همين منطقه سخت و خشن که هم فقير داشت و هم غني و بيشتر جمعيت آن را سياهپوستان تشکيل مي دادند. «فريزر رابينسون» غپدر ميشلف فرزند يک کارگر مهاجر از کاروليناي جنوبي بود و در تشکيلات آبرساني شيکاگو کار مي کرد. او در آغاز کار ماهانه 479 دلار حقوق مي گرفت و وظيفه اش نظافت و تخليه سطل هاي زباله و حمل بار به کاميون ها بود. فريزر طرفدار حزب دموکرات بود و در هر انتخاباتي وظيفه نقل و انتقال راي دهندگان به اين حزب را برعهده مي گرفت و با پيروزي دموکرات ها به عنوان پاداش ترفيع گرفت. خانواده رابينسون از آن خانواده هاي رويايي بود و فريزر پدري جدي و درستکار و دوست داشتني به حساب مي آمد. او با تلاش و کار سخت امکان تربيت ميشل و کريگ را براي همسرش «ماريان» فراهم کرد. اين پدر هرگز اهل تنبيه و مجازات نبود و در اين مواقع به گفتن اين جمله اکتفا مي کرد؛ «خيلي نااميد شدم.» و ميشل گريه مي کرد و به تصحيح خود مي پرداخت. امروز هم خانواده اوباما اذعان مي کنند که همين روش را در قبال فرزندان و همکاران خود به کار مي گيرند. در اين موارد از داد و فرياد خبري نيست و به گفتن اين جمله اکتفا مي شود؛ «من از تو خيلي انتظار داشتم اما مرا نااميد مي کني.»

ماريان قبل از آنکه بچه ها به مدرسه بروند، به آنها خواندن و نوشتن را آموخته بود. مدرسه «برين ماور» يعني همان دبستاني که ميشل به آن مي رفت در گوشه همان خيابان قرار داشت. او چنان خوب درس خواند که توانست نام خود را در ليست دانش آموزان بااستعداد ثبت کند و بدين ترتيب امکان فراگيري زبان فرانسه و بيولوژي را براي خود فراهم ساخت. احتمالاً ميشل دوران کودکي بي عيب و نقصي را گذرانده است. خيابان محل زندگي آنها خيابان آرامي بود و همسايه ها با هم همراهي و همکاري زيادي داشتند. موتورسواران مي توانستند موتورسيکلت هاي خود را در پياده رو پارک کنند و کسي اعتراض نمي کرد. بچه ها به نوبت نظافت خانه را بر عهده مي گرفتند، شنبه ها همه خانواده «مونوپولي» بازي مي کردند و يکشنبه ها ميشل حمام را تميز مي کرد. يکي از خاله هايش به بچه ها درس پيانو مي داد. ميشل و برادرش کريگ بازي «دفتر کار» را دوست داشتند. کريگ در نقش رئيس شرکت و ميشل در نقش منشي ظاهر مي شد اما از آنجايي که رئيس هيچ حرفي براي گفتن نداشت، اين خانم منشي بود که همه تصميم ها را مي گرفت. ميشل اما به ورزش هيچ علاقه يي نداشت زيرا در ورزش چيزي به نام «بازنده» وجود داشت.

اما آيا آن محيط، محيطي کامل و بي عيب و نقص بود؟ در سال هاي اول دهه 70 افکار نژادپرستانه در شيکاگو عملاً اين شهر را به چند پاره تقسيم مي کرد و اين وضعيت در زندگي داخلي فرزندان رابينسون هم بي تاثير نبود. هيچ کس در آنجا نمي گفت تو هم مي تواني رئيس جمهور شوي؛ «بايد زيرک باشي بدون آنکه زيرکانه رفتار کني.» و ميشل به گفته خودش اين درس را به خوبي فرا گرفت. اما غمي ديگر در انتظار اين خانواده بود يعني ابتلاي فريزر به بيماري تصلب شرائين. فرزندان به همراه مادر، پرستاري از پدر را بر عهده گرفتند و در اوايل کار او را به کمک عصاي زير بغل حرکت مي دادند اما رفته رفته براي هميشه روي ويلچر نشست و عاقبت در سال 1991 و در سن 55 سالگي درگذشت.

امروز يکشنبه است و باراک اوباما قرار است حوالي ظهر به آکادمي «داج رنسانس» بيايد. اين آکادمي در واقع يک دبستان است. او روي يکي از صندلي هاي مخصوص کودکان مي نشيند و بچه ها روبه روي او و روي زمين مي نشينند. يک دختربچه مي پرسد؛ «وقتي به کاخ سفيد بروي چه احساسي داري؟»

«خيلي هيجان زده خواهم شد.» اوباما اين را مي گويد و توضيح مي دهد که احتمالاً «دفتري تقريباً زيبا» خواهد داشت که مانند يک تخم مرغ است و به آن «دفتر بيضي» مي گويند. ماليا و ساشا هم يک سگ هديه خواهند گرفت؛ «آنها از چند سال پيش يک سگ مي خواستند.» اما به اعتقاد اوباما اگر اين سگ روي پياده رو ادرار کند آنگاه دخترها بايد دوباره آنجا را تميز کنند.

يک پسر نوجوان از او مي پرسد دلش مي خواهد صاحب کدام ميراث مارتين لوتر کينگ باشد؟ اوباما مي گويد نه تنها رئيس جمهور بلکه همه شهروندان از ميراث دکتر کينگ تجليل مي کنند يعني همان احترام گذاشتن به ديگران و گوش کردن به حرف هاي آنان. اوباما مي گويد؛ «دکتر کينگ اغلب مي گفت صرف نظر از اينکه چه شغلي داري بايد به بهترين نحو کارت را انجام بدهي. و کار شما درس خواندن است و بايد وقتي در کلاس هستيد سخت کار کنيد و بياموزيد.» در بيرون از آن کلاس همراه با باد برف هم مي آيد و شش ليموزين پارک شده است. اوباما براي بچه ها دست تکان مي دهد و در حالي که 20 نفر دوربين به دست در آنجا حضور دارند به سمت خانه اش در «هايدپارک» حرکت مي کند زيرا وقت زيادي ندارد. خانواده اوباما تا همين چندي پيش و در زمان تهيه اين گزارش در فاصله پنج کيلومتري خانه رابينسون ها زندگي مي کردند يعني در خيابان هايد پارک و در خانه يي با آجرهاي سرخ و در و پنجره هاي سفيدرنگ. او مي گويد؛ «در هر گوشه يي از اينجا با يک رابينسون سر و کار داري.» باراک اوباما زماني مي خواست آرشيتکت شود و سپس تصميم گرفت به بسکتبال روي بياورد و در آخر از رشته حقوق سر درآورد. اما ميشل اوباما چنين اهدافي نداشت و تنها با همه وجود فعاليت مي کرد. او خواهان آزمون و خطا و جامعه در حال تغيير بود. ميشل نمي خواست چيزي بشود بلکه در فکر اين بود که کاري انجام دهد. ميشل در سال 1981 و از دبيرستان «ويتني يانگ» ديپلم گرفت. «مارک گريشابر» معاون نژادپرست اين مدرسه همه کتاب هاي سال آن دوران را مخفي کرد تا نام ميشل در eBay ثبت نشود اما با اين حال ميشل شاگرد نمونه کلاس بود و در دروس رياضي بهترين نمره ها را مي گرفت. نام به اصطلاح خودماني شاگردان آن مدرسه «دلفين ها» بود و به گفته ميشل؛ «من تا ابد يک دلفين خواهم ماند.»

او در دانشگاه پرينستون در رشته جامعه شناسي درس خواند و از هاروارد مدرک حقوق گرفت. ميشل زماني در مورد خودش نوشت؛ «آموزه ها و تجارب من در پرينستون، آگاهي هايم در مورد هويت خود به عنوان يک زن سياهپوست را بالا برد.» ميشل در نهادي به نام «مرکز جهان سوم» مشغول کار شد و به گفته يکي از همکاران سابقش نقطه قوت او همان حس به اصطلاح «درون يابي» بود. پسرها در زندگي ميشل نقش زيادي نداشتند و به گفته برادرش کريگ؛ «تقريباً هيچ پسري نظر او را براي ازدواج جلب نمي کرد.»

ميشل هميشه تنها و در ميان نگاه هاي نژادپرستانه به سر کار و دانشگاه مي رفت و هرگز پيش نيامد که در اين مورد نزد خانواده اش شکايتي کند. پدر و مادر ميشل در سال 1988 در کتاب سال هاروارد نوشتند؛ «15 سال پيش که موفق به ساکت کردن تو نشديم، مي دانستيم تو در اين دانشگاه موفق مي شوي.»

اولين کار رسمي ميشل در دفتر آستين بود و ساليانه 65 هزار دلار حقوق مي گرفت. بعدها به دفتر شهردار و رئيس دانشگاه شيکاگو يعني «ريچارد ام. دالي» رفت و در آخر معاون کلينيک اين دانشگاه شد. در آن زمان سالانه 316 هزار دلار حقوق مي گرفت و پس از انتخاب اوباما به عنوان سناتور اين حقوق سه برابر شد و همين مساله مي توانست به عنوان مدرکي در دست رقباي جمهوريخواه عليه باراک اوباما باشد. اما ميشل از مدت ها پيش به عنوان قهرماني براي زنان سياهپوست امريکا مطرح است. «آليسون ساموئلز» مقاله نويس هفته نامه «نيوزويک» مي نويسد؛ «ميشل توانست به زنان رنگين پوست اين جسارت را بدهد که بيش از اين به خود بپردازند. زنان آفروامريکن در اين کشور معمولاً از اضافه وزن و فشار خون بالا رنج مي برند اما اين زن زيباي سياهپوست مانند يک دختر سبزه رو توجه زيادي جلب کرد و مردم دنيا او را زني زيبا لقب دادند.»

ميشل در مبارزات انتخاباتي نقش يک مربي و راهبر را داشت. آنها به صورتي واضح نقش ها را بين خود تقسيم کردند. بر اين اساس اوباما بايد با ظرافت وارد مبارزه مي شد زيرا در آن زمان هيچ کس تصور نمي کرد او بتواند راي سفيدپوستان را هم به سوي خود جلب کند. رقباي آن روز اوباما افرادي يک بعدي بودند اما اوباما نه تنها يک بعدي نبود بلکه همسري چون ميشل را هم در کنار خود داشت. ميشل يک بار در شهر «دنمارک» واقع در کاروليناي جنوبي يک گردهمايي انتخاباتي راه انداخت. او در اين گردهمايي از دو ضمير «ما» و «آنها» نهايت استفاده را برد؛ «آنها مي گفتند يک سياهپوست هرگز نخواهد توانست پول کافي براي انتخابات جمع آوري کند اما ما توانستيم. آنها مي گفتند يک کانديداي سياه قادر نيست سازماني سياسي و کارآمد تشکيل دهد اما ما به آنها نشان داديم که مي توانيم. سپس آنها گفتند يک سياه نمي تواند در هيچ يک از ايالت ها برنده انتخابات مقدماتي شود اما ما توانستيم. با اين حال بعد از پيروزي ما در آيوا گفتند تنها در همان ايالت پيروز مي شويد اما ديديد که اکثر ايالت ها به ما راي دادند.»

ميشل در آن روز با حالتي ريتميک و واضح مثل شوهرش صحبت مي کرد اما شور و هيجان او براي پرداختن به مساله نژاد و رنگ پوست بيشتر بود. در آن سالن تنها يک خبرنگار سفيدپوست و 200 سياهپوست حضور داشتند. سپس بار ديگر آن وجد و خلسه بر محيط حاکم شد؛ «ما بر همه ترديدها غلبه کرديم. آنها مانع تراشي کردند اما ما از روي موانع پريديم و بالاتر و بالاتر رفتيم زيرا ما همه کار خواهيم کرد، حتي رئيس جمهور خواهيم شد و به واشنگتن خواهيم رفت و دنيا را تغيير خواهيم داد.»

در اينجا بود که فرياد شادي حضار برخاست. ميشل آن روز گردنبند و دستبندي نقره بسته بود و حلقه ازدواجي از طلاي سفيد را در انگشت خود داشت. چکمه ها و دامني سياه و بلوزي سفيد به تن کرده بود؛ «آنها يک بار گفتند شوهر من سياهپوست است و بار ديگر گفتند سياهپوست کامل نيست. اما حقيقت اين است که او يکي از باهوش ترين مرداني است که در زندگي خود با آن روبه رو خواهيم شد.»

اين ميشل است که به اوباما عمق و ژرفا مي دهد و ضعف هايش را پنهان مي کند و از قرار معلوم مي خواهد وظيفه سياسي اش را «سخنگويي اوباما» تعريف کند. ميشل همواره در معرض پرسش هايي بي رحمانه نيز بود؛ «شوهر شما در هاوايي و اندونزي بزرگ شده است و مادري سفيد و پدري سياهپوست داشته است. آيا زماني به مواد مخدر اعتياد داشته، آيا براي اين پست جوان نيست، آيا مي شود به او اعتماد کرد؟» ديگري مي گفت؛ «مي گويند اوباما شنونده يي خوب و هنگام بحران ها خونسرد است. آيا اينها ويژگي هايي زنانه به شمار نمي آيد؟ مي گويند در همان حال که همه تفسيرها را مي شنود به سرعت برق و باد تصميم مي گيرد. مي گويند يک واعظ و در عين حال يک فريبکار است. مي گويند معتاد بوده و 50 روز را در مرکز بازپروري گذرانده است. مي گويند حالا معتاد به تمرينات بدنسازي است. مي گويند آدمي خودپرست و خودشيفته است.»

ميشل هم همه اين حرف ها را مي شنيد و دست به تکذيب و بحث و مجادله مي زد. او بود که هنگام لغزش همسرش او را سرجاي خود نگه مي داشت يا راه را براي وي هموار مي کرد و هنگامي که شوهر به ايستايي دچار مي شد، زن بار ديگر او را به راه مي انداخت. در اوايل دوران مبارزات انتخاباتي يک بار ميشل به شوخي گفت شوهرش شب ها خروپف مي کند. و امروز هم هنوز مي گويد اوباما جوراب هايش را همان طور در خانه رها مي کند و آنها را در سبد رخت هاي چرک نمي اندازد.

چند ماه پيش در نشست حزب دموکرات در شهر دنور که براي انتخاب نامزد نهايي اين حزب برگزار مي شد، خانواده رابينسون نيز حضور داشتند. ماريان (مادر ميشل) در حالي که لباسي شيک به تن داشت در قسمت ويژه نشسته بود و پسر تنومند و طاسش يعني «کريگ» در رديف هاي پايين بود. کريگ همواره فقط مي خواست بسکتباليست شود و همه عمرش در اين آرزو بود. او در دوران کالج هم به همين بازي مي پرداخت و بعدها به عنوان يک حرفه يي به تيم منچستر رفت. اما به دليل آنکه نتوانست نظر مسوولان و مربيان تيم ملي را جلب کند، از حضور در تيم ملي محروم شد. به همين خاطر به وال استريت رفت و ثروتمند شد اما هرگز احساس خوشبختي نمي کرد. او خود مي گويد اتومبيل و خانه چيزهايي نيستند که براي او کافي باشند و به همين خاطر بار ديگر به بسکتبال روي آورد و حال مربي باشگاه کالج ايالت اورگون است. او در آن نشست گفت؛ «پدرم از آسمان ها به ما مي نگرد و به دخترش افتخار مي کند. خواهر من نه تنها يک دختر دوست داشتني بلکه همسر و مادري نمونه است.»

در آن نشست حزبي ميشل هم پشت تريبون قرار گرفت و از سفر شگفت انگيزش به دنور گفت و از دخترانش به عنوان «قلب قلب من» ياد کرد و در نهايت از باراک گفت؛ « باراک امروز همان مردي است که 19 سال پيش عاشقش شدم.» سپس دخترانش روي صحنه رفتند و در تلويزيون بزرگ سالن تصوير باراک اوباما نقش بست و به عنوان نامزد اختصاصي حزب دموکرات معرفي شد. ميشل آن شب هم به اندازه يک گروه براي همسرش کار کرد. در آن لحظه چهره واقعي ميشل مشخص شد و طي آن 18 ماه تنها همين يک بار اين اتفاق افتاد.

صبح يک روز چهارشنبه در شيکاگو است و امروز اوباما وزراي کشاورزي و کشور را معرفي مي کند. هتل «دريک» شيکاگو از سوي تک تيراندازان محافظت مي شود و ايالت ميشيگان شاهد باد و توفان است. خبرنگاران صندلي هايي رزرو شده دارند و در شش رديف نشسته اند. هر کسي موفق به پرسش از رئيس جمهور آينده شود مثل هميشه فوراً جواب خود را دريافت مي کند. سپس اوباما مثل هميشه به سرعت و شق و رق از محل دور مي شود. حال همه در سالن ديگري نشسته اند که هشت چلچراغ و هشت پرچم دارد و پشت سر اوباما پرده يي مخمل و آبي رنگ آويزان است؛ «لطفاً بنشينيد».

بعد از آن همه چيز مثل هميشه پيش مي رود و همه آرامش اوباما را تحسين مي کنند. اوباما در همان حال که نشسته است به هيچ عنوان پاهايش را تکان نمي دهد، سرش را بي دليل به اين سو و آن سو نمي گرداند و دست ها و انگشتانش را بي دليل در هوا نمي چرخاند. او امروز هم در مورد «دولت مسووليت پذير» صحبت مي کند و مي گويد؛ «زمان يک رهبري نوين فرارسيده است.»

«رابرت گيتس» سخنگوي اوباما هم در آنجا حضور دارد. گيتس با وجود درخشش به عنوان سخنگو، به عنوان فردي سهل انگار معروف است که شامه تيزي براي بحران هاي آينده ندارد و اغلب سوالات را با تنبلي پاسخ مي دهد. در آن جلسه صحبت ها و طنز هايي در مورد اضافه وزن جناب سخنگو نيز جريان داشت.

«ديويد آکسلرود» هم آنجاست يعني همان کسي که از وي به عنوان «خالق اوباما» ياد مي شود. او دسته يي روزنامه زير بغل دارد و دست ديگرش را در جيب فروبرده است. آکسلرود هميشه عرق کرده و تا حدي خواب آلود به نظر مي آيد و امروز کراواتش را هم کج بسته است و به قول خودش «سياست کسي را جوان نمي کند». او پست مشاور ارشد را در کاخ سفيد برعهده خواهد داشت.

در کنار آکسلرود آن مرد مو نقره يي ايستاده است يعني «رام امانوئل» رئيس دفتر آينده کاخ سفيد. امانوئل مانند هميشه لبخند مي زند و چيزي در گوش آکسلرود زمزمه مي کند. او از مدت ها پيش به عنوان يک طراح و خط دهنده در واشنگتن فعاليت داشته و البته خودش اهل همان دنياي اوباما يعني شيکاگو است.

از نظر سياسي اين نزديک ترين محفل به اوباما به شمار مي آيد و البته ميشل هم به اين محفل تعلق دارد اما هميشه از اين گونه نشست هاي مطبوعاتي فاصله مي گيرد. اوباما مي گويد خواهان مذاکره و گفت وگو است و هوشمند ترين چهره هايي را که پيدا کند، معرفي مي کند؛ چهره هايي که «البته هوشمند تر از خود من هستند». البته اين به معناي آن نيست که همه چيز خوب پيش مي رود زيرا مشاوره و گفت وگو به معني اتخاذ متوالي تصميمات درست نيست اما بي ترديد (از نظر کارشناسان) اين گروه تصميم هايي به مراتب پخته تر از تصميم هاي گروه ايدئولوگ پرزيدنت بوش اتخاذ خواهد کرد. اين محفل دومين محفل نزديک به اوباما است اما فردي نزديک تر نيز وجود دارد يعني همان زني که اوباما طي سال ها از او تاثير گرفته و اوست که هنگام سفرهاي وي در هايدپارک مي ماند و مرکزيت آنجا را بر عهده مي گرفت و بر هواداران اوباما مي افزود.

زندگي در اين قسمت از شيکاگو به مراتب راحت تر از مرکز آن شهر است و بسياري از رفت و آمد ها با پاي پياده صورت مي گيرد. در اينجا ويلاها و مراکز اجتماعي ساخته شده اند و اعقاب مهاجران روس و آلماني هم در همين قسمت زندگي مي کنند و البته تعداد سياهپوستان هم کم نيست. در اينجا دانشگاه و ميخانه و کلينيک هم وجود دارد و به عبارتي هايدپارک چندين مرکز اصلي اين شهر را در خود جاي داده است. رستوران «والويس» در همين هايدپارک قرار دارد، رستوراني با سالني پر از نقاشي هاي مناظر طبيعي که از کارگر گرفته تا استاد دانشگاه در آن قهوه مي نوشند و خانواده اوباما هم مشتري پر و پاقرص آن است. اين خانواده براي صرف پيتزا به «کاپري» مي روند و پيتزاي محبوب رئيس جمهور آينده پيتزاي مخلوط سوسيس و کالباس است. اما ميشل اسپاگتي با پنير را ترجيح مي دهد. امروز بچه ها هوس غذاي مکزيکي کرده اند اما خانواده اوباما در هر حال سالاد بيشتر و نان کمتر را مي پسندند و براي سلامتي ترجيح مي دهند به جاي همبرگر سيب بخورند. به قول اوباما؛ «اين هم از تاثيرات ميشل است.»

کمي آن سوتر يعني در خيابان پنجاه و هفتم کتابخانه شهر قرار دارد؛ کتابخانه يي با يک محوطه باغ مانند براي کتابخواني و پنج سالن. آن محوطه با سنگ هاي لخت و چراغ هاي نئون تزيين شده است. اين کتابخانه 45 هزار عضو دارد و حق عضويت ساليانه آن 30 دلار است. خانواده اوباما از 25 سال پيش عضو اين کتابخانه هستند. «لورا پريل» کارمند اين کتابخانه مي گويد؛ «اوباما گاه مي خواند و گاه مي نوشت. هنگامي که اولين کتابش يعني «روياي پدرم» را نوشت تعداد زيادي از مردم براي تهيه نسخه امضا شده آن به اينجا آمدند. اما وقتي دومين کتاب يعني «جسارت اميد» را چاپ کرد، هر روز صبح زود صف بلندي از طالبان اين کتاب مقابل کتابخانه تشکيل مي شد.»

وظيفه شست وشو و اتوي کت و شلوارهاي اوباما هم با خشکشويي «گلدن تاچ» بود. اما آرايشگر مخصوص رئيس جمهور امريکا مردي است به نام «ظريف» که در خيابان بلکستون جنوبي آرايشگاه دارد. ظريف مردي دوست داشتني است و از 14 سال پيش پيرايش موهاي اوباما را برعهده دارد. او مي گويد؛ «من اوباما را رفيق خطاب مي کنم.» طبق تحقيقات ظريف اوباما نه تنها اولين رئيس جمهور سياهپوست امريکا است بلکه خود وي نيز اولين آرايشگر سياهپوست يک رئيس جمهور امريکا به حساب مي آيد. هر کس بخواهد در اين آرايشگاه موهاي خود را کوتاه کند بايد وقت قبلي بگيرد و البته 21 دلار هم بپردازد. ظريف 45ساله لباس جين مي پوشد و ته ريش دارد و چهارشانه است. او به سرعت موها را کوتاه مي کند. پشت سر وي عکسي از «محمدعلي کلي» قرار دارد، همان عکس معروف قهرمان سابق بوکس جهان با آن فرياد هاي بعد از شکست حريف. ظريف مي گويد؛ «اوباما يک مشتري دائمي و آدمي باوفا است.» به گفته خودش هر دو هفته يک بار موهاي اوباما را مرتب مي کرده و علاوه بر آن براي برنامه هاي تلويزيوني هم بارها به شهرهاي مختلف پرواز کرده است. به عقيده ظريف اوباما طي يک سال گذشته موهايش فلفل نمکي شده است؛ «به نظر من او به ندرت نيازي به آرايشگر دارد و چهره تلويزيوني اش زيبا است.» به گفته ظريف اوباما در دادن انعام هم دست و دلبازي داشت؛ «اهل پرسش بود و مي خواست بداند مردم چه فکر مي کنند. البته تا حدي خودپسندي هم داشت.» ظريف اما از ميشل چيز زيادي نمي داند و البته چندان هم تعجبي ندارد. هنگامي که از ظريف مي پرسيم آيا او هم همراه اوباما به واشنگتن خواهد رفت، جواب مي دهد؛ «به دلايل امنيتي نمي توانم در اين مورد چيزي بگويم.» در امپراتوري اوباما همه در مورد وي حرف مي زنند. خيابان منتهي به خانه وي مسدود شده اما همه ساکنان و همسايه ها به خاطر «افتخار شيکاگو» به راحتي اين استرس را تحمل مي کنند. دوستان نزديک اوباما به ندرت حاضر به مصاحبه مي شوند و اگر هم قبول کنند پاسخ هايي به شدت ديپلماتيک تحويل مي دهند.

در خلال مبارزات انتخاباتي استراتژي خانواده اوباما «عدم پذيرش دوستان جديد خانوادگي» بود تا از هرگونه دام و خطري پرهيز شود. البته دوستان قديمي آنها به مانند گذشته حضور داشتند. اين دوستان قديمي 15 نفر هستند که از جمله مهم ترين آنها مي توان از «والري جارت»، «مارتين نسبيت» و «اريک ويتاکر» نام برد. اين دوستان در همه موارد اعم از غم و شادي در کنار يکديگر بودند و مساله انتخابات نيز آنها را به يکديگر نزديک تر کرد. «اريک ويتاکر» به نشريه نيويورک تايمز گفته است؛ «ما مي دانستيم کانديداتوري باراک تا چه اندازه مي تواند براي او و ميشل سنگين باشد اما نمي دانستيم اين مساله براي خود ما هم چه اهميتي دارد. اين کار ديگر تفريح و بازي نبود.»

اريک ويتاکر پزشک و معاون همان مرکز پزشکي است که ميشل در آن به کار مشغول بود. والري جارت يعني مشاور آينده رئيس جمهور هم در هيات مديره آن مرکز پزشکي کار مي کرد. اما مارتين نسبيت احتمالاً بهترين دوست اوباما است و مسووليت چاپ و پخش کتاب هاي او را بر عهده داشت و زماني همبازي بسکتبال برادر اوباما بوده است. طي 18 ماه مبارزه انتخاباتي هميشه حداقل يکي از اين سه نفر در کنار اوباما حضور داشتند و اين حضور در راستاي سوگندي بود که روزي در هايدپارک به آن متعهد شده بودند.

«آنيتا بلانشارت» همسر مارتين نسبيت هم پزشکي است که هر دو فرزند اوباما را به دنيا آورده است. «جان دبليو. راجرز» هم مشاور مالي اين خانواده و علاوه بر آن همبازي بسکتبال کريگ است. اين دنياي جوانانه يعني سپري کردن بعدازظهرها در سالن هاي ورزشي براي اوباما خيلي اهميت دارد. برخي از خانم هايي که بعد از ميشل تلاش زيادي در انتخابات کردند و به عنوان نزديک ترين همکار وي مطرح بودند عبارتند از «دزيره راجرز» و «سوزان شر». بدين ترتيب معلوم مي شود طي دوران انتخابات محافل نزديک به اين خانواده افزايش اما تعداد دوستان خانوادگي و شخصي کاهش يافته است.

اوباما مي گويد ميشل تارهاي اين شبکه را به هم وصل مي کند و البته ميشل هم اين حرف را قبول دارد. آيا اين همان تقسيم نقش قديمي است؟

اين زن اگرچه موجودي جذاب و بذله گو است اما پيش از هر چيز مادري دقيق و درستکار است و آن مرد امروز تبديل به يک سياستمدار ماهر شده است و کسي که مي تواند زندگي اش را وقف کشورش کند و اين امر تنها به دليل وجود همسري است که امور خانه را برعهده دارد. ميشل طي دوران انتخابات از آن تلخي دوري جست اما از جهاتي جدي تر شد. او در آغاز کار و با اولين پيروزي هاي شوهرش گفته بود براي اولين بار به کشورش افتخار مي کند. اين حرف چنان جنجالي برانگيخت که تيم اوباما تصميم گرفت ميشل را به گذراندن يک دوره سخنوري و تمرين جلوي دوربين وادار کند. با اين حال ميشل در مورد ماليا و ساشا احساس نگراني مي کرد. آيا اين حالت نوعي نرم شدن انساني غيرقابل پيش بيني در يک جمع و دستگاه مردانه بود؟ امريکا چهار سال پيش از آن شاهد سکوت «ترزا» همسر «جان کري» کانديداي دموکرات رياست جمهوري بود و حال نرم شدن ميشل را مي ديد.

بدين ترتيب وظيفه اصلي ميشل يعني جذب راي دهندگان سياهپوست به سوي شوهرش بر جاي خود باقي ماند. آنها هر دو مي دانستند شايد بدون وجود ميشل پيروزي در اين نبرد غيرممکن باشد. به همين دليل اوباما هم به تمرين سخنوري پرداخت و لحني ديپلماتيک تر به خود گرفت. البته شرکت در چنين دوره هايي آن هم براي کسي که خواهان پيروزي در انتخابات رياست جمهوري امريکا باشد، امري کاملاً عادي به شمار مي آيد.

اما شرکت همزمان اوباما و ميشل در اين دوره ها حکايت از اين داشت که اين دو نفر دوش به دوش هم به اصطلاح سفر انتخابات را آغاز کرده و با شور و شوق تمام آن را به سرمنزل مقصود مي رسانند و اين معني را مي داد که اين دو حتي در کاخ سفيد هم رفتاري کاملاً مشابه و هماهنگ خواهند داشت.

سياسي تر شدن اين زوج سياسي نمايشي به شدت سودمند بود زيرا زنان جسورتر شده و مي توانستند لايه هاي محافظه کار راي دهندگان مونث را نيز به سوي اوباما جذب کنند. نفرت از سياست ريشه در نوعي بدبيني دارد. چنين افرادي همواره از خود مي پرسند آيا پايان همه اين سياست ها به دروغ ختم نمي شود، آيا اوباما هم مانند بسياري ديگر از سياستمداران همه وعده هاي انتخاباتي را فراموش نمي کند؟

ميشل و باراک اوباما به صورتي متفاوت از ديگر زوج هاي سياسي به يکديگر کمک مي کنند. در خانواده هاي بوش، بلر و مک کين همسر نقشي نسبتاً محدود داشت و به اصطلاح از حد يک بازو يا آرنج کمکي فراتر نمي رفت اما ميشل نقش دست کاملي را دارد که گاه جلوتر از صاحب دست حرکت مي کند.

از نظر مردم اين رابطه دو حالت دارد؛ مي توان افراد سطح بالا را به تحسين خود واداشت اما زندگي شخصي را کمرنگ و فراموش کرد يا مي توان با توجه زياد به زندگي شخصي نمايشي از صداقت و شرافت و انسانيت ارائه داد. به ندرت پيش مي آيد يک سياستمدار حالت دوم را داشته باشد و جمع ميان اين دو حالت هم هرگز پيش نمي آيد.

کلينتون ها هم در برخي موارد به خانواده اوباما شباهت داشتند. در آن خانواده زيرکي، درخشش و پختگي زن در کنار جسارت مرد قرار مي گرفت. اما امروز مي دانيم آن حالت مصنوعي بود و رسوايي هايي که بعدها کلينتون به بار آورد او را به اعتراف واداشت که چندان هم طرفدار زنان نيست. همسري مثل هيلاري مي تواند شوهرش را به خيلي چيزها برساند اما آيا شوهر مي تواند عاشق او باشد؟ پاسخ اين پرسش با نام «مونيکا لوينسکي» عجين است و رئيس جمهور سابق امريکا به همه دنيا نشان داد اصولاً زنان قدرتمند چندان جذاب نيستند. اما آن رسوايي باعث تحقير زنان امريکايي شد. ميشل عقيده دارد طبيعتاً اين دنيا پر از زنان جواني است که مي توانند براي شوهرش دلبري کنند اما او يعني ميشل در صورتي که شوهرش به وي دروغ بگويد او را ترک مي کند. اوباما هم اين را مي داند. ميشل مي گويد حاضر نيست زندگي اش را در جهت موفقيت شغلي شوهرش تغيير دهد؛ «واقعيت اين است که من به اين مرد به عنوان رئيس جمهور امريکا اعتماد دارم و نمي خواهم بعد از چهار يا هشت سال تبديل به يک قرباني کوچک شود.»

آيا اين زندگي کسل کننده است؟ ميشل مي گويد؛ «به هيچ وجه. من به هيچ عنوان اهل اين نيستم که ساکت بنشينم و منتظر پايان روز باشم. اما امنيت زندگي فرزندانم و اينکه بتوانيم به عنوان يک خانواده براي هم وقت بگذاريم براي من کافي است.»

البته شايد اين تقسيم نقش طي سال هاي آينده مستحکم تر شود. اوباما 47 ساله و ميشل 44 ساله است و آنها زمان کافي براي تغيير اين نقش را دارند و چه بسا زماني ميشل کانديداي رياست جمهوري هم بشود. اما در حال حاضر هر دو نفر در فکر دستيابي به غيرممکن ها نيستند زيرا مي دانند هنوز زمان مناسب براي رياست جمهوري يک زن سياهپوست در امريکا فرانرسيده است.

هيلاري کلينتون نخستين بانوي اول امريکا بود که نه با تکيه بر موقعيت همسرش بلکه با تکيه هوشمندانه بر انگيزه ها و حقوق خود عمل مي کرد. اين کار به مانند هر عمل انقلابي جسارت و البته خطرات خاص خود را داشت. اسلاف محبوب او يعني «ژاکلين کندي» و «باربارا بوش» بيشتر زناني باسليقه يا ميهمانداراني مهربان بودند. اما هيلاري قدرتي را به دست گرفت که ملت به او نداده بود و براي اصلاحات در امر بهداشت و درمان پيشقدم شد. امروزه حزب دموکرات از او تجليل مي کند اما در آن دوران هيلاري از سوي هر دو جناح راست و چپ اين حزب و همين طور از سوي مطبوعات مورد حمله قرار داشت. بيل کلينتون هم در تبليغات خود اين شعار را داشت؛ «دو نفر براي يک نفر». اما مردم امريکا تنها آن يک نفري را مي خواستند که زماني هيلاري او را برگزيده بود و علاوه بر آن خواهان هيچ زني به عنوان رئيس جمهور نبودند. اما امروزه به نسبت دوران کلينتون خيلي چيزها تغيير کرده است. بي ترديد ميشل اوباما از هيلاري کلينتون قدرت بيشتري خواهد داشت زيرا او در واقع همسري است که از حقوقي مساوي با شوهرش(به عنوان قدرتمندترين مرد جهان) برخوردار است. ميشل اگر فريب تبليغات منفي را نخورد آنگاه مي تواند علاوه بر بازگشت به زندگي شخصي، زندگي جديدي نيز براي خود بسازد و آشکارا به عنوان يک مشاور بانفوذ عمل کند. هنگامي که ديويد آکسلرود شعار تغيير را به اوباما ارائه داد، کانديداي سياهپوست چندان اعتمادي به آن شعار نداشت. به همين خاطر در اين مورد از ميشل سوال کرد و پس از آنکه ميشل آن را تاييد کرد اوباما هم آن را پذيرفت.

ظاهراً ميشل تمايلي به سياست خارجي ندارد، اما در مورد مسائل و مشکلاتي از قبيل آموزش و خدمات اجتماعي به همان اندازه که ليبرال است راديکال نيز فکر مي کند. موضوعات مورد علاقه وي سقط جنين، برابري امکانات و بيمه براي شهروندان است. اما تصميم دارد فاصله يي مطمئن از ميادين مين داشته باشد. هنگامي که خبرنگاران از وي سوال هاي سياسي مي پرسند در جواب مي گويد؛ «من رئيس جمهور منتخب نيستم.» البته شايد در اين پاسخ اين واقعيت نهفته باشد؛ «من زيرک تر از آني هستم که شما فکر مي کنيد.»

امروز هم يکي از پنجشنبه هاي شيکاگو است. باراک اوباما بار ديگر به هتل دريک آمده تا وزراي جديدي را معرفي کند اما او بايد از خودش هم دفاع کند. ظاهراً او اولين اشتباه را مرتکب شده است. نزديکانش مي گويند وي «ريک وارن» کشيش امريکايي و محبوب محافظه کاران را به عنوان سرپرست اداري کاخ سفيد انتخاب کرده است. وارن به دليل برخي اظهارات محافظه کارانه اش مورد تنفر بسياري از مردم قرار دارد.

آيا اوباما با انتخاب اين افراد چپ ها و ليبرال ها را به اندازه کافي نااميد نکرده است؟ «تغيير» کلمه زيبايي است اما او بايد براي کابينه افرادي را معرفي کند که از توانايي آنها خبر دارد. اما اين انتخاب ها بسياري از طرفداران جوان اوباما را بي انگيزه کرد. به خصوص معرفي وارن نشان داد اوباما برخلاف وعده هايي که داده بود نمي خواهد رئيس جمهور همه طبقات و اقشار جامعه باشد. البته ميشل اوباما اين روزها خود را از همه چيز دور نگه داشته و بيشتر و با اسکورت محافظين مشغول خريد و بردن بچه ها به مدرسه است. پس از پايان تعطيلات کريسمس و آغاز به کار مجدد مدرسه ها کار ديگري ندارد و در انتظار ورود به کاخ سفيد به عنوان همسر رئيس جمهور به سر مي برد.

در تاريخ زندگي اوباما و همسرش بخشي وجود دارد که کسي چندان رغبتي براي تعريف آن نشان نمي دهد. آنها پس از تولد اولين فرزندشان دوراني را گذراندند که سراسر اختلاف و مشاجره بود و از نگاه مشترک خبري نبود و حتي تا مرز جدايي هم پيش رفته بودند. البته به گفته يکي از نزديکان اين خانواده؛ «اين دوره بسيار کوتاه بود و تقريباً تکرار نشد.»

در آن دوران اوباما از کار خود به عنوان يک وکيل دعاوي استعفا داده و پس از يک شکست کمرشکن در کنگره حال به عنوان سناتور هميشه اوقات خود را خارج از خانه مي گذراند و البته درآمد کمتري هم داشت. ميشل در آن دوران تنها در خانه مي نشست و به شست وشو و اتو زدن لباس ها مي پرداخت و البته سر کار هم مي رفت. شب ها ديروقت به رختخواب مي رفت و صبح زود با گريه فرزندش بيدار مي شد. چه کسي چنين زندگي را مي خواهد و کدام يک از آن دو نفر خودخواه بوده است؟

اوباما روزي گفت؛ «و باز هم يک انتخابات ديگر» و همه چيز به سرعت شروع شد. «جان کري» در سال 2004 از اوباما خواست در کنگره حزب سخنراني کند و اين يک تولد دوباره بود؛ تولدي در سنا و در واشنگتن که البته ارزشش را هم داشت.

اين زن و شوهر بار ديگر در کنار هم ماندند زيرا اوباما به قول خودش توانسته بود بالاخره جايگاهي پيدا کند و البته ميشل هم فداکاري به خرج داد و تصميم گرفته بود از جنگ و دعوا با شوهر دست بکشد و تا آنجا که مي تواند چيزهايي را تغيير دهد. ميشل براي رسيدگي به امور خانه مستخدمه يي استخدام کرد و خودش هم مشغول ورزش شد. با دوستانش قرار مي گذاشت و راس ساعت مقرر سر قرار حاضر مي شد. هر دو نفر شروعي دوباره را تجربه کردند و پذيرفتند که هميشه و همه جا به عنوان يک تيم عمل کنند. اين مساله شايد امروز امري ساده باشد. براي چنين زن و شوهري اهميت ندارد که مثلاً مرد به شهرت برسد زيرا هر دو نفر پذيرفته اند هر چه باشد او يک سياستمدار است. شرکت اوباما که به هر دو آنها تعلق دارد درآمدي بالغ بر 2/4 ميليون دلار دارد. اوباما همسرش را «رئيس» خطاب مي کند و مي گويد؛ «او از من بهتر و عادي تر است.» يکي از دوستان آنها مي گويد اوباما مودب تر و خوشبين تر اما ميشل عصبي تر و تلخ تر است ولي جمع ميان خشم اين زن با اميد آن مرد مي تواند در عرصه سياست کارساز باشد.

ميشل برخلاف اوباما چندان شيفته سالن هاي بدنسازي نيست اما ورزش مي کند و هر جمعه به آرايشگاه مي رود. دوستان ميشل مي گويند او خواهان پست و مقام نيست اما مي خواهد کار کند و در اين راه تحول در امور اجتماعي را انتخاب کرده و به آن علاقه دارد و مي داند که بايد از اين چند سال به درستي استفاده کند زيرا بعد از اين دوران ديگر هرگز امکاناتي به عنوان بانوي اول نخواهد داشت. اگر اين زن و شوهر بتوانند يک سيستم کوچک برابري حقوق زن و مرد ارائه کنند آنگاه ديگر از تظاهرات زنان معترض در امريکا خبري نخواهد بود.

شايد هر دو آنها مي دانند که با اين پيروزي همه درها به روي آنان باز شده است. بر اين اساس ميشل و فرزندانش مي توانند هر کار که مي خواهند انجام دهند و يک دوره موفقيت آميز از رياست جمهوري را به نمايش بگذارند. امروز جمعه يي برفي در شيکاگو و آخرين روز قبل از تعطيلات است و پنجمين نشست مطبوعاتي برگزار مي شود. اوباما ضمن معرفي وزير کار بار ديگر خواهان يک تحول فرهنگي مي شود. او اين بار مدل مطلوب خود از سرمايه داري را ارائه مي دهد؛ مدلي که طبق آن کسي نبايد فقط براي خود انگيزه کسب ثروت داشته باشد بلکه اين انگيزه بايد مشترک و اجتماعي باشد. در رديف ششم «نيوتن مينو» و همسرش «جو» نشسته اند و هر دو در سنين بالاي 70سالگي به سر برده و احساس غرور مي کنند. نيوتن مينو يکي از همکاران دفتر وکالت آستين در شيکاگو بود. ميشل رابينسون زماني پس از فارغ التحصيلي از هاروارد در اين دفتر کار مي کرد و در کارش بسيار موفق بود. مينو مي گويد؛ «او خيلي باهوش بود و مي خواست براي خودش کسي بشود. اما کمي تلخ بود و گاه خودش را مشغول کارهاي بي ارزش مي کرد ولي به همين دليل در يک سال اول کاري اش بيش از همه کار کرده بود.» مينو با اين حال مي خندد و در حالي که سمعک دارد، مي گويد؛ «بقيه حرف ها داستان هايي کهنه شده است. در يک کلام بايد گفت ميشل خوب بود.»

اما روزي تلفن دفتر زنگ زد و خانم «مارتا مينو» استاد حقوق هاروارد و دختر آقاي مينو به پدرش گفت بهترين دانشجويي را که در زندگي ديده براي طي دوره در آن دفتر در نظر گرفته است. اگرچه آن دانشجو ترم اول را مي گذراند اما مارتا از پدر خواست او را بپذيرد. آقاي مينو هم که هرگز ترم اولي ها را براي کارآموزي قبول نکرده بود، «باراک اوباما» را پذيرفت و به گفته خودش ديگر داستان ها در اين مورد به افسانه شبيه است.

ميشل و باراک اوباما هميشه با ميل و رغبت از داستان آشنايي شان مي گويند. اوباما خيلي زود شيفته ميشل مي شود و از او خواستگاري مي کند اما ميشل به اين راحتي جواب مثبت نمي دهد. علاوه بر آن او اوباما را به عنوان يک کارآموز چندان جدي نمي گرفت. اوباما از جنگ طولاني خود براي تسخير ميشل مي گويد و از امتحان هايي که به کريگ در زمين بسکتبال پس داده و از حلقه يي که هنگام صرف دسر به همسر آينده اش داده بود، تعريف مي کند. نيوتن مينو مي خندد و مي گويد؛ «آنها چند وقتي بود که با هم دوست شده بودند اما ما نمي دانستيم. روزي کاملاً اتفاقي من و همسرم آنها را کنار دستگاه پاپ کورن در سينما ديديم و آنها خيلي خجالت کشيدند.» مينو در مورد اوباما مي گويد؛ «او ترکيب عجيبي از شور و شعور بود؛ جواني زرنگ و جذاب که شبيه هيچ کس نبود. از آنجايي که ميشل هم زني تحصيلکرده بود، آنها مي توانستند زوجي استثنايي را تشکيل دهند.»

ميشل اوباما کت و دامن با کمربندهاي پهن مي پوشد و چندان اهل لباس هاي آنچناني نيست. آيا او مي خواهد يک پرنسس داياناي سياهپوست باشد يا يک بت؟ يکي از نقاط قوت ميشل اين است که مد علامت مشخصه او نيست. با اين حال او شبيه به زني زيرک است که هم از تناسب اندام و هم از مد لذت مي برد و البته گردنبند مرواريد را هم دوست دارد. اما مهم ترين ويژگي او آزادي و جسارت است و راز او همان صراحت اوست و اينکه هيچ چيز براي مخفي کردن ندارد. او خواسته هايش را عنوان مي کند و بزرگي و جنسيت خود را ارج مي نهد و نه تنها نسل جديد بلکه نسل قديم را هم نمايندگي مي کند. و در همه حال به همسرش ياري مي رساند و البته همسر هم در هر حالي او را تحسين مي کند. عشق ميان اين دو نفر از قرار معلوم بيش از آن چيزي است که حتي حضور در کاخ سفيد آن را کمرنگ کند.

اوباما پياده روي را ترجيح مي دهد و البته اين روزها بايد اين کار را فراموش کند اما ميشل اتومبيل را ترجيح مي دهد و بدين ترتيب مشکلي در اين مورد نخواهد داشت. خانواده اوباما اين روزها بيش از هر چيز در مورد نحوه زندگي آينده شان در کاخ سفيد با يکديگر گفت وگو مي کنند. ماليا مي گويد؛ «من پشت ميزي خواهم نشست که روزگاري آبراهام لينکلن پشت آن مي نشست.» اوباما مي گويد؛ «ما بايد اين مکان ارزشمند را نه فقط براي فرزندان اقوام و آشنايان بلکه براي همه بچه هاي واشنگتن کمي قابل دسترسي کنيم.»

در کنار کاخ سفيد يک زمين تنيس قرار دارد و خانواده چهار نفره اوباما علاقه زيادي به بازي در اين زمين دارند. تور بسکتبال هم در آينده در اين زمين برپا مي شود. کمپ ديويد هم محلي براي تجديد قوا است و مورد استفاده اين خانواده قرار خواهد گرفت. بودجه يي يکصد هزار دلاري براي تغييرات در کاخ سفيد در نظر گرفته شده است اما بناهاي يادبود اين خانه بايد همچنان دست نخورده باقي بماند.

ميشل مدير گذار و تغييرات در همه مواردي است که به خانواده مربوط مي شود. او چند هفته قبل از مراسم تحليف گفت؛ «من يک سال و نيم گذشته را صرف انتخابات کرده ام و حال شش هفته وقت دارم همه زندگي ام را تغيير دهم.»

اوباما زماني به همسرش قول داد اگر در انتخابات به وي کمک کند، سيگار را ترک مي کند و البته مثل اغلب اوقات به قولش عمل کرد؛ «ميشل پليس خوبي است اما گذشته از آن من مي خواهم به عنوان الگويي از يک زندگي سالم براي بچه ها مطرح باشم.» و ميشل مي گويد؛ «به همه امريکايي ها اعلام مي کنم هر کس باراک را در حال سيگار کشيدن ديد، فوراً با من تماس بگيرد.»

ميشل در واشنگتن هم بايد مراقب بچه ها باشد و به قول خودش وظيفه «مادر اول» را هم برعهده دارد. کاخ سفيد خانه مطمئني است و آن مدرسه خصوصي هم تجربه زيادي در مورد بچه هاي مقامات بلندپايه دارد و «چلسي کلينتون» هم به همين مدرسه مي رفت. اما در آن زمان امکانات اينترنتي تا اين حد گسترده نبود و کسي نمي توانست فيلم زندگي خصوصي رئيس جمهور را مثلاً در «يوتيوب» قرار دهد. از قرار معلوم اوباما سياست هاي اقتصادي را در اولويت قرار داده و اولين اقدامش در کاخ سفيد در همين مورد خواهد بود. يکي از تصميمات استراتژيک وي همان انتخاب مشاوران شخصي در امور انرژي و بهداشت است که بايد با هماهنگي وزارتخانه ها عمل کنند. به گفته آکسلرود؛ «اوباما خواهان يک تيم قدرتمند و عملگرا است.» اوباما بارها اعلام کرده است شيوه حکومت او قابل کنترل تر و صادقانه تر از اسلافش خواهد بود. او چند روز پيش براي خبرنگار نشريه تايم اعتراف کرد بزرگ ترين نگراني اش اقتصاد است؛ «حتي اگر همه گام هايمان را درست برداريم، اين امکان وجود دارد که در دو سال آينده هم به هيچ موفقيتي دست پيدا نکنيم.» نگراني ديگر اوباما افغانستان است؛ «وضعيت در افغانستان جدي است و مناقشه پاکستان و هندوستان هم اين وضعيت را دشوارتر مي کند.» سومين نگراني اوباما قاچاق هسته يي و چهارمين نگراني وي مشکل تغييرات آب و هوايي است؛ «همه چيز حکايت از آن دارد که تغييرات آب و هوا بسيار زودتر از آنچه تخمين زده مي شد، روي دهد.»

خبرنگار تايم پرسش جالبي را مطرح کرد؛ «دو سال ديگر مردم در مورد شما چه خواهند گفت؟» و اوباما به اين صورت جواب داد؛ «مردم خواهند پرسيد آيا براي رهايي از اين رکود و بحران بي سابقه اقتصادي قدمي برداشته ايم؟ آيا تمهيدات مالي براي تضمين عدم تکرار اين بحران در آينده انديشيده ايم؟ آيا مشاغل درآمدزا يعني مشاغلي که هر خانواده بتواند از طريق آن خود را اداره کند ايجاد کرده ايم؟ آيا در مورد کاهش هزينه هاي درمان و افزايش گسترده حمايت هاي دولت در اين امور پيشرفتي داشته ايم؟ آيا توانسته ايم پروژه يي 10 ساله را براي تهيه منابع نوين انرژي آغاز کنيم؟»

ظاهراً ميشل مي خواهد در آينده هم نقش يک پل ارتباطي با زندگي گذشته را ايفا کند، يعني حفظ ارتباط با فرزندان، دوستان و البته با راي دهندگان. اوباما مي گويد؛ «چطور مي توانم اين انزوا و حبابي را که پيرامون رئيس جمهور است بشکنم؟ از کجا بايد اطلاعاتي فراتر از اين محيط و فراتر از 10 نفري که دورم را گرفته اند تهيه کنم؟»

البته اوباما براي خود کساني را دارد اما به دلايل امنيتي نمي تواند به آنها اطمينان کند. و اينجاست که اهميت وجود ميشل براي اوباما بيشتر آشکار مي شود.

روز بعد از پيروزي در انتخابات، باراک اوباما براي اولين بار در 18 ماه گذشته کمي بيشتر خوابيد اما ميشل مثل هميشه بچه ها را به مدرسه برد. معلم ها و دانش آموزان براي آنها دست زدند و هورا کشيدند اما بچه ها کيف هاي خود را جلوي صورت شان گرفتند. ماليا گفت؛ «خيلي خجالت مي کشم.» اما ميشل در جواب دخترش گفت؛ «از اين به بعد وضعيت به همين صورت است ولي نگران نباش چون من هستم.»نويسنده:کلاوس برينک باور- ترجمه؛ محمدعلي فيروزآبادي-منبع؛ اشپيگل
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۵۱ - ۱۳۸۷/۱۱/۰۶
0
0
بد نیست نامه یک معلم ایرانی را که من اینجا دیدم را هم بخوانید خیلی جالب بود و نکته های ظریفی داشت
فارسی
http://www.yazdfarda.com/news/14837.html
انگلیسی
http://www.yazdfarda.com/news/14936.htm
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: