کد خبر:۱۰۰۲
تاریخ انتشار: ۰۴ مهر ۱۳۸۷ - ۱۱:۴۹
تعداد بازدید: 1727
print نسخه چاپی
send ارسال به دوستان
saveذخیره
كاش وارد آن رابطه نمي‌شدم‌
ملاقات با زني كه نقشه قتل شوهرش را طراحي كرد
متهم زن جواني است كه به اتهام طراحي توطئه قتل شوهرش دستگير شده و در حالي در زندان به سر مي‌برد كه دو همدستش حكم قصاص دريافت كرده‌اند.
متهم زن جواني است كه به اتهام طراحي توطئه قتل شوهرش دستگير شده و در حالي در زندان به سر مي‌برد كه دو همدستش حكم قصاص دريافت كرده‌اند. او وقتي مي‌خواهد درباره انگيزه‌اش از جنايت و نحوه وقوع قتل سخن بگويد، حرف‌هايش را با اين جمله آغاز مي‌كند: «اصلا دوست ندارم به جاي شوهرم يا دو همدستم باشم و وقتي به سرنوشت اين سه نفر فكر مي‌كنم، پشيماني و عذاب وجدانم بيشتر مي‌شود.»

سحر كه مادر پسري دو ساله است در پي رابطه پنهاني با جواني 18 ساله نقشه قتل شوهرش را طراحي كرد. وي نيز همچون بسياري از زناني كه جرمي مشابه مرتكب شده در پي اختلافات زناشويي، به سمت رابطه پنهاني كشيده شد. خودش مي‌گويد: «با جعفر اختلاف داشتم. هرازگاهي با هم مشاجره مي‌كرديم. هر بار كه دعوا بالا مي‌گرفت شوهرم مرا به خانه پدرم مي‌برد و خانواده من هر بار با ميانجي‌گري و وساطت ما را آشتي مي‌دادند، اما همين كه به خانه برمي‌گشتم دوباره روز همان بود و روزي همان. دوباره دعوا و مشاجره شروع مي‌شد و بدبختي تمام زندگي‌ام را فرامي‌گرفت. از دست جعفر خسته شده بودم و ديگر نمي‌توانستم رفتار او را تحمل كنم.»

متهم همان‌طور كه سرش را پايين انداخته و سعي مي‌كند چهره‌اش را تا حد امكان بپوشاند، درباره چگونگي شروع رابطه‌اش با پسر 18 ساله مي‌گويد: «فرهاد در كارگاه دايي‌ام كار مي‌كرد و از آشنايان ما بود. از قبل او را مي‌شناختم. دو سال پيش بود كه به رفتارهاي شوهرم مشكوك شدم دنبال كسي مي‌گشتم كه جعفر را زيرنظر بگيرد. ياد فرهاد افتادم، به او تلفن زدم و خواسته‌ام را گفتم ولي او قبول نكرد. بعد از آن چندين و چند بار ديگر هم به فرهاد تلفن زدم و آنقدر از زندگي‌ام گلايه و براي او درددل كردم تا بالاخره قبول كرد براي چند روز شوهرم را تعقيب كند. او هر بار نتيجه كار را تلفني به من اطلاع مي‌داد. حقيقتش جعفر هيچ رابطه يا رفتار مشكوكي نداشت. در جريان مكالمات تلفني‌ام با فرهاد بتدريج به او وابسته شدم. كسي را پيدا كرده بودم كه مي‌توانستم با وي درددل كنم به همين دليل بعد از آن كه ماموريت فرهاد تمام شد همچنان به تماس‌هايم با او ادامه دادم و بالاخره احساس كردم عاشق فرهاد شده‌ام او نيز همين احساس را نسبت به من پيدا كرد و رابطه‌مان آغاز شد.»

به اين ترتيب سحر نخستين گام بزرگ را به سوي سياهي و تباهي برداشت. او خودش نيز اكنون به اشتباه بزرگي كه انجام داده معترف است و با اظهار ندامتي كه البته بي‌فايده است، مي‌گويد: «اي كاش در آن زمان كسي مرا هدايت مي‌كرد و به من مشاوره مي‌داد، اي كاش كسي بود كه مي‌توانستم با كمكش زندگي‌ام را تغيير دهم و همين جا به همه مي‌گويم كه بايد با مشكلات روبه‌رو شوند و با آنها مبارزه كنند تا زندگي‌شان سر و سامان بگيرد اگر هم با وجود تمام تلاش‌ها موفق نشدند قطعا طلاق از راهي كه من رفته‌ام بهتر است.»

سحر در حالي همچنان از ديگران انتظار كمك دارد كه همين توقع يك بار او را به دامن گناه كشانده بود. با اين وجود مشكلات زناشويي و ناتواني او در حل منطقي بحران هنوز هم وي را به اين باور نرسانده كه بيش و پيش از هر كس خودش بايد براي نجات خودش مي‌‌كوشيد: «وقتي با فرهاد حرف مي‌زدم احساس آرامش مي‌كردم. همين احساس باعث شده بود شرايط خودم را فراموش كنم و اصلا به اين موضوع كه آينده‌ام چه مي‌شود و چه بر سر پسر دو ساله‌ام مي‌آيد فكر نكنم. به هر حال ديگر غرق در اشتباه خودم شده بودم و هر روز ساعت‌ها با فرهاد تلفني صحبت مي‌‌كردم.»

رابطه سحر و فرهاد مدت زيادي پنهان نماند و سرانجام راز آنها فاش شد. زن در حالي كه هنوز به زمين چشم دوخته و شقيقه‌اش را در ميان دست‌ها محصور كرده است، توضيح مي‌دهد: «يك بار پول تلفن خيلي زياد آمد.
جعفر علتش را پرسيد. اظهار بي‌اطلاعي كردم. گمان نمي‌كردم موضوع را پيگيري كند، اما برخلاف انتظارم از مخابرات پرينت مكالمات را گرفت و ماجرا را فهميد. شماره فرهاد را كه به دست آورد، همراه برادرش سراغ او رفت و كتكش زد.»

«چرا لااقل در اين مرحله به رابطه‌ات پايان ندادي؟» متهم در پاسخ به اين سوال سري تكان مي‌دهد و دوباره تكرار مي‌كند كه اشتباه بزرگي انجام داده و اكنون بشدت پشيمان است: «از شوهرم متنفر شده بودم و از طرفي احساس مي‌كردم نمي‌توانم از فرهاد دور شوم. هرچند او اصرار داشت رابطه‌اش را با من قطع كند؛ با اصرار او رانگه داشتم و آنقدر از شوهرم بدگويي كردم و در گوشش خواندم كه اگر باهم زندگي كنيم، خوشبخت خواهيم شد كه بالاخره فرهاد تسليم شد.

فكر مي‌كردم اگر جعفر را بكشيم ديگر مانعي برايمان وجود ندارد، به همين دليل نقشه‌ا‌م را با فرهاد در ميان گذاشتم و از او كمك خواستم. او آنقدر به من دلبسته شده بود كه بالاخره بعد از مدتي پيشنهادم را قبول كرد.»

پسر 18 ساله در شرايطي كه هنوز از لحاظ عاطفي به بلوغ كامل نرسيده و تجربياتش از زندگي بسيار محدود است، سرانجام اسير وسوسه مي‌شود. سن كم اونشان‌دهنده نقش پررنگ سحر در اغفال وي است. زن جوان مي‌گويد: «پسري بسيار احساساتي بود و هر كاري كه مي‌خواستم برايم انجام مي‌داد. همين رفتارش هم باعث شده بود مجذوبش شوم، او در برابر من تسليم مطلق بود، من هم فكر مي‌كردم با كمك او مي‌توانم به همه خواسته‌هايم در زندگي برسم.»

نقشه قتل چطور طراحي شد و سحر و همدستش اجراي چه برنامه‌اي را در دستور كار خود قرار دادند؟ متهم همان‌طور كه با حالتي عصبي پايش را مرتب روي زمين مي‌كوبد، سوال را اين‌طور پاسخ مي‌دهد: «اول از همه فرهاد از پسرعمويش كمك خواست، چون نمي‌توانست به تنهايي شوهرم را بكشد. پسر عموي فرهاد خيلي با او رفيق بود و تحت تاثير همين رفاقت هم قبول كرد با او همدست شود، بعد از آن من كليد خانه‌مان را به فرهاد دادم تا يك كپي براي خودش بسازد. نقشه‌مان را طوري طراحي كرده بوديم كه كسي به من مشكوك نشود. فكر مي‌كرديم خيلي راحت جعفر را مي‌كشيم و آب‌ها كه از آسياب افتاد، من و فرهاد مي‌توانيم در كنار هم زندگي كنيم.»

سحر كه حالا بغض‌اش تركيده و ديگربريده بريده حرف مي‌زند، وقايع روز قتل را با صدايي لرزان شرح مي‌دهد: «صبح كه شوهرم سر كار رفت، من هم دست پسرم را گرفتم و به دكتر رفتيم. طبق نقشه قرار بود من به بهانه بدحالي پسرم از خانه بيرون بروم. بعد از آن به خانه پدر خودم رفتم. جعفر حدود ساعت 7 بعدازظهر به خانه برمي‌گشت، پيش ازآن فرهاد و پسر عمويش با كليد يدك به منزل ما رفتند و در گوشه‌اي پنهان شدند و وقتي او به منزل رسيد با چاقو چند ضربه به وي زدند و دهانش را با دستمال كاغذي پر كردند و فراري شدند. من آن موقع خانه پدرم بودم و چند بار نيز با خانه‌مان تماس گرفتم و به ظاهر نگران شوهرم شدم و از برادرم خواستم به خانه‌مان برود و از حال شوهرم خبر بگيرد. اين‌طور بود كه برادرم جسد را پيدا كرد.»

متهم كه اكنون از فرزندش جدا شده و ديگر نمي‌تواند او را در آغوش بگيرد، در لابه‌لاي توضيحاتش درباره نحوه قتل از پسرش يادي مي‌كند و همان‌طور كه اشك پهناي صورتش را فراگرفته، مي‌گويد: «وقتي ماموران از من بازجويي كردند گفتم پسرم بدحال بود، به دكتر و از آنجا به خانه پدرم رفتم، فكرمي‌كردم دليلي ندارد كسي به من مظنون شود، اما بالاخره دست‌مان روشد و هر سه نفر دستگير شديم و از آن به بعد ديگر پسرم را نديدم. من سال‌ها بايد در زندان بمانم و فرهاد و پسر عمويش هم اگر رضايت نگيرند اعدام مي‌شوند. اين سزاي ندانمكاري هر‌‌3‌‌نفرمان است. من نبايد وارد رابطه نامشروع مي‌شدم، فرهاد نبايد در برابرم تسليم مي‌شد و پسر عمويش هم نبايد صرفا به خاطر رفاقت خودش را وارد اين ماجرا مي‌كرد.»

از سحر خداحافظي مي‌كنم تا اتاق دادگاه را ترك كنم، چند قدمي از او فاصله گرفته‌ام كه زن سعي مي‌كند بغض‌اش را بخورد. او در آخرين جمله مي‌گويد: «خيلي پشيمان هستم اي كاش آن موقع درست فكر مي‌كردم و هيچ وقت به فكر برقراري رابطه با جوان ديگري نمي‌افتادم.» بعد از اين جمله است كه صداي هق‌هق دوباره بلند مي‌شود. تهيه كننده:داوود ابوالحسني-جام جم
Bookmark and Share
نظرات بینندگان:
نام:
ایمیل:
* نظر: