کد خبر:۱۱۹۲
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۶:۲۵
تعداد بازدید: 3316
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
کاندوليزا رايس
شمارش معکوس روزهاي قدرت
کاندوليزا رايس اما 53 سال دارد يعني هفت سال جوان تر از هيلاري کلينتون و 10سال پيرتر از سارا پيلن. پيلن گرچه از نظر ظاهر بهتر از رايس نشان مي دهد اما از هوش کلينتون و رايس بهره يي ندارد.
«کاندوليزا رايس» به آسپن کلرادو بازگشته است آن هم پس از 35 سال. او باز هم دستپاچه است و به سختي نفس مي کشد و مانند آن زمان خجالتي است يعني همان زماني که 17 سال داشت و همه چيز از همان زمان و از آن شکست آغاز شد.

در آسپن به سنت هر ساله جشنواره موسيقي برپا است و بيش از دو هزار نفر در زير چادر بزرگ محل اجراي موسيقي جمع شده اند و بليت 60 دلاري خريده اند. اين بار هم رايس بايد پيانو بنوازد و البته يک برنامه اضافي هم دارد که همان صحبت در مورد موسيقي، سياست و در مورد شخص خودش است.

«مادلين آلبرايت» وزير خارجه کلينتون هم روي صحنه حضور دارد تا به رايس خوشامد بگويد. آلبرايت ضمن تحسين از رايس مي گويد؛ «او از هر وزير خارجه يي بهتر پيانو مي زند و البته از هر پيانيستي هم بهتر وزارت خارجه را اداره مي کند». البته کاملاً معلوم است که آلبرايت چندان در فکر تحسين و تمجيد از رايس نيست زيرا هيچ وزير خارجه يي پيانيست (آن هم از نوع مونث آن) نبوده و هيچ پيانيست ديگري (به جز رايس) وزير خارجه امريکا نبوده است. بي شک اين سخنان وزير خارجه اسبق انتقادي آشکار و گزنده از رايس به حساب مي آيد و بي ترديد اين لطف و احساني است که پس از هشت سال فعاليت در دستگاه بوش، نصيب وي مي شود.

رايس شهرت خود را مديون همان جديت خود است، همان نگاهي که در تاريخ امريکا ثبت شد، همان پيشاني همواره چين خورده و آن ابروهاي سياه که بر بالاي آن چشم ها جاي دارند. اين همان نگاهي است که همه ديپلمات هاي دنيا از آن وحشت دارند، نگاهي که آن سردي نافذ را با خود دارد و با همين نگاه بود که مي توانست طرف مقابل را چنان مرعوب کند که جرات طرح پرسش هاي شخصي را به خود راه ندهد.

حال به آسپن آمده است تا با پيانو قطعاتي از برامس را بنوازد، قطعاتي که براي بيان درد و رنج ها است و از قرار معلوم رايس در اين سال ها تنها براي خودش و در چهار ديواري خانه اش اين قطعات را مي نواخته است. امشب شلواري مشکي و کتي اسپورت به رنگ زرد قناري پوشيده و موهايش را خيلي ساده به پشت سر برده و آرايش مختصري دارد. ظاهراً مي خواهد از خود چهره يي متفاوت از قبل ارائه دهد؛ چهره يي صميمي و شخصي.

او مي خواهد از زماني صحبت کند که 17 ساله بود، از روياها و آرزوهايش براي نوازندگي در سالن هاي بزرگ موسيقي امريکا. رايس امشب مي خواهد بگويد که ديگر نيازي به آن چهره عبوس وزير خارجه نيست و به همين خاطر مي خواهد از شکست هاي خود در کسوت يک نوازنده بگويد و اينکه چگونه زندگي اش تغييري کاملاً جديد را شاهد بود.

شنوندگان به تدريج با رايس احساس نزديکي بيشتري پيدا مي کنند و از عشقش به موسيقي و آرزوهايش براي يک بار نوازندگي در سالن «کارنگي» با خبر مي شوند. او تعريف مي کند که با چه جديتي درس مي خوانده و در نهايت براي دوره کارآموزي به آسپن آمده و ناگهان همه روياهايش را از دست داده است. رايس مي گويد ناگهان متوجه شده که حتي کودکان 11 ساله همه به خوبي او که 17 سال داشت پيانو مي زدند؛ «با خودم گفتم که تو در آخر کار بايد در يک فروشگاه بزرگ يا نهايتاً در يک کافه پيانو بزني و سالن کارنگي براي تو ساخته نشده است». پس از بازگشت به خانه براي پدر و مادرش مي گويد که ديگر سوداي نوازندگي پيانو ندارد و مي خواهد در رشته سياست خارجي تحصيل کند.

رايس از اين رويداد به عنوان شکست بزرگ زندگي اش ياد مي کند اما اقرار دارد که همين شکست او را آدم تر کرد، شنوندگان مي خندند و از اينکه بالاخره در مورد

«به هم ريختگي احساس» وزير خارجه چيزي شنيده اند، خوشحال هستند. اين اعترافات از نظر مردم امريکا نوعي پالايش به حساب مي آيد و يک روز پس از آن شب، روزنامه «آسپن ديلي نيوز» مي نويسد؛ «کوندي بار ديگر ضرب آهنگ خود را يافت».

اگر يک نفر باشد که شريک خطاهاي بوش به حساب آيد همين خانم رايس است، زيرا هموست که از هشت سال پيش به عنوان نزديک ترين يار رئيس جمهور، در آغاز کار بر صندلي مشاور امنيت ملي نشست و سپس سکان سياست خارجي امريکا را به دست گرفت. رايس در پست مشاور امنيت ملي روزي هشت بار به ديدن رئيس خود مي رفت و هنگامي که وزير امور خارجه شد نيز همانند گذشته کسي نزديک تر از او به بوش وجود نداشت. رايس نه تنها در کاخ سفيد بلکه در اقامتگاه هاي خانوادگي بوش در کمپ ديويد و تگزاس نيز همراه وي بود. او در کنار بوش ماهيگيري مي کرد و قطعات پازل را کنار هم مي چيد و به دليل دوستي عميق اش با «لورا بوش» جشن هاي عيد پاک را با اين خانواده مي گذراند و البته شام شنبه شب ها هم جزء برنامه هاي هميشگي آنها بود. علاوه بر آن در اين هشت سال خانم وزير در يکشنبه هاي قبل از اعياد پاک هم به همراه رئيس جمهور در هواپيماي نيروي هوايي شماره يک سرودهاي مذهبي مي خواند.

رايس در همه تصميم هاي سياست خارجي امريکا در اين هشت سال از جمله تهاجم به عراق و افغانستان گرفته تا روابط پر تنش با ايران و دوري از اروپا و مناقشه اتمي با کره شمالي ، شکنجه زندانيان در گوانتانامو و برپا کردن زندان هاي مخفي سيا در اروپا، مشارکت داشته است. اين مشارکت به حدي بود که کسي نمي توانست تشخيص دهد که آيا او اين سياست ها را برگزيده است يا شخص بوش.

ظاهراً اين دو نفر هرگز اختلاف و تفاوت نظري نداشتند و رايس هم همواره وانمود مي کرد که با رئيس جمهور به اصطلاح در يک طول موج قرار دارند. اگرچه ديپلمات ها همواره از خط مشي «رايس- بوش» در سياست خارجي امريکا گفته اند اما رايس را متهم کرده اند که در دوران رياست بر شوراي امنيت ملي و در هنگام دعواهاي وزارت خارجه با وزارت دفاع، همواره پا را از محدوده خود فراتر گذاشته و در اين مناقشات دخالت مي کرده است. به گفته اين ديپلمات ها رايس هميشه صبر مي کرد تا طرف قوي تر خود را نشان دهد و او نيز از طرف قوي تر حمايت مي کرد. دليل اين جسارت وي نيز همان برخورداري از سايه حمايتي رئيس جمهور بود. با اين حال رايس هرگز به مانند بوش مقابل دشمنان سياست خارجي امريکا کنترل خود را از دست نمي داد و به همين دليل هرگز به مانند رئيس خود مورد نفرت و انزجار مخالفان نبود. شايد باورنکردني باشد اما رايس تا همين چندي پيش از جمله محبوب ترين سياستمداران امريکايي در نزد مردم امريکا بود و به همين خاطر «مک کين» کانديداي جمهوريخواهان، مدتي در نظر داشت رايس را به عنوان معاون رئيس جمهور آينده نامزد کند اما اين احتمال که شايد از سوي دموکرات ها مورد تمسخر قرار گيرد، مک کين را از اين تصميم خود منصرف کرد، زيرا شدت تنفر از بوش مانع از آن مي شود که يکي از همراهان هميشگي اش بتواند شانسي در دولت جديد امريکا داشته باشد. «کالين پاول» به دليل کناره گيري تقريباً به موقع خود از پست وزارت خارجه چندان مورد تنفر مردم نيست اما ديگر همکاران بوش مثل «پل ولفوويتز»، «دونالد رامسفلد»، «اندرو کارد» و صد البته «ديک چني» را بايد مهره ها و کارت هايي سوخته به حساب آورد. «جب بوش» برادر رئيس جمهور هم به دليل وابستگي به اين خانواده نمي توانست جزء گزينه هاي مک کين باشد اما رايس اگر چه براي نامزدي معاون رياست جمهوري انتخاب نشد ولي همواره مورد مشورت مک کين بوده و هست.

چنانچه امسال هم سالي مناسب براي زنان عرصه سياست امريکا بود و چه بسا سوپراستار مونث ديگري بر کرسي رياست جمهوري آينده مي نشست. در ژانويه امسال به نظر مي آمد «هيلاري کلينتون» مناسب ترين گزينه براي اين مورد باشد و با وجود آنکه اين سناتور دموکرات توانست در انتخابات مقدماتي 18 ميليون راي بياورد اما در نهايت از «باراک اوباما» شکست خورد. با اين حال اين خواست يعني انتصاب زني در يکي از مناصب کليدي واشنگتن همچنان باقي ماند و به همين دليل بود که مک کين،«سارا پيلن» را به عنوان نامزد معاونت رياست جمهوري آينده معرفي کرد. مک کين در نظر داشت بدين ترتيب آراي زنان ايالات متحده را به سوي خود جذب کند اما به نظر مي آيد ساده انگاري هاي خانم پيلن اين طرح را با شکست روبه رو کرده باشد.

کاندوليزا رايس اما 53 سال دارد يعني هفت سال جوان تر از هيلاري کلينتون و 10سال پيرتر از سارا پيلن. پيلن گرچه از نظر ظاهر بهتر از رايس نشان مي دهد اما از هوش کلينتون و رايس بهره يي ندارد.

رايس هرگز يک دانشجوي نابغه نبود و حتي پايان نامه يي را هم که در سال 1981 و در مورد چکسلواکي ارائه داد، چندان نمره بالايي نگرفت، اما آنچه او در سراسر زندگي اش آموخته و فهميده اين است که هر کس بايد به نوعي اثري خوب و برجسته از خود باقي بگذارد. او مي گويد ديگر به سياست باز نخواهد گشت و قصد دارد سال آينده به دانشگاه استنفورد که تا سال 1999 معاونت آن را برعهده داشت بازگردد. رايس مي خواهد در آن دانشگاه آنچه را در واشنگتن آموخته است تدريس کند.

اما اين تکذيب ها و ادعاهاي رايس تنها بر شايعات در مورد جاه طلبي هاي وي دامن زده است. در حال حاضر اين شايعه مطرح است که رايس تا دو سال ديگر يعني با پايان گرفتن دوره دوم فرمانداري «آرنولد شوارتزنگر» بر ايالت کاليفرنيا ، جانشين وي خواهد شد. از سوي ديگر گفته مي شود اگر «رايان فاين استاين» بار ديگر براي سناتوري کاليفرنيا در سال 2012 کانديدا شود، رايس به رقابت با وي خواهد پرداخت. و در آخر اينکه وي براي انتخابات رياست جمهوري آينده کانديدا مي شود و اين البته پيشگويي بود که براي انتخابات سال 2008 توسط مشاور کلينتون يعني «ديک مرويس» نيز مطرح شده بود.

رايس هرگز به رنگ پوست خود به عنوان يک هويت نگاه نمي کند و برخلاف اوباما به دنبال به اصطلاح «تجربه سياه» نيست. در آن زمان که اوباماي جوان در کنار سياه پوستان بسکتبال بازي مي کرد، کاندوليزا رايس تنها سياه پوستي بود که در کنار سفيدپوستان به ورزش پاتيناژ مي پرداخت. او نيازي نمي بيند که بخواهد براي کسي در مورد سياه پوست بودن خود توضيح دهد و تنها مي گويد؛ «من در همه عمرم سياه پوست بوده ام». رايس در بحبوحه خشونت هاي نژادپرستانه دهه 60 رشد کرد. او متولد منتهي اليه جنوبي ايالات متحده يعني متولد شهر بيرمنگام ايالت آلاباما است؛ همان شهري که افراد فرقه کوکلوس کلان در سال 1963 يک کليسا را با بمب ويران کردند. رايس آن زمان هشت ساله بود و به خوبي به ياد دارد که دوستش «دنيس» در اثر آن انفجار تکه تکه شد. رايس آن تابوت کوچک با رنگ روشن را هم به ياد مي آورد. اما به ياد ندارد که در آن زمان خشمگين شده باشد زيرا پدر و مادرش به او ياد داده بودند که خشم نشانه يي از ضعف است.

او خود نيز نژادپرستي را تجربه کرده است، هم در فروشگاه و هم در رستوران. زماني که براي خريدن يک کلاه به فروشگاه رفته بود با ترشرويي خانم فروشنده روبه رو شد. زماني ديگر هم در رستوران يک همبرگر سفارش داد اما متوجه شد آن همبرگر گوشت ندارد و به جاي آن فقط با پياز پر شده است. با اين حال خانم رايس امروز هم معتقد است که انسان توانايي غلبه بر هر تضادي را دارد. او به اينکه هر انساني قادر به تغيير محيط پيرامونش است باور دارد و هرگز از بي عدالتي در امريکا شکايت نمي کند و مي گويد؛ «سياهان به دست خود موجبات آزادي شان را فراهم آوردند.»

پدر و مادرش تا حد امکان امکانات زيادي در اختيار کوندي گذاشتند. براي آن خانواده تحصيل از هر چيز ديگر مهم تر بود. پدر همواره دختر را به مطالعه تشويق مي کرد و نام او را در همه باشگاه هاي کتاب خواني نوشته بود؛ «هميشه براي تمدد اعصاب و نه چيز ديگري مطالعه مي کردم.»

کوندي نواختن ويولن و يک نوع ساز کوبه يي را فرا گرفت و در همان حال به آموختن زبان هاي اسپانيايي و انگليسي و فرانسه و البته به آموختن باله پرداخت. جالب آنکه او از بازي هاي تفريحي و بي هدف دوري مي کرد. پدر و مادرش به وي مي گفتند که بايد دو برابر بيشتر از ديگران پيشرفت کند و به همين خاطر کلاس هاي اول و هفتم را به صورت جهشي گذراند. وقتي پانزده ساله شد از سوي والدينش حواله خريد يک پيانو رويال 13 هزار دلاري دريافت کرد و آن هنگام که پروفسوري در دنور در اين مورد گفت که نژاد سفيد بر نژاد سياه برتري دارد، در مقام پاسخ گفت؛ «من فرهنگ سفيد را بهتر از شما مي شناسم.»

رايس هرگز خود را يک «غيرخودي» يا آفروآمريکن احساس نمي کند. هنگامي که در آگوست 2005 توفان کاترينا به سواحل لوئيزيانا رسيد، رايس در نيويورک بود و با تنيس باز معروف امريکايي «مونيکا سلس» تنيس بازي مي کرد و با دوستان سابقش به تفريح مشغول بود و از فروشگاه هاي خيابان پنجم کفش مي خريد. تازه يک روز بعد متوجه شد که اين کار وي چه اثر بدي در ذهن مردم برجاي گذاشته است؛ در همان حال که امريکاييان سياه پوست در نيواورلئان جان مي داده اند و خانه هايشان را ترک مي کرده اند، وزير خارجه سياه پوست در حال خريد بوده است.

کاندوليزا رايس براي اولين بار در سال 1995 با «جرج دبليو بوش» ملاقات کرد يعني در دوران فرمانداري بوش در تگزاس. آنها در مورد ورزش و خانواده گفت وگو کردند و يک ماه بعد به ماهيگيري و قايقراني رفتند و بوش پسر خيلي زود متوجه شد که با زني «کنجکاو و کاوشگر» روبه رو است. بوش فهميد که به وجود رايس نياز دارد اما در آن زمان اصلاً تصورش را نمي کرد که وي را در عرصه سياست خارجي به کار گيرد.

اما آنچه بارز بود اينکه اين دو نفر هيچ سنخيتي با هم نداشتند. کاندوليزا رايس زني تحصيلکرده بود که همه عمرش را به فراگيري هنرهاي زيبا گذرانده بود اما جرج بوش آدم ولنگاري بود که با حالتي عوامانه راه مي رفت. رايس عاشق موسيقي کلاسيک و بوش عاشق موسيقي روستايي است. رايس عاشق کتاب هاي خوب و بوش عاشق ماهيگيري است. رايس به سه زبان روسي، اسپانيايي و فرانسوي تکلم مي کند اما بوش تنها انگليسي آن هم با گويش امريکايي بلد است. اما جالب آنکه رايس هم به گفته خودش مجذوب اين مرد شد، يعني مجذوب «اعتماد عميق او به خداوند، نظم و انضباط آهنين، علاقه وافرش به ورزش و البته تا اندازه يي روش هاي بي ادبانه و عوامانه او.»

رايس هميشه به نوعي مجذوب مردان ورزشکار بوده است. همه مردهايي که با وي رابطه داشته اند، فوتباليست بوده اند. او در نتردام با «واين بالوک» ستاره تيم دانشگاه آشنا شد. در دنور با «ريک آپريچ» دوست شد و چيزي نمانده بود که با وي ازدواج کند. سپس با «جين واشينگتون» قهرمان فوتبال امريکا که بعدها 49 بازي در ليگ حرفه يي امريکا انجام داد، آشنا شد. به گفته دوستان رايس، او مردان قوي هيکل را مي پسندد.

در يکي از شب هاي آگوست 2008 ميهمان کاندوليزا رايس هستيم. دو شب در هفته حوالي ساعت شش مربي بدن ساز خانم رايس به خانه مسکوني اش واقع در مجموعه مسکوني واترگيت که دو واحد از آپارتمان هاي آن در اختيار وزير خارجه است، وارد مي شود. هوا هنوز روشن است اما خانم رايس پرده ها را نمي بندد. در اين آپارتمان که البته فقط براي تمرينات بدنسازي از آن استفاده مي شود از دستگاه هاي شيک بدنسازي خبري نيست و تنها تجهيزات موجود يک وزنه و يک تشک ورزشي است. ديوارهاي اين واحد هم کاملاً لخت و فاقد هرگونه لوازم تزئيني است و به قول رايس؛ «ما اينجا را خانه درد و رياضت مي ناميم.»

رايس امروز نيز به مانند هر روز ساعت يک ربع به پنج صبح از خواب بيدار شده است و به مدت يک ساعت ورزش و در همان حال اخبار تلويزيون را مشاهده کرده است؛ خبرهايي از کره شمالي ، روسيه و ايران. سر ساعت هفت به دفترش وارد مي شود و با مديرانش ملاقات کرده و سپس با هيلاري کلينتون که براي صرف ناهار در کاخ سفيد دعوت دارد، تلفني صحبت مي کند. سپس استوارنامه سفير جديد امريکا در هندوراس را امضا و در مراسم بزرگداشت قربانيان انفجار 10 سال پيش سفارتخانه هاي امريکا در کنيا و تانزانيا شرکت مي کند. از قرار معلوم امروز روز سختي براي خانم وزير بوده و از همين رو مربي بدنساز وي مي گويد؛ «در خدمت شما هستم، دکتر.» سپس به مدت يک ساعت همراه با مربي اش بدون وقفه به حرکات سنگين بدنسازي مي پردازد.

رايس مي گويد؛ «من خيلي زود به زندگي ام نظم دادم و عادت کردم که صبح ساعت يک ربع به پنج از خواب بيدار شوم. نمي دانم اين حالت را بايد نظم بنامم يا عشق به نظم.» اما شايد همين نظم يا عشق به نظم است که به او براي ادامه کار در دنياي مردان کمک مي کند و البته عنصر آگاهي هم در اين مورد دخيل است. رايس مردها را به تعجب وا مي دارد زيرا با آنها نه تنها در مورد فوتبال بلکه در مورد بمب اتمي و موشک نيز صحبت مي کند و دانسته هاي خود را به رخ آنها مي کشد.

رايس همواره از استادان برجسته يي برخوردار بوده است که از جمله آنها مي توان از «جوزف کوربل» پدر مادلين آلبرايت ياد کرد که يکي از معروف ترين کارشناسان امور اروپاي شرقي به شمار مي آمد و همين آقاي کوربل بود که موجب علاقه مندي رايس به منطقه اروپاي شرقي شد. «برنت اسکوکرافت» مشاور امنيتي جرج بوش پدر نيز وظيفه آموزش رايس در واشنگتن را بر عهده داشت و معرف وي به جرج بوش پسر هم کسي نبود جز «جرج شولتز» وزير امور خارجه اسبق امريکا. همه اين افراد در وجود اين زن توانايي به ارمغان آوردن چيزهاي جديد را مشاهده مي کردند. بدين ترتيب بود که رايس ترقي کرد، باتجربه و متکي به نفس و البته معروف شد.

با اين حال هميشه به نوعي مستقل از استادانش بود و خيلي زود راهش را از آنها جدا کرد. کوتاه زماني پيش از آغاز جنگ عراق، اسکوکرافت در روزنامه وال استريت ژورنال از اين شاگرد خود خواست؛ «به صدام حمله نکنيد.» اما رايس ديگر توافق چنداني با اين معلم سابق خود نداشت. با اين حال با وي تماس گرفت و معذرت خواست.

رايس اگر خواهان آينده سياسي براي خود باشد بايد خود را از قيد و بند بوش رها کند و بدين ترتيب مي توان گفت اين اتفاقي نيست که چندي پيش خيلي با ظرافت سخناني در تضاد با سخنان رئيس جمهور از زبان وزير خارجه شنيده شد. رايس در جلسه يي که موضوع آن بررسي کارهاي درست و اشتباه هشت سال گذشته بود، شرکت داشت و هنگامي که از وي پرسيده شد آيا او هم مانند بوش بر اين اعتقاد است که از سوي خداوند ماموريت دارد، پاسخي داد که آشکارا با گفته هاي بوش در تضاد بود؛ «من به رهبري خداوند ايمان دارم اما به اين باور ندارم که خداوند به من ماموريتي محول کرده باشد. اين قبيل ادعاها از نظر من نوعي خودستايي و تکبر است.»

کاندوليزا رايس هشت سال تمام به نوعي همزاد بوش به شمار مي آمد. او بود که پيمان کيوتو را «جنين مرده» ناميد و ساختار امنيتي ناتو را واژگون کرد. بنا به گفته ها، اين رايس بود که واکنش رئيس اش به مخالفان جنگ عراق را ديکته کرد؛ «فرانسه را مجازات کن، آلمان را ناديده بگير، روسيه را عفو کن.» رايس تهاجم به عراق را با عبارت «دفاع غيرقابل پيش بيني» توجيه مي کرد و هستند کساني که از وي به عنوان يکي از ضعيف ترين شخصيت هاي کليدي تاريخ سياست خارجي ياد مي کنند.

امروز هم او در طبقه هفتم ساختمان وزارت خارجه در واشنگتن نشسته است و از آنجا بر اين بزرگ ترين وزارتخانه دنيا حکومت مي کند؛ وزارتخانه يي با 57 هزار کارمند، 264 نمايندگي ديپلماتيک و تنها هشت هزار کارمند وابسته در مقر دولت. اما اين وزارتخانه اين روزها چندان تحرکي ندارد و مذاکرات متوقف شده اند؛ وضعيت رابطه با ايران همچنان به منوال سابق پيش مي رود، در خاورميانه کمافي السابق چشم اندازي براي صلح وجود ندارد، حتي حالا که از شدت ناآرامي هاي خونين در عراق کاسته شده است. بوش ادعا مي کرد قصد برقراري دموکراسي در خاورميانه را دارد اما برگزاري انتخابات آزاد به غير از قدرت گرفتن دشمنان او نتيجه ديگري نداشت. آيا اين بود آن خاورميانه نوين؟ آيا اين طرح شکست خورده است؟ آيا جنگ عراق چيزي جز يک خطاي فاحش نبود؟

رايس مي گويد؛ «به عقيده من جنگ با عراق يک تصميم خردمندانه استراتژيک بود. منظورم اين نيست که ما اشتباه نداشتيم اما فکر مي کنم ساقط کردن صدام حسين کار خوبي بود و اين مساله چهره خاورميانه را تغيير خواهد داد.» رايس به نوعي به تغيير دوران و چرخش روزگار اعتقاد دارد و در مباحثاتش با جرج بوش پسر از اتحاد مجدد دو آلمان و سقوط کمونيسم به عنوان آغاز عصر نوين امريکا ياد مي کرد؛ «من آموختم که در آستانه يک دگرگوني تاريخي، هدف ما بايد پي افکندن برخي شالوده ها باشد و علاوه بر آن پافشاري بر ارزش ها و اصول تغييرناپذير. ما توانستيم به اتحاد کامل در آلمان برسيم زيرا شالوده و اساس اين کار در سال هاي 1946 تا 1948 ريخته شده بود و بر پايه همين شالوده ها بود که آلماني ها به اتحاد مجدد دست يافتند. البته اينکه ديپلماسي در آغاز يا پايان يک روند تغيير به کار گرفته شود جاي بحث دارد. به هر حال روزگار به طرز دراماتيکي به سود ما چرخيد.» رايس در تابستان امسال سفري به چين کرد و سري هم به منطقه زلزله زده «چنگ دو» زد تا بار ديگر براي امريکا دوستاني دست و پا کند. او از يک کلوپ ويران شده بدنسازي هم ديدن کرد و از آنجا به اردوگاه آوارگان زلزله زده رفت، اردوگاهي که آب آشاميدني آن با کمک هاي مالي امريکا تامين مي شود. در آنجا پاي درد دل هاي زلزله زدگان نشست و از فقر و بيماري هاي آنها شنيد و با خريدن يک بطري آب، نمايشي مثلاً انسان دوستانه از خود ارائه داد. شايد او مي خواهد با چنين نمايش هايي نقش خود را در فجايعي که بوش پديد آورده است، کمرنگ کند. رايس خود را آدمي آماده کمک کردن به ديگران نشان مي دهد و از قدرت مقاومت انسان تجليل مي کند و وعده سيادت امريکا را مي دهد.نويسنده:مارک هوپر/ ترجمه؛محمدعلي فيروزآبادي-اشپيگل
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: